eitaa logo
🏠 خانه مشاوره آنلاین
8.7هزار دنبال‌کننده
5هزار عکس
1.8هزار ویدیو
44 فایل
کانال خانه مشاوره آنلاین زیر نظر "بنیاد ملی مصونیت اجتماعی ردم" می باشد 《با بهترین مشاوره #تخصصی خانواده: ازدواج همسرداری تربیت کودک طلاق افسردگی و. 📩 هماهنگی وقت @Moshaver_teh 📞۰۹۳۵۱۵۰۶۳۷۴ رضایتمندی: https://eitaa.com/nnnnvvvv
مشاهده در ایتا
دانلود
➕ به خاطر خوش آمدن دیگران، فرزندتان را برخلاف میلش به آغوش دیگران نفرستید. ➖احساس عجز و خشمی که کودک احساس می کند تاثیرات جدی و گاهی ماندگار بر او خواهد گذاشت. ➖بزرگترین دلیل کتک زدن، گاز گرفتن، مو کشیدن کودکان نوپا این است که این راه تنها راهیست که می توانند به بزرگسالان نشان دهند که از رفتار انها خشمگین و عصبانی هستند. ➖اثر منفی دیگر آن خجالتی شدن، سلام ندادن، ترس از بزرگسالان، عدم تمایل به رفتن به مهمانی یا سلام نکردن به بزرگسالان است زیرا کودک اعتماد خود را به انها از دست داده است. @onlinmoshavereh 🌺☘🌺☘🌺☘🌺
➕هميشه كودك نيست كه به مادر می چسبد ، بلكه مادرانی هم هستند كه حاضر نيستند لحظه ای از فرزندشان جدا شوند. ➖مادر چسبنده هميشه نگران است كه اگر فرزندش در کنار او نباشد ، خطری او را تهديد می کند . ➖مادر چسبنده به فرزندش اجازه رشد و پختگی نمی دهد چون : ➖هميشه حضور مستقيم دارد و به جای فرزندش مشكلات را حل می کند . ➖مادر چسبنده ، به دلیل نگرانی و اضطراب همیشگی ، لذتی از رابطه با فرزندش نمی برد . ➖چسبندگی يك اختلال ارتباطی ست و نه مهرباني @onlinmoshavereh 🌺☘🌺☘🌺☘🌺
سوال917 سلام خوبین من یکی از دوستام خیلی نگران ایندش هست دانش اموز ممتازی نیست و هدفی نداره فقط میخواد ک رضایت پدرشو جلب کنه 16سالشه و رشته ریاضی مدرسه نمونه هست منظور از نداشتن هدف هدف اصلی هست یعنی حاضره ب هر کاری دست بزنه تا پدرشو راضی کنه ولی هدف واقعی نداره پاسخ ما👇 سرکارخانم مشاور خانواده سلام در کل هدف همه پدر مادرها به اوج رسیدن فرزندانشان هستش و دوست دارند که فرزندشان از همه بالاتر و بهتر باشه برهمین اساس هم هست که اسرار دارند که فرزندانشان حتما تلاش کنند تا بتوانند در راس قرار بگیرند و اگه همین خواسته پدر را اجابت کند یعنی همه چیز یعنی موفقیت کامل خوبه که آدم برای داشتن آینده ای روشن دورنمایی برای خودش تعریف کند وبرای رسیدن به آن تلاش کند و فرصت سوزی نکند من به این دانش آموز عزیز میگم که حتما همه تلاش خودت را داشته باش تا کمتر از دیگران نباشی و بعدها جای ای کاش برای خودت باقی نذاری و وجدان راحتی داشته باشی که من همه تلاشم را کردم ودر صدر همه اینها توکل بر خدا داشته باش که مسبب الاسباب است و بهترینها را برای بندگانش رقم میزند با آرزوی توفیق برای شما عزیزان @onlinmoshavereh 🌺☘🌺☘🌺☘🌺
