امشب خبردار شدم که یکی از دانشآموزای چندسال پیشم بهخاطر تصادف فوت کرده.
یادمه کلاس هشتم بودن که با من درس تفکر و سبک زندگی داشتن؛ مربی پرورشی بودم توی اون مدرسه.
اگه شیطنتهای بچگی رو فاکتور بگیریم پسر آروم و خوبی بود، درسش -حداقل سر کلاس من- خوب بود و تلاشش رو میکرد.
اسم و عکسش رو که دیدم شوکه شدم. یادم افتاد چقدر این دنیا الکیه و چقدر ما به هیچی بندیم و در اثر کوچیکترین اتفاقی ممکنه رخت سفر ببندیم. خیلی ربطی هم به سن و سال و سلامتی و بیماری نداره خیلی وقتا؛ گاهی فقط یه بهونه میخواد، یه اتفاق کوچیک...
خدا رحمتش کنه و خدا همه ما رو عاقبت به خیر کنه 😔
#روزنوشت
وبسایت داشتن چیز خوبیه. این که خودت یه کاری رو شروع کنی و یه چیزی بسازی که به بقیه منفعت برسونه و چیزی یادشون بده رو واقعا دوست دارم...
اما در مقام مقایسه واقعا به پای وبلاگ داشتن نمیرسه. حس داشتن یه خونه کوچیک که فقط مال خودته و میتونی توش هرچی دلت میخواد بنویسی و هر جوری عشقت کشید مدیریتش کنی
درسته که وبسایت میتونه روزی چند هزارتا مخاطب و کاربر برات بیاره ولی انگار انرژی اون چندتا مخاطب محدود اما پیگیر وبلاگ خیلی بیشتره!
دلم برای وبلاگ نوشتن تنگ شده
به «دولتخانه» سلامی دوباره باید کرد 😅
پ.ن: برای کسایی که نمیدونن: دولتخانه اسم وبلاگ منه. با این آدرس میتونید بهش سر بزنید:
Doulatkhane.blog.ir
#روزنوشت
@MrMC_ir
📝 #روزنوشت
هفتهٔ گذشته و علیالخصوص دیروز، برای من بسیار شلوغ و پرکار بود.
برای همین داشتم فکر میکردم لیاقت یه آخر هفتهٔ آروم و بیدغدغه که کنار بخاری دراز بکشم، چایی بخورم، سریال ببینم و به قول خارجیها چیل کنم رو دارم...
اما یادم اومد که یه خروار کار عقبافتاده دارم که چون در روزهای هفته فرصتش رو نداشتم یا اولویتش پایین بوده، به آخر هفته موکول کردم و الان باید تمومشون کنم💔
فلذا
یه چایی بخوریم و بریم سراغ کارها که وقت تنگه 😉
از شما چه خبر؟
امروز برای شما هم شلوغه؟