تکه پاره های من اینجا، درست همینجا به خاک افتاده اند اما لجوجانه چانهشان را رو به آسمان بالا میگیرند، آسمان سبز تو.
بی دلیل یخ کردم و قطره قطره آب شوره که داره از چشمام میریزه، بینیم میسوزه و گلوم انگار صدساله زخمه.
میشنوی عزیزدلمن؟
من همونی ام که از کراشم توقع تعهد دارم اونم وقتی که تنها حرکت مثبتی که نسبت بهش انجام دادم اینه که چندبار بدون اخم نگاهش کردم.
من به قدری درگیر و خمار که چه عرض کنم، پاتیل و خراب ِ توعم که به بقیه حتی نمیتونم فکر کنم، چه برسه که بپذیرمشون.
و اینطوریه که دونه دونه لگد میزنم به تمامی انتخاب های ممکن.
به هنگامی که انعطاف قلب مرا با سختی تیغه خویش آزمونی میکند، نه
نه، تردیدی برجای نمانده است
مگر قاطعیت وجود تو
که تو آن جرعه آبی.
تو عزیز ِدل ِمنی.
آن هرزه علف ها که به دست ریشهکن میکنم از مزرعه ِروز
تو آفتابی در آسمانی
آسمان ِ مزرعه.
آفتابی که عمق در ریشه وجود ِ خاک دارد.
پس مارپیچ تنگ و تنگ تر میشه.