به زور ذکر رو تموم کردم و همون طور ایستادم. در حالت قنوت. بدون این که ذکری بگم ... سرش رو هم چسبونده بود پشتم. یکم پایین تر از کتفم. به شدت داشت می لرزید. تپش قلبش رو هم در همون حالت داشتم حس می کردم. حالا فهمیدم اون شب که من اون کارو کردم چه حسی داشت. بدجور تلافی کرد نامرد. یادم رفت اصلا ذکر قنوت چی بود. داشتم داغ می کردم. عاطفه- ممنونم ... بابت همه چی ... تو خیلی خوبی ... می دونم با دعوت شهاب و کیمیا می خواستی این روزایی آخری که اینجام خوشحال باشم ... ولی بدون اگه این کارم نمی کردی بازم خاطره خوبی ازت تو ذهنم حک شده ... واسه همیشه ... ممنون واسه خوبی ها و مهربونیای برادرانت داداش ... بعدش کتفم رو بوسید و ازم جدا شد. به ولای علی کلمه داداش رو یه جور خاصی گفت. نمی دونم چطور ولی خودم هم از اون کلمه چندشم شد. هنگ کرده بودم. اصلا نماز اینا یادم رفته بود. رفت بیرون و درو بست. بعد یه مدت تازه به خودم اومدم. ذکر قنوت رو دوباره گفتم و چند تا هم استغفرالله به خاطر حواس پرتی هام رد کردم و نماز رو تموم کردم ... رفتم بیرون. یه پسر قد بلند و خوشگل و خوش تیپ ... خیلی با اونی که اونشب دیدم فرق داشت و یه خانوم با یه بچه تو بغلش به پام بلند شدن. رفتم جلو و اول با کیمیا خانوم کلی سلام و احوال پرسی کردم. گرم و صمیمی و بعدش با شهاب ... چنان برادرانه بغلم کرد که موندم ... برادر ... چقد از این کلمه بدم میومد ... بعدش دقیق شدم روی صورت اون کوچولو ... واای ... یا خدا ... دقیقا دست رو نقطه ضعف من گذاشته بودن ... بچه رو گرفتم و کلی با دل سیر نگاهش کردم ... فقط نگاهش می کردم ... دلم می رفت ... عشق بچه بودم ... یه روز هم بچه خودم رو بغل می کنم ... بچه خودم ... بچم قربونش برم ... من و شهاب سرگرم شدیم و کلی از هر دری صحبت کردیم. عاطفه و کیمیا هم چسبیده بودن به هم و آروم آروم پچ پچ می کردن.گاهی آه می کشیدن و گاهی می خندیدن. همه حواسم به عاطفه بود ... ولی اون حسابی مشغول کار خودش بود ... ببین چقد هیجان زده و خوشحال شده بود که حاضر شد به من دست بزنه ... البته به عنوان برادر ... اه ... لعنت به این کلمه *** عاطفه فقط به غذام نگاه می کردم. فک کنم هنوز به قول محمد لبو بودم. پسره دیوونه. از دانشگاه اومدم دیدم همه اتاقم رو خالی کرده. به جاش تخت های یه نفره مون رو چیده تو اتاق من. میز مطالعه ها هم نبود. وسایلم هم نبود. من رو برد تو اتاقش. یه تخت دو نفره تو اتاق خودش گذاشته بود. میزها رو هم برده بود اتاق حاج خانوم گذاشته بود. همه وسایل ها هم اونجا بود. اصلا حالم درست نبود. به تخت که نگاه می کردم قلبم گرومپ گرومپ می زد. همیشه از این لحظه می ترسیدم و می گفتم بیچاره عروس ها ولی حالا ... فکرای خاک بر سری می زد به سرم ولی مثل همیشه بدم نمی اومد ... محمد نگام کرد و گفت محمد- باز که لبو شدی ... منم دویدم بیرون. بیشعور چه خوششم می اومد. قهقهه می زد. بی حیا ... روم نمی شد به محمد نگاه کنم ... محمد قاشق غذاش رو برد دهنش. با صداش منو از افکارم کشید بیرون. محمد- مامان اینا که بیان کلا یه هفته همه کارام رو کنسل می کنم تا فقط پیش هم باشیم و به تو هم بعد از مدت ها خوش بگذره ... برای اولین بار ... تو خونه من ... تو دلم گفتم برا من ثانیه به ثانیه اینجا مثل بهشت بود ... - و آخرین بار ... زل زد تو چشام ... یکم مکث کرد و لقمه اش رو فرو داد. دوباره مشغول غذاش شد. حقیقت