eitaa logo
مُراسلات
75 دنبال‌کننده
141 عکس
24 ویدیو
19 فایل
در حال نوشتن ... ~ شعری هم اگر هست از آشفتگیِ ماست. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k4hs1kl&btn=مُراسلة
مشاهده در ایتا
دانلود
برنیامد از تمنّای لبت کامم هنوز بر امید جام لعلت دُردی‌آشامم هنوز روز اوّل رفت دینم در سر زلفین تو تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز ساقیا یک جرعه‌ای زان آب آتش‌گون که من در میان پختگان عشق او خامم هنوز در ازل دادست ما را ساقی لعل لبت جرعهٔ جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
تو رازی سر به مُهری در دلم پنهان، ولی روزی عیان خواهی شد و رسوای عالم می‌کنی من را
خیالم رو رها می‌کنم و می‌رم و می‌رم؛ ناگهان به خودم میام و کجا می‌بینم خودم رو؟ در حرم امام رئوف. در حال قدم زدن در صحن‌ها. رو به گنبد. مبهوت مقابل ضریح. مشغول ورق زدن برگه‌های کتاب‌چه‌های سرمه‌ای که از رد اشک زوّار خشک شده و خش‌خش می‌کنه. در حال گشتن به دنبال یه گوشه‌ی خالی در یک حجره‌ی صحن انقلاب که کمی از زلف یار هم که شده پیدا باشه. کنج گوهرشاد. کنار حوض. سقاخونه. در حالی ‌که لیوان رو گرفتم زیر آب. در حال شنیدن مناجات امیرالمؤمنین که از صحن پیامبر اعظم پخش می‌شه. شمردن تعداد زنگ‌های ساعت حرم. نگاه کردن به دویدن و بازی بچه‌ها. لمس کردن شمارهٔ کفش‌داری توی دستم. برای بار هزارم یاد نگرفتن کتاب‌فروشی نشون‌کرده در حرم و گشتن به دنبالش توی نقشه. دقایقی ایستادن در صحن غدیر و محک زدن میزان تسلطم به رشته‌ام. ورانداز کردن چادرهای خوش‌دوخت و زیبای خادمه‌ها و کفش‌های روفرشی یک‌شکلشون و تصوّر کردن خودم در اون هیبت. انگشت کشیدن روی نقش درهای چوبی و فلزی ورودی صحن‌ها و رواق‌ها. خوندن اشعار روی دیوارهای حرم. نگاه کردن به کاشی‌کاری‌های رنگی‌رنگی و مرور حرف اون مرد الهی. عطر، عطر، عطر خاص‌الخاص حرم و مجنون و مدهوشِ موندن اثری ازش روی لباسم. راه رفتن در همه‌ی صحن‌ها و فکر کردن و مرور احتیاجات و برای چندمین بار گوش‌زد کردن به خود که حواست باشه کجایی دو روز دیگه که برگشتی دلت تنگ می‌شه‌ها... دیدید؟ همین الان هم خودم رو غرق این خیال پیدا کردم و به زور خودم رو کشیدم بیرون. ما همیشه دلمون تنگ شماست آقای امام رضا. سلام خدا به شما به تعداد دونه دونه دل‌هایی که شیدای خودتون کردید..
