إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَٰنُ وُدًّا / ٩٦_مريم
آدمی میتواند کسی را واقعاً دوست داشته باشد، بیآنکه حتی او را دیده باشد. آدمی میتواند حتی با خیال یک نفر هم عاشق بشود؛ چه رسد به خبری، صدایی، عکسی..
من او را ندیده بودم - و بعد هم که فقط یک بار دیدمش - خوب دانستم عاشقی به دیدار نیست، به یاد است. این دل است که معشوق را نگه میدارد نه چشم، نه گوش، نه حضور. حالا کمکم نزدیک هفت ماه است که ما همان احساس را، شگفتتر، نسبت به فرزند او داریم. کسی که همهی تصوّرِ لااقل من یکی از او، تصاویر پراکندهای بود که گاهبهگاه از کنجکاویام، لابهلای خبرگزاریها جستجو کرده بودم. سید مجتبی خامنهای، فرزند رهبر انقلاب؛ با شالگردن راهراه، دخترک به بغل در راهپیمایی، نوزاد در آغوش در کنج اتاقک بیمارستان، به همراه پسر و کالسکهی دخترک در راهپیمایی دیگری.. به این فکر کردم که چرا شب اعلام رهبری او، برای اولین بار بعد از آن داغ سنگین و بُهت عظیم، انگار که وزنهی سنگینی از روی دلهای ما برداشته شد؟ که بلند و با همهی وجود تکبیر گفتیم؟ که بعضی اشک میریختند، بعضی یکدیگر را در آغوش میگرفتند، بعضی نماز شکر میخواندند.. که چرا امروز، اگر خیال کنیم او را که میآید و مثل پدرش مینشیند و سخن میراند، شعف در دلمان میدود؟
و پاسخش این است که حالا همهی اینها بشود مقدمهی رؤیایی حقیقی و طولانی به طول عمر انتظاری هزار و چند ساله. که شاید این غیبت عجیب ولیِّ ولیِّ خدا، غیبت ظاهری ولیفقیه در زمان غیبت امام معصوم، هُشداری به شیعیان بود/است. به منتظران. به این که خبری هست و به هوش باشید و برای باز گرداندن مقتدا و قائد خویش به میان خود تلاش کنید. راه را هموار کنید. مگر نمیبینید که دلهایتان در سینه جای نمیگیرد از شوق و بغض؟ مگر نه این که به خبر سالروز ولادتی لبخندی گوشهی لبهایتان نشسته؟ پس قوموا للّٰه.. برای ایجاد بسط یَد برای ولیخدا، برای پاک کردن صحنه از ناامنیها و تهدیدها، برای آب و جارو کردن راهها، برای رسیدن صدای گوشنواز حق به دلهای آماده..
ولیّ خدا، ذخیرهای از گنجینهی الهی است و این مردمان هر عصرند که با عملکرد خود، شایستگی یا عدم لیاقت خود را برای حضور او نشان میدهند. حالا راه حرکت این ملّت برای رسیدن به آن شایستگی، از کلمه به کلمهی همین پیامهای متنی است که به دست ما میرسد - و غصهی این که از آن نعمت سخنرانیها و دیدارها به این نعمت مکتوم و راز ممهور رسیدهایم بماند و بماند و بماند..
حالا یکی خط به خط نامههای او را به دقت میخواند و نص صریح را دنبال میکند تا نتیجه زودتر محقق شود، و دیگری به دنبال نتیجهی دلخواه خود، نص صریح را به کجفهمی بدل میکند و برای رهبری «منظور» میتراشد و از آن لوله تفنگی برای هدفگیری مخالفین خود میسازد...
یا حق!
/ که البته دلها در اراده و اختیار خدای متعال است و جدا از حکم جاری آیه دربارهی تمام بندگان خدا، دربارهی اولیای خاص خدا و جانشینان به حق، داستان دیگری دارد..
مُراسلات
خیالم رو رها میکنم و میرم و میرم؛ ناگهان به خودم میام و کجا میبینم خودم رو؟ در حرم امام رئوف. در
گاهی جنون به سر زَنَدَم از هوای تو /
خب بنده میخواهم مقیم مشهدت باشم
یک قاصدک دست نسیم مشهدت باشم
هرکس برای درد دلهایش کسی دارد
موسی به طور و من کلیم مشهدت باشم
نقشم شبیه نقشهای فرشهایت نیست
بگذار پودی از گلیم مشهدت باشم
یا لااقل یک روز مهمان در مضیفِ
ابن الکریم ابن الکریم مشهدت باشم
دنیا به کامم تلخ و عُقبایم اگر تلخ است
گاهی، دَمی غرق نعیم مشهدت باشم
من خستهام، باید همین حالا حرم باشم
مهمان کُنجی از حریم مشهدت باشم
#ریحانه_شیرازی
دیروز با جمعی داشتیم درمورد همین صحبت میکردیم که ما دنبال "جامعه"ی آرمانی هستیم. پس این حرف باطل منسوخشدهی تاریخ مصرف گذشته رو فراموش کنیم که برید حتماً و صرفاً متخصص علوم تجربی/ ریاضی/ انسانی بشید. حتماً برید پزشکی بخونید یا مهندس فلان بشید یا صاحبنظر حوزهی علوم انسانیِ اسلامی یا آخوند خوبی بشید. شما چیِ خوبی میتونید بشید؟ طراح لباس؟ پژوهشگر؟ معلم؟ بازاریاب؟ هرجا هستید، به هرچی علاقه دارید همونجا بهترین باشید و به این فکر کنید که جامعهای که میخواد به سمت ظهور پیش بره، با تمام قوا و در همهی عرصهها قراره پیش بره؛ همهی بازوهاش قراره قدرتمند باشند؛ و الّا اگر غیر از این باشه، یه تصویر کاریکاتوریه که یه دستش عضله ساخته و یه پاش از نخ باریکتره.
/ یک وقتی هست که یه نفر علاقه و توان در چند حیطه داره، یا به دنبال عرصهای میگرده که نیاز اساسی و بنیادین باشه یا دنبال رگ حیاتی شرایط خاص جامعه است؛ اون شخص میره دنبال موقعیتهای خاصی که مثلاً رهبر مملکت با جامعنگری تشخیص دادن و تأکید داشتند به حضور در فلان عرصهها.. که باز اینم محدود به یکی دوتا پیشفرض ما نیست.
عجب از دنیا که آدمیزاد از هر چیزش فرار میکنه، اون بیشتر دنبالش میدوئه. هرچی میگی من فلان چیزت رو نمیخوام دنیا ولم کن. من اصلاً نمیخوام وارد سیستم اداری بشم [از بچگی متنفر بودم] ولی خب اون شما رو واردش میکنه../! حالا برعکس، شما هرچی میخوای دنبال دنیا بدو؛ اگه بهش رسیدی؟