این بود که رفتن از اینجا برای من مساوی بود با دیوونه شدن. کاش میشد یه جوری این پسر واسه من می شد. بالاخره تموم شد این غذا. میز رو جمع کردیم. می خواستم ظرفا رو بشورم که زنگ در زده شد. طفلکی محمدم تازه نشسته بود جلو Tv. - من باز می کنم نیم خیز شده بود. با این حرفم دوباره راحت نشست. رفتم و بی هوا درو باز کردم. اوه اوه مامان محمد بود ... با لبخند نگاهم کرد ... - سلام مادر جون ... وای قربونتون برم ... خوش اومدید ... بفرمائید ... ببخشید من برم یه چی تنم کنم ... مامان- نه نمیخواد دخترم حامد همراهمون نیست ... درو کامل باز کردم ... پریدم تو بغلش ... واقعا دوستش داشتم ... کلا هرچی که مربوط به محمد بود رو دوست داشتم ... عاشقانه سر و صورتم رو می بوسید. بعدش نوبت باباش شد. ونم پیشونیمو آروم بوسید ... چقد حال کردم ... ساک مامان رو از دستش گرفتم. نمی داد. مامان- سنگینه دختر ... پدر- من برم ماشینو قفل کنم و بیام ... رفت بیرون و در رو هم بست. محمد اومد جلو ... حالا نوبت ماچ و بوسه های اونا شد ... مامان- قربون گل پسر دومادم برم ... محمد- خدا نکنه مامان جان ... خیلی خوش اومدید ... فکر کردیم فردا میاید ... تو دلم خدارو هزار مرتبه شکر کردم که امروز کار اتاق ها تموم شده بود ... محمد ساک ها رو برداشت و گذاشت توی اتاق من دست مامان رو کشیدم و نشوندمش رو مبل ... از شدت ذوق گو
نه اش رو بوسیدم ... محمد اومد بیرون ... مامان همون لحظه محکم بغلم کرد.با لهجه شیرین اصفهانی حرف میزد ... مامان- ای قربون تو بشم دختری گلم ... الحق والانصاف ماشالا به سلیقه محمدم ... پیر نیمیشه با این گل دختر ... از بس که با محبتس ... از خودش جدام کرد اما دستاش همچنان بازوهام رو محاصره کرده بودن ... با ولع به سر تا پام خیره شد ... مامان:- چرا جلو محمد شال سرت کِردی کوچولو؟ به محمد نگاه کردم با نگرانی ... برام زبون درازی کرد ... مامان هم که تمام مدت داشت نگام میکرد ... محمد دستشو فرو کرد تو جیباش و دوباره زبونش رو درآورد ... دلم ضعف رفت براش ... بلند خندیدم. مامان گونه ام رو بوسید و با شیطنت به محمد نگاه کرد. مامان- نکونه اونقدر بی جنبه اِس که نیمی تونی موهاتم مقابلش باز کونی؟ سرخ شدم و سرم رو انداختم پایین ... مامان خندید ... مامان- خب البته حقم دارد بچم ... اینبار محمد بلند خندید ... بیشعور ... واقعا داشتم آب می شدم مامان- ای قربان تو ... با حیا ... چه سرخ شد گلم ... دست آورد جلو و شالم رو از سرم کشید ... خداروشکر موهامو شونه کرده بودم ... مامان:” نگران نباش ... فعلا که ما اینجایم نیمی تونه کاریت داشته باشد ... هم لذت می بردم هم از خجالت داشتم آب میشدم ... مو های رو پیشونیم رو زدم کنار ... چونه ام چسبیده بود به قفسه سینه ام ... محمد- مامان جان نگو دیگه ... کوچولوم آب شد ... چیزیش نموند واسه من که ... هیچ وقت تو عمرم انقدر لذت نبرده بودم از لحظه هام ولی حالا ... محمد اومد طرفم و از بازوم گرفت و بلندم کرد ... مامان همین جور داشت می خندید و قربون صدقه ام میرفت ... محمدم منو می کشید تو اتاق خودش. مامان- نبر عروسما ... میخوام یه دل سیر نیگاش کونم خو ... محمد- الان میایم مامان جان ... دقیقا مثل همون شب درو بست و منو چسبوند به در ... سرش رو آورد پایین. محمد- اذیت میشی از حرفای مامان؟ سرم رو دوباره انداختم پایین ... خندید ... محمد- لبو که میشی خیلی باحال میشی ... منم که عاشق لبو ... کصافط داشت آبم می کرد ... واقعا نمی دونستم چیکار کنم از خجالت ... سرم رو بردم جلو و بازوش رو محکم گاز گرفتم ... یه داد الکی کشید و بعدم دستش رو گرفت رو بازوش ... محمد- به چه جرمی بود؟ - جزای محبت های الکی بود ... اومد جلوتر. محمد- الکی؟ - اوهوم ... محمد- من به هیچکس الکی محبت نمی کنم ... هیچ وقت ... کلافه بودم. - من از محبت های برادرانه ام بدم میاد ... چون برادری نداشتم که بتونم درکشون کنم ... کاش میشد بگم تو هیچوقت نمیتونی برای من برادر باشی ... چنگ زد لای موهاش ... برگشتم و درو باز کردم که برم بیرون ... محکم منو چرخوند طرف و خودش و قبل از اینکه بتونم آنالیز کنم موقعیت رو ... سرم رو چسبوند به سینه اش و روی موهام رو بوسید ... یا حسین مظلوم ... من رو این خانواده میکشن آخر ... حالا کجا فرار کنم؟ رفتیم بیرون ... بابا هم اومده بود ... محمد گرم احوال پرسی با بابا شد ... - من میرم چای دم کنم. مامان- نه دخترم خیلی خسته ایم ... بموند واسه بعد ... الان اگه اجازه بدیند بریم بخوابیم ... محمد راهنماییشون کرد سمت اتاق و بعد اومد بیرون ... محمد- برم به مازیار و شایان بزنگم بگم کار تعطیل به مدت یه هفته ... سرمو تکون دادم..محمد رفت تو استدیوش ... بیخیال ظرفا شدم ... دویدم تو اتاق محمد ... سریع باید یه فکری می کردم ... آهان ... یه بالش از رو تخت برداشتم ... یه پتو هم از تو کمد ... سریع گذاشتمشون رو زمین و خوابیدم ... روی سرم رو کشیدم ... بعد دیدم خیلی مصنوعی میشه ... سرم رو باز کردم ... اونقدر حالم بد بود که مطمئن بودم خندم نمی گیره ... خودم رو زدم به خواب ... خداروشکر یه ربعی طول کشید تا محمد بیاد ... اینطوری باور می کرد که خوابم برده ... در اتاق باز شد ... چشمام رو بیشتر به هم فشار دادم ... فقط صدای قلبم بود ... خدا کنه رسوام نکنه ... سکوت طولانی حاکم شد ... از صدای خش خش تشخیص دادم که محمد بالاخره راه افتاد. صدا داشت بهم نزدیک میشد ... دستی رو موهام کشیده شد @onlinmoshavereh 🌺☘🌺🌺☘🌺
‍ ‍ 💚✨💚 انگار همین دیروز بود که با ماه رجب وداع کردیم و به ماه شعبان سلام گفتیم ، چقدر لحظه ها زود می گذرند ، مثل باد. خداوندا ! ما چه کردیم و چه توشه ای در این ماه اندوختیم ؟ همه ی لحظاتمون به غفلت گذشت در وداع ماه رجب گفتیم اگر در این ماه چیزی کسب نکردیم الهی توفیق بده تا در شعبان بدست آوریم و حالا وقت وداع با شعبان ماه مهدی است . خداحافظ ای ماه رسول الله !😭 خدا حافظ ای ماه مهربانی ، ای ماه عشق💚 چقدر دلم برایت تنگ می شود ، دیروز که آمدی با لبخند تو را در آغوش گرفتم ، غافل از اینکه به همین زودی باید با تو وداع کنم ، اما امشب با چشمان اشکبار😭 و با بغض در گلو و با😔 دلتنگی با تو وداع می کنم گر چه تحمل این دوری سخت است اما به امید آمدن ماه رمضان تحمل درد دوریت برایم آسان می شود.😔 خدایا !🙏 این دلهای غفلت زده و زنگار گرفته را آماده رمضان کن ، رجب و شعبان گذشت به ما توفیق درک رمضان را عنایت فرما.🙏 💚✨💚 @onlinmoshavereh 🌺☘🌺☘🌺☘🌺
