موهام و روغنتراپی کردم، بالا سرم جمعشون کردم، دکمه ماشین لباسشویی رو زدم. داشتم به دیروز و پریروز و حتی یه هفته پیش فکر میکردم.
وای خداجون. خداجون داری چیکار میکنی با زندگی من؟ همش نجات، همش اکلیل، همش نور.
وای باید جارش بزنم. جار عزیزم جار
دغدغه فکری آدما رو پیر میکنه.
درصد امید زندگی کشور و میآره پائین
موهات و سفید میکنه
قلبت و ناآروم میکنه
خندههات و فیک میکنه
بیخیال عزیز نرگس، تهش مرگه. تهش که چی؟
به هیچی فکر نکن، قوز نکن صاف بشین، دستات و آزاد کن. همین/
روزایی که با خودت تو صلحی بوی آرامش میده.
ماسک گذاشتم رو صورتم و آهنگ " I'm just a girl " و پلی کردم.
اتاق و مرتب کردم، با خودم تو صلح بودم.
روزا آرومترن اینشکلی.
بعد از تموم شدن یه سوگ یا یه تراژدی من گریه نکردم. حتی ناراحت هم نبودم.
خستهتر شدم، خستهتر
دلیل برای ناراحت بودن نداشتم. خسته بودم. مثل وقتی که دیگه هیچکس و تو قلبم پیدا نکردم و این من بودم که نفس نفس میزد عزیزم.
من دقّت کردم. هر وقت مضطر بودم، هر وقت کمجون و خسته بودم؛ یه چیزی پشت پلکام بود. یه سنگینی پشت گلوم بود، معدم اذیت بود، دمای دست و پام انگار یه دور رفته باشه سیبری و برگشته باشه بود.
هیچیم نبود ولی همهچیم بود.
دیگه برام مهم نیست چی قراره بگذره. همینکه بابا و ریحانه با هم بازی میکنن و بابا با یه من سیبیل دستاش و میکوبه به هم و میخنده از ته دل کافیه.
" کافیه "
میدونی چیِ کمالگرایی انقدر درگیر کرده ما رو؟ اینکه یا صدِ صد یا که نباشه کلاً بهتره.
به خاطر همینه اگه با یه نود درصدی مواجهه داشته باشم ترجیح میدم کلاً اون نود درصدهَ رو از دست بدم چون صد نیست.
همینه که همهچی برام سخته.