ما یک ساعتی هست اینجا نشستیم؛ تنها اتاق سقفدار(!) در کنار مزار سیدهخوله. هر چند دقیقه یک بار، یکی در رو باز میکنه، میگه "سیدمحسن؟" و وقتی میفهمه نیست، میره.
به بچهها میگم سیدمحسن برای این پناهجوها، مثل مامانِ خونهست که هرچی میخوان و هر چی میشه، صداش میکنن!
سیدمحسن یکی از عجیبترین آدمهاییه که در این سفر دیدم. ایرانیه. آمریکا زندگی میکرده. میخواسته بره برای دفاع از حرم؛ حاجقاسم گفته هرکس میخواد از حرم دفاع کنه بره خوزستان. زن و بچه رو گذاشته امریکا و پنج سال رفته خوزستان و کار جهادی کرده. بعد لبنان جنگ شده. گفتن دارن به آوارههای جنوب لبنان کمک میکنن، پاشده اومده اینجا. حالا هم اینجا توی سیدهخوله ست و به پناهندههای سوری کمک میکنه.
چند روز پیش که اینجا بودم دیدمش. به جز وقت خوندن نماز، حتی یک دقیقه هم آروم نمیگرفت. هم روی کل منطقه و اردوگاهها تسلط داشت، هم تکتک بچهها رو میشناخت. درباره کار کودک ازش پرسیدم، مسلط و ایدهمند بود!
شبیه آدمهایی که میشناسم نیست. شبیه ما نیست. شبیه بندههای خوب خداست.
#روزهای_مادرانه
#بیروت_دیز
#سیدمحسن_و_ماادریک_ما_سیدمحسن
پ.ن. ما هم منتظر سیدمحسنیم!
https://eitaa.com/motherlydays