🔴 #رایحه_رفتارها_و_حرفها 💠 حرفها و رفتارها #عطر و رایحه دارند و تا مدتها روی جان و تن می‌نشینند. 💠 زن و شوهرها مواظب باشید با کسانی معاشرت کنید که عطر رفتار و حرفهایشان، روحتان را بدبو نکند. کسانی که به همسر خود احترام نمی‌گذارند، همیشه #نق می‌زنند و یا #بدگویی همسر می‌کنند و سیستم آنها فاز #منفی دادن است از این قبیل هستند‌. 💠 در مواجهه با این افراد، فضا را با حرفهایی که #عطر دعوت به صبوری، خوش‌بینی، سازگاری و #مدارا دارد‌ پر کنید. 💠 حتما پس از جدا شدن از چنین انسانهایی، نقاط #مثبت همسر و زندگیتان را در ذهن خود پرورش دهید و روحیه #شکرگزاری را در خود تقویت کنید تا رایحه متعفّنِ حرفهایی که شنیدید شما را #آزار ندهد. @onlinmoshavereh 🌺☘🌺☘🌺☘🌺
➕حساسیت نسبت به قضاوت و نظرِ دیگران انسان را از پا در می آورد ➖از نظر علمی گفته می شود وقتی شما دلتان می خواهد موردد تأیید و تصدیقِ دیگران باشید در حقیقت تبدیل به یک بادکنکِ سوراخی شده اید که هر جور بخواهند شمارا باد کنند این باد در می رود و هیچ وقت هم درست شدنی نیست و هیچ وقت نه خودتان راضی می شوید و نه دیگران. ➖به همین جهت است که بعضی ها یک زبانِ دیگر را خیلی زود یاد می گیرند چون همه کلمات را غلط پولوط می گویند و یاد می گیرند و یک عده یاد نمی گیرند چون می خواهند درست یاد بگیرند و آن عده که می خواهند درست یاد بگیرند هیچ وقت یک زبانِ دیگر را یاد نخواهند نگرفت. ➖هر کار دیگری هم همین است شما می خواهید پیانو بزنید یا می خواهید فوتبال یاد بگیرید اگر با این انتظار جلو بروید که وقتی پیانو می زنید یا فوتبال بازی می کنید هیچ اشکال و ایرادی نداشته باشید هیچ وقت پیانو یاد نمی گیرید و هیچ وقت بازیکنِ فوتبال نخواهید شد شما حتی نمی توانید پایتان را توی زمین فوتبال بگذارید یا حتی نمی توانید پشت پیانو بنشینید . ➖بنابراین اشکالِ کار در این برداشت و نگرانیِ عجیب و غریب ماست که بدبختانه به عنوان یک گرفتاریِ فرهنگی با آن روبرو هستیم که در حقیقت این لفظِ "تو" آنقدر برای ما مقدس است که آن "تو" باید از ما راضی باشد نه من از خودم و زندگیم . دیگران از من ناراضی هستند خب باشند اگر حقی دارند من ببینم چه کاری می توانم برایش انجام بدهم اگر حقی ندارند که ناراضی هستند که باشند این همه دل مشغولی به نظر و قضاوتِ دیگران همان جمله ای است که من همیشه عرض می کنم یعنی من به صورتِ "چشم" زندگی می کنم همه را می بینم غیر از خودم همه به حساب می آیند غیر از خودم و در نتیجه از پا در خواهم آمد . ➖هیچ کس نمی گوید علیهِ دیگری رفتار کن هیچ کس نمی گوید به دیگری کمک نکن ولی هرگز درست نیست من قضاوت و نظرِ دیگران را مبنایِ رفتار خودم قرار دهم. @onlinmoshavereh 🌺☘🌺☘🌺☘🌺
ضررهای ارضا نشدن خانم.mp3
2.74M
🎙 زیان‌های نشدن خانم 🔴 ❌ حتما گوش دهید!