انگار یه حفره‌ی عمیق ایجاد شده نه فقط در دلم، که تمام وجودم. نه یک جای خالی؛ که انگار کالبدی شده‌ام که حتی از روح خالیه. روزهاست سعی کرده‌ام فاصله‌ای رو با فیلم‌ها و سخنرانی‌ها حفظ کنم و مثل کودکی که از چیزی می‌ترسه اما دقیقاً نمی‌دونه اون چیه، آهسته آهسته و خیره بهش، خودم رو عقب کشیده‌ام. مدتیه که دیگه خودم اراده نمی‌کنم اشک بریزم، خودم عکس‌ها رو، فیلم‌های خندیدنت رو باز نمی‌کنم که ببینم و گریه کنم؛ یکهو یه گوشه‌ی خونه‌ام که صدای نماز جماعت مغربت می‌پیچه و تحملم رو خرد می‌کنه. که ناگهان یه نشونه‌ای از تو میاد و طاقتم رو می‌شکنه. مدتیه که یاد و نام و گریه برای تو، نه جنس بُهت اولیه و نه حُزن ثانویه رو داره. بلکه عجیب‌ترین و دردناک‌ترین داغ و غصه‌ایه که تجربه کرده و می‌کنم. مثل تیری که تا نیمه در قلبم فرو رفته و می‌دونم هیچ‌وقت بیرون نمیاد و فقط باید به فرو رفتن‌های ناگهانی‌ش در قلبم و لحظاتی از زندگی بازایستادن، عادت کنم. عادت کنم؟ من هنوز هم مشغول خوندن کتاب‌ها و نوشته‌ها و سخنرانی‌هات می‌شم و اصلاً یادم به چیز دیگه‌ای نیست. هنوز استفتاء می‌کنم و پاسخ آیت‌الله خامنه‌ای رو می‌گیرم و مفهوم عبارت (رضوان الله علیه) رو نادیده. من بارها از روی شبکه‌ و تصویری که رواق دارالذکر رو نشون داده عبور کردم و برای همه‌جای مشهد دل‌تنگم جز اونجا. من هنوز با عبارتِ "شهید خامنه‌ای" بیگانه‌ام و اصلاً با به‌کار بردنش مشکل دارم. اگرچه که از عمق وجود باور دارم به بالاترین مقام و مرتبتی که به اون رسیده‌ای و دستت از همیشه بازتره و زنده‌تری و به «فُزتُ و ربّ الکعبه»ات. اگرچه که راه، ادامه‌ داره..
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَٰنُ وُدًّا / ٩٦_مريم آدمی می‌تواند کسی را واقعاً دوست داشته باشد، بی‌آنکه حتی او را دیده باشد. آدمی می‌تواند حتی با خیال یک نفر هم عاشق بشود؛ چه رسد به خبری، صدایی، عکسی.. من او را ندیده بودم - و بعد هم که فقط یک بار دیدمش - خوب دانستم عاشقی به دیدار نیست، به یاد است. این دل است که معشوق را نگه می‌دارد نه چشم، نه گوش، نه حضور. حالا کم‌کم نزدیک هفت ماه است که ما همان احساس را، شگفت‌تر، نسبت به فرزند او داریم. کسی که همه‌ی تصوّرِ لااقل من یکی از او، تصاویر پراکنده‌ای بود که گاه‌به‌گاه از کنجکاوی‌ام، لابه‌لای خبرگزاری‌ها جستجو کرده بودم. سید مجتبی خامنه‌ای، فرزند رهبر انقلاب؛ با شال‌گردن راه‌راه، دخترک به بغل در راهپیمایی، نوزاد در آغوش در کنج اتاقک بیمارستان، به همراه پسر و کالسکه‌ی دخترک در راهپیمایی دیگری.. به این فکر کردم که چرا شب اعلام رهبری او، برای اولین بار بعد از آن داغ سنگین و بُهت عظیم، انگار که وزنه‌ی سنگینی از روی دل‌های ما برداشته شد؟ که بلند و با همه‌ی وجود تکبیر گفتیم؟ که بعضی اشک می‌ریختند، بعضی یکدیگر را در آغوش می‌گرفتند، بعضی نماز شکر می‌خواندند.. که چرا امروز، اگر خیال کنیم او را که می‌آید و مثل پدرش می‌نشیند و سخن می‌راند، شعف در دلمان می‌دود؟ و پاسخش این است که حالا همه‌ی این‌ها بشود مقدمه‌ی رؤیایی حقیقی و طولانی به طول عمر انتظاری هزار و چند ساله. که شاید این غیبت عجیب ولیِّ ولیِّ خدا، غیبت ظاهری ولی‌فقیه در زمان غیبت امام معصوم، هُشداری به شیعیان بود/است. به منتظران. به این که خبری هست و به هوش باشید و برای باز گرداندن مقتدا و قائد خویش به میان خود تلاش کنید. راه را هموار کنید. مگر نمی‌بینید که دل‌هایتان در سینه جای نمی‌گیرد از شوق و بغض؟ مگر نه این‌ که‌ به‌ خبر سال‌روز ولادتی لبخندی گوشه‌ی لب‌هایتان نشسته؟ پس قوموا للّٰه.. برای ایجاد بسط یَد برای ولی‌خدا، برای پاک کردن صحنه از ناامنی‌ها و تهدیدها، برای آب و جارو کردن راه‌ها، برای رسیدن صدای گوش‌نواز حق به دل‌های آماده.. ولیّ خدا، ذخیره‌ای از گنجینه‌ی الهی است و این مردمان هر عصرند که با عمل‌کرد خود، شایستگی یا عدم لیاقت خود را برای حضور او نشان می‌دهند. حالا راه حرکت این ملّت برای رسیدن به آن شایستگی، از کلمه به کلمه‌ی همین پیام‌های متنی است که به دست ما می‌رسد - و غصه‌ی این که از آن نعمت سخنرانی‌ها و دیدارها به این نعمت مکتوم و راز ممهور رسیده‌ایم بماند و بماند و بماند.. حالا یکی خط به خط نامه‌های او را به دقت می‌خواند و نص صریح را دنبال می‌کند تا نتیجه زودتر محقق شود، و دیگری به دنبال نتیجه‌ی دل‌خواه خود، نص صریح را به کج‌فهمی بدل می‌کند و برای رهبری «منظور» می‌تراشد و از آن لوله تفنگی برای هدف‌گیری مخالفین خود می‌سازد... یا حق! / که البته دل‌ها در اراده و اختیار خدای متعال است و جدا از حکم جاری آیه درباره‌‌ی تمام بندگان خدا، درباره‌ی اولیای خاص خدا و جانشینان به حق، داستان دیگری دارد..
