سختترین و پرتنشترین قسمت زندگی من "فرداها" بوده.
فردای یه مسافرت
فردای یه دوستی عمیق
فردای اون روزی که برای رسیدنش روز شمار گذاشته بودی
فردای اردو
فرداهایی که دوستشون ندارم همیشه یه دیروز زشت قراره باقی بمونن.
نرگِث
سختترین و پرتنشترین قسمت زندگی من "فرداها" بوده. فردای یه مسافرت فردای یه دوستی عمیق فردای اون روز
"من و یه چمدون کف اتاق و خستگی و یه دیروز زشت"
نامناسبم، مشوشم و فروپاشی روانی تو یک میلیمتری منه.
در حالی که رژ رو رو لبام میکشم از درون برای بار سیصد و چهل و شیشم گریه میکنم و هیچی پدیدار نیست.
امان از نوسانات هورمونی و خداجون میشه که دیگه بس؟ :))))
راستش رو بخوای من از تعریف کردن سرگذشتم برای آدمای رندوم لذّت میبرم
یه آدمی که تو رو نمیشناسه تا بعد شنیدن حرفات سبک سنگینت کنه و احتمالش یک در هزاره مجدداً بخوای ببینیش برای یک بازهی ساعتی شنوندهست برای تو.
درود بر آدمای رندوم
ء من میپرستم اوقاتی رو که تنشزان.
برای بقا دست و پا میزنی.
اتاقم رو تمیز کردم
دوش گرفتم
ماسک و رو صورتم گذاشتم و میوه پوست کندم و منتظر حل شدن قرص جوشان بودم، اگه تلاش برای بقا این نیست پس چیه؟
نرگِث
ء من میپرستم اوقاتی رو که تنشزان. برای بقا دست و پا میزنی. اتاقم رو تمیز کردم دوش گرفتم ماسک و رو
به نظرم کل اردیبهشت رو من تو تکاپوی "خوب" بودنم.
🩸 زنده موندن برایِ بقاء / اردیبهشت صفر چهار