محمد- یعنی تو الان خوابی؟ جوابی ندادم. محال بود باهاش روی یه تخت بخوابم ... کار دست خودم می دادم ... از صداها فهمیدم که بلند شد و رفت..روی تخت دراز کشید ... اووف ... الحمد لله رب العالمین ... آخیش ... دیگه خودم رو واسه خواب آماده کردم ... تند تند دعا هام رو خوندم ... کم کم چشمام داشت گرم میشد ... هنوز بین خواب و بیداری بودم که دیدم رو هوام ... یا خدا ... محمد بلندم کرده بود ... با پتو و بالشم ... عحب زوری داره این بشر ... نباید لو می دادم بیدارم ... آروم راه افتاد و من رو گذاشت روی تخت ... واای نه ... ای خدا شانسه ما داریم؟ خب چیه مگه؟ تو که از خداته ... الانم که خودت رو زدی به خواب ... چه مرگته دیگه؟ حس می کردم صورتش جلو صورتمه ... نفس هاش رو صورتم پخش می شد ... اگه بگم زندگی تازه میگرفتم دروغ نگفتم ... کاش میشد این نفس ها رو یه جا نگه دارم واسه روزهایی که قراره تنگی نفس بگیرم ... یه خورده تو همون حالت موند و بعدش اونم دراز کشید ... زیر چشمی نگاهش کردم..پشتش رو کرده بود به من ... فاصله اش هم ازم زیاد بود ... راحت ترین خواب عمرم رو کردم ... صبح با صدای اذان بیدار شدم ... آروم آروم رفتم پایین تخت و وضویی ساختم و نماز خوندم و برگشتم ... لعنتی هر کاری می کردم خوابم نمیبرد ... قلبم بدجور بی قراری محمد رو میکرد ... می ترسیدم نگاهش کنم و ... ولی عاقبت جلوی دلم کم آوردم و نگاهش کردم ... آروم خوابیده بود ... نفس های عمیق می کشید و قفسه سینه اش بالا و پایین می شد ... چقدر دلم می خواست سرم رو بذارم روی سینش و به صدای قلبش گوش کنم ... ولی نه ... همین نفس هاش بیچارم کرده بود ... سرم رو بردم نزدیک تر و دقیق تر گوش دادم ... یهو مغزم یه جرقه ای زد ... سریع دویدم پایین و گوشیو چنگ زدم و آروم نشستم رو تخت دوباره ... ضبط گوشیم رو روشن کردم و گرفتمش جلوی بینی و دهن محمد ... عین این احمقا ... ولی خب نیاز داشتم به این صدا ... بالاخره دل کندم و ضبط رو متوقف کردم زل زدم بهش ... ای کوفتت بشه ناهید این صورت خوشگل ... چطور تونستی ازش دل بکنی؟ باز این بغض جون برگشت ... دیگه واسم مهم نبود ... من که رفتنی بودم پس حداقل باید نمیذاشتم حسرت چیزی تو دلم بمونه ... آروم رفتم جلوتر ... بسم الله گفتم تا بیدار نشه ... لبهام رو گذاشتم روی گونه اش ... صدای قلبم داشت کرم می کرد ... خیلی تو اون حالت موندم ... بوسیدم و بوسیدم و بوسیدم ... از ترس اینکه بیدار شه ازش جدا شدم و زدم بیرون ... آه ... من به تو میگم جنبه نگاه کردن بهش رو نداری میگی نه ... بیا تحیل بگیر ... دفعه آخری باشه که از این غلطا میکنی احمق ... صدایی که ضبط کرده بودم رو آوردم و گوشیو چسبوندم گوشم ... زیاد واضح نبود ولی من تشخیص میدادم ... لبخند رضایت رو لبم نشست ... میدونستم دیر بیدار میشن به خاطر خستگی ... من بی جنبه هم هنوز تپش قلب داشتم به