" ناجــه "
- بخواه که وابسته نباشی؛ به هیچچیز و به هیچکس!
اشیاء و آدمها را فارغ از سهمِ خودت بودن، بپذیر؛ جسمها و شئهایی جدا از تو که برای بودن، نیازی به تعلق داشتن ندارند!
که نیامدهاند سهم کسی باشند!
و هستند برای زیبایی و تکامل جهان و مقصد و هدفی که برایش آمدهاند.
امّا وابستگی یک مانع است،
وابستگی و اصرار برایِ داشتنها، لجاجتِ بیحاصلیست که نظم را به هم میریزد!
پس هیچچیز و هیچکس را برای خودت نخواه.
تو نیامدهای که کیسهی داراییات را پر از چیزها و آدمها کنی، وقتی خودت در این مسیر رهگذری و قرار نیست تا همیشه بمانی!
تو نیامدهای که این فرصت کوتاهِ حضور را به اندوه نداشتنها و از دست دادن ها بگذرانی، بخواه که رها باشی...
چونان رهگذری سرخوش و آرام، زیباییهای مسیر را ببین، لذت ببر و برای زیباتر شدنش بکوش و عبور کن...
وقتی به هیچچیز و هیچکس تعلق نداشته و وابسته نباشی؛ آرامی :)
که اندوهِ بیپایانِ آدمی، از همین ناشیانه خواستنها و اجبار برای داشتنهاست...
- نرگسصرافیانطوفان.
برام جالبه که از تاریخِ خشکِ کتابهای درسی گریزانم، ولی شیفته و مسحورِ مرورِ تاریخ تو گعدههای علمیام : )
و جالبتر اون که چقدر برخورد با آدمهایِ تحصیلکرده و دانا، من رو پر از شور و شعف میکنه✨
یه جوری که انگار دارم تو آسمونا پرواز میکنم!
امشب مدام به این فکر میکنم که من چهلوهفتشب متوالی، تو میدون بودم
ولی هیچشب به اندازهی امشب، با مغزِ پُر و قلب امیدوار به خونه برنگشتم!
هیچشب مثل امشب اینقدر شور و شوقِ یادگیری و آموختن تو وجودم نبوده : )
آقای دکتر کی بودی تو، چی بودی تو!
تو جهانم رو عوض کردی : ))))))))))))))))
" ناجــه "
برام جالبه که از تاریخِ خشکِ کتابهای درسی گریزانم، ولی شیفته و مسحورِ مرورِ تاریخ تو گعدههای علمی
شاید ضمیمه*
پ.ن : حق مطلب با تصاویر بیان نمیشه!
به اشکچشم نوشتم شاعرت دلش تنگ است؛
سحر رسید و بهنامم وصالِ کویِ تو خورد : )✨
- گلنار .
" ناجــه "
به اشکچشم نوشتم شاعرت دلش تنگ است؛ سحر رسید و بهنامم وصالِ کویِ تو خورد : )✨ - گلنار .
بنگر مرا، شوق تو در این سینه دارم؛
تا وقت مردن، سر ز کویت برندارم :)
در انتظارم، انتظارِ وصلت ای دوست؛
خواهم که بر خاک ضریحت سرگذارم🤍
- گلنار.
" ناجــه "
بنگر مرا، شوق تو در این سینه دارم؛ تا وقت مردن، سر ز کویت برندارم :) در انتظارم، انتظارِ وصلت ای د
ءِ
تو را دیدمت بعد عمری؛ سلام.
ببین اشکشوقی که ریزد مدام : )))))