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم..
خب بنده می‌خواهم مقیم مشهدت باشم یک قاصدک دست نسیم مشهدت باشم هرکس برای درد دل‌هایش کسی دارد موسی به طور و من کلیم مشهدت باشم نقشم شبیه نقش‌های فرش‌هایت نیست بگذار پودی از گلیم مشهدت باشم یا لااقل یک روز مهمان در مضیفِ ابن الکریم ابن الکریم مشهدت باشم دنیا به کامم تلخ و عُقبایم اگر تلخ است گاهی، دَمی غرق نعیم مشهدت باشم من خسته‌ام، باید همین حالا حرم باشم مهمان کُنجی از حریم مشهدت باشم
«نکنه در این بگیر بگیرِ امام‌زمان عجل‌الله ما جا بمونیم..» - حاج حسین یکتا
هدایت شده از مُراسلات
آن روز که او را دیدم، تا روزها بعد مدام با خودم فکر می‌کردم که ای کاش بیش‌ترِ عمرم پیش از این صرف شده بود، آن‌هم در کنار این مرد! اولین بار بود که آرزو می‌کردم میان‌سال باشم! می‌گفتم کاش او را سال‌ها پیش از این شناخته بودم و هم‌دل و هم‌فکر و هم‌راه با او بودم. مثلا آن زمان که سیّدی لاغر بود با ریش بیش‌تر مشکی که در مسجد کرامت یا امام‌حسن مشهد سخنرانی می‌کرد. یا آن روزها در جبهه‌ها رزمنده‌ای بودم، یا مبارزی که او را از همین جبهه‌ها می‌شناسد و او نیز. یا یک شاعر یا نویسنده بودم از آن‌ها که او خوب می‌شناسدشان و با آن‌ها خاطره دارد و شعرها و تُپُق‌های نوشته‌هایشان را از بَر است.. از ته دل غبطه خوردم به اطرافیان او، به کسانی که از اول عمر او را شناختند و جانشان به جانش بسته بود.. من، حتی غبطه می‌خوردم به سرباز اتاقک مقابل حسینیه که البته شاید صدای آقا هم به گوشش نمی‌رسید اما سربازی بود از سربازان او که شاید خاطره‌ی شیرینی از تفقّد آقا داشته باشد.. این روزها که تازه اول شکوفه دادن عمر من است، در سایه نشسته، تنه‌ی سخت و محکمی را با حسرت می‌نگرم که برِ آفتاب با صلابت تکیه زده. مردی را می‌نگرم که با "از پیش‌نگری‌"هایش، خواب و خیال سلاطین را به هم زده.. این روزهای انقلاب، این روزها که تکان تکان‌های شدید غربال را حس می‌کنم، حیرت می‌کنم از مردانگی و استواری او. از چشم تیزبین او. از صحبت‌های او که از پیش از انقلاب یک شخصیت شخیص و با ثبات است تا امروز. من روز به روز بیش‌تر حیرت می‌کنم از او. قرار نبود این متن طولانی باشد امّا دل‌دادگی چه کارها که نمی‌کند..