خاطر اون حرکتی که زدم ... واای قربونت خدا ... آرزو به دل نمی میرم دیگه ... خیلی چسبید ... خوشمزه بود ... خاک تو سرت عاطفه حالا انگار چیکار کرده ... یه لحظه سست شدم و خودم رو کوبیدم رو مبل ... با مشت زدم روی زانوم. - کوفتت بشه ناهید ... بعد هم گریه کردم ... تا میتونستم گریه میکردم ... با شنیدن صداهایی فهمیدم که محمد بیدار شده بدو رفتم دستشویی ... آب یخ رو وسط زمستون باز کردم و شستم دست و صورتم رو ... کلی هم موندم تا قرمزی چشمام بره ... بعدش هم زدم بیرون ... تو نوبت ایستاده بود ... محمد- سلام بانو ... - سلام. رفتم تو آشپزخونه ... اولین بارش بود تا این موقع می خوابید ... ساعت 9 بود دیگه ... یکم بعد هم محمد اومد بیرون و با هم میز رو چیدیم ... صبحونه رو که آماده کردیم اونا هم دیگه بیدار شدن و اومدن سر میز ... وای عاشق حرف زدنشون بودم ... باید تمرین می کردم ... مامان- ماشالا ... دختر 19 ساله ای که هم درسشا بوخونه و هم خونه داری کونه نیس تو دنیا ... فقط عروس گل خودمِس ... خندیدم ... - شما لطف دارین مامان جان ... مامان- محمد که اذیتت نیمی کونه؟ می کنه؟ کمکت چی؟ می کونه؟ به جای من محمد جواب داد. محمد- نه مامان ... همه کارا رو خودش می کنه طفلکی ... گاهی برای این که دیگه خسته نشه غذا می خرم تا دیگه آشپزی نکنه ولی قایمکی ... اگه بفهمه نمی ذاره ... سکوت حاکم شد ... راستی برادر شوهرم کجا بود؟ اومدم بپرسم که ... - داداش حامد چرا نیومده؟ دقیقا من و محمد هم زمان با هم همین جمله رو گفتیم ... به همدیگه نگاه کردیم ... محمد شونه ای بالا انداخت و بعد چهار تایی خندیدیم. بابا- والا ما این همه مدت نیومدیم گفتیم این حامد درس و امتحاناتش تموم شه با خیال راحت بیایم ... تازه درگیر نمره ها و کارنامه اش شده ... یکی دو روز دیگه خودش میاد ... صبحونه رو که خوردیم پا شدم که ظرف های الان و از دیشب مونده رو بشورم که مامان نذاشت ... مام
ان- امروز مسئولیت خونه و ناهار با آقایون ... آماده شو عروسکم میخوایم بریم بیرون خرید ... چشمی گفتم و دویدم آماده شدم.. زدیم بیرون ... انصافی همه جا رو خوب بلد بود ... هی از این جا به اون جا می رفت و کلی چیز میز می خریدیم ... کلی کیف کردیم. برای من هم کلی چیز خرید ... هرچی می گفتم بیخیال نمی خواد می گفت محمد همچین یه دفعه ای عاشق و بی قرار و مجنون شد که وقت نکردم واسه عروسم خرید کنم.تو دلم می گفتم کاش واقعیت داشت. ساعت نزدیکای 3 بود. دیگه از پا افتاده بودیم هر دو تا مونم ... داشتیم آروم آروم قدم می زدیم از پاساژ بیایم بیرون و بریم خونه ... مامان- بعد ناهید خیلی آدم گنده دماغی شده بود..