کمی بعد یکی از زن ها به ما نزدیک میشود تا دستش را دور شانه من بپیچد. پیشنهاد میکند جای پیدین بنشیند. صدایش خیلی زیر است. اما همین که دهان باز میکنم تا پیشنهادش را رد کنم، صدای دیگری میشنوم.
پیدین با خونسردی میگوید:این صندلی اشغاله
و با همان دستی که روی شانه ام انداخته خود را کمی جلوتر میکشد. زن هوفی می کند، سری تکان میدهد و میچرخد تا صندلی دیگری پیدا کند.
لبخند مکارانه ای به نرمی روی صورتم مینشیند. کمی به جلو خم میشم تا به او نگاه کنم، اما سرسختانه من را نادیده میگیرد و در عوض روی بازی تمرکز کرده است.من که میخواهم توجهش را به خودم جلب کنم کارت هارا روی میز می اندازم تا صورتش را به سمت خودم برگردانم.
زمزمه میکنم: حسادت خیلی بهت میاد گری.
چشمانش روی چشمانم میچرخند و آتشی آشنا در خود دارند.
_ من حسودی نکردم .
نگاه خیره ام را روی بدنش حرکت میدهم .
_ پس همینطوری خیلی خوشگل شدی.
✩شخصیت شما : آندریا -اندی-، ناتوان✩
For مخفیگاه خاله کایرا
_ اینکه از هیچکس انتظار نداشته باشی تلخی حرفایی که بهت میزنن دیگه شبیه زهر نمیمونه و قلبت رو مچاله نمیکنه چون دیگه واست اهمیتی نداره و حتی گاهی انقدر بهشون میتونی بی حس بشی که خودتم از سرد بودنت تعجب میکنی...
نگاهش رو از چشم های گیرای جونگ کوک گرفت و به لیوان آبی که مقابلش بود داد.
_ انتظار از آدما فقط همه چیز رو واست دردناک تر میکنه وقتی میبینی چیزی که فکر میکردی نیستن.
✩شخصیت شما : آگاتا، مدرسه خوب و بد✩
For Lucifer
صورتش را کمی عقب میبرد و میتوانم لبخندش را ببینم. لبخندی پهن که متعلق به خودش است.
به لبخندش خیره میشوم و میپرسم:برای منه؟!
زمزمه میکند:تمام لبخند هام.
با کمال میل حاضرم چیزی بیش از تکه ای از دنیای بی نقص او باشم.
میتوانم تمام وجودش را پر کنم، طوری او را با احساساتم خفه کنم که از آن خسته شود.
اگر مؤدبانه درخواست کند جزء جزء وجودم را به او میبخشم.
میگویم: به گمانم دارم تلو تلو میخورم و توی قلبت میافتم.
_تلو تلو میخوری و توی قلبم میافتی؟!
با نفسی لرزان سر تکان میدهم.:من عاشق نمیشم. بی اراده اونقدر به سمت قلب یه نفر تلو تلو میخورم که درنهایت توی دام میافتم.
لبخند نرمی میزند و این کارش در مقایسه با جدیتی که روی تک تک اجزای چهره اش به چشم میخورد بسیار ملایم به نظر میرسد.
_ خب من قبل از اینکه بخوری زمین تورو میگیرم دنا،اما گمان کنم بعد هردو باهم سرنگون بشیم.
✩شخصیت شما : ژولی کلاری، دزیره✩
For Lover
بستن چشم هایت چیزی را عوض نمیکند.
چون نمیخواهی شاهد اتفاقی باشی که می افتد، هیچ چیز ناپدید نمیشود...درواقع دفعه بعدی که چشم هایت را باز کنی، اوضاع بدتر میشود...
دنیایی که تویش زندگی میکنیم اینجور است آقای ناکاتا.
چشمایت را باز کن!فقط بزدل چشم هایش را میبندد.
چشم بستن و پنبه در گوش چپاندن باعث نمیشود زمان از حرکت بایستد...
✩شخصیت شما : کائوس، روزی روزگاری دلی شکسته☆
For Jima_xa