فکر نمی کردم دیگه سر به راه شه ... خداروشکر که تو رو بهش هدیه داد ... چیزی نگفتم. مامان- ولی حالا عشق و امید به زندگی رو توی برق چشماش می بینم ... تو دلم گفتم این برق همون عشق به ناهیدشه دیگه ... تو افکار خودم غرق بودم که دستم رو کشید و ایستاد. برگشتم ببینم چه خبره ... ایستاده بود جلوی ویترین یه مغازه و لباس هاش رو نگاه می کرد ... به ویترین نگاه کردم. یا قمر بنی هاشم ... خدا خودش ختم به خیر کنه ... قبل از این که بخوام بکشونمش بریم پرسید مامان- لباس خواب که نداری؟ داری؟ صدام به زور در می اومد. - نه مامان جان نیازی نیست بریم دیر شد پیشونیم رو بوسید. مامان- می دونم خیلی با حیایی ولی با من راحت باش ... خودت داری مامان صدام می کنی ... یکم مکث کرد. مامان- می دونم پسرم اونقدری بی قرارت هست که به اینا نیازی نداشته باشی ... ولی داشتنش هم بدک نیست ... یه چشمک بهم زد و من رو کشوند توی مغازه. کلی لباس بهم نشون داد. چقدر افتضاح بودن ... دهنم 6 متر باز مونده بود ... ولی من که می دونستم قرار نبود اتفاقی بیفته ... کاش می افتاد ... اوه اوه چه غلطا! ... تو نبودی می گفتی حالت بهم میخوره؟ ببین چه پیشرفتی کردی عاطفه ... مامان هرچی ازم نظر می پرسید اصلا نمی تونستم جواب بدم ... فقط سرم پایین بود. اونم قربون صدقم می رفت ... خودش چند تا لباس ضایع که من روم نمی شد بهشون نگاه کنم انتخاب کرد و حساب کرد. لال شده بودم. کل راه تا خونه رو حرف نزدم ... ولی مامان قربون صدقم می رفت و گاهی بی هوا می بوسیدم ... نمی دونم چرا این قدر مهرم به دلش نشسته بود ... کاش واقعا عضو این خانواده بودم ... عاشقانه دوسشون داشتم ... رفتیم خونه ... ساعت چهار بود.کلی شاکی بودن.مرغ هم پخته بودن ... بعد ناهار تا من چایی بیارم مامان خریدا رو باز کرد و دونه دونه همه رو نشون داد. چایی آوردم و آروم اون کیسه خاک بر سری رو برداشتم تا قایم کنم. ولی مامان متوجه شد و خندید. منم دویدم تو اتاق. داشتم فکر می کردم که کجا قایمش کنم که محمد اومد تو. دستش رو زد به کمرش محمد- خب ببینم اون تو چیه؟ کیسه رو گرفتم پشتم. - هیچی ... وسایل شخصی ... اومد جلو. محمد- خب ببینم ... سرم رو بردم بالا به علامت نه ... باز اومد جلو ... صداش رو کلفت کرد. محمد- ضعیفه، آدم چیزی رو از شوورش پنهون نمی کنه ... اومد جلو تر. - تو که شوهر من نیستی.. ایستاد. محمد- هستم ... دستش رو آورد جلو و خواست نایلون رو ازم بگیره ... نالیدم ... - نه مخمد ... توروخدا ... التماسم اثر کرد ... ایستاد @onlinmoshavereh 🌺☘🌺☘🌺☘🌺
دعاى قشنگ براى اولین شب ماه مبارک رمضان خدایا قسم به لحظه ای که دلم را می شکنند و جز تو مرهمی نیست قسم به لحظه ای که مرا می فروشند و جز تو خریداری نیست قسم به لحظه ای که تنهایم می گذارند و جز تو همــــراهی نیست قسم به لحظه ای که دوستم ندارند وعاشقی جز تو نیست من دوستت دارم، بار الهی مرهمم باش، خریدارم باش، یارم باش، عاشقم باش که کسی جز تو دلسوزم نیست .... " آمیــــــن " @onlinmoshavereh 🌺☘🌺☘🌺☘🌺 ‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