من نرگس هستم. و به نظرم شاخههای نرگس دیگه جالب نیستن.
شاید دیگه نرگسی که نرگسی میخوره و گل نرگس تو دست راستشه نباشم. شاید فقط نرگسی که نرگسی میخوره باشم
شاید!
نرگِث
من نرگس هستم. و به نظرم شاخههای نرگس دیگه جالب نیستن. شاید دیگه نرگسی که نرگسی میخوره و گل نرگس تو
حتی شاید دیگه اینجا هم محل پرورش پیازچههای نرگس نباشه
زمان:
حجم:
4M
,اثر
خالق اثر
مخاطب اثر که ما گوش منگولهایها باشیم
از کلّهی صبح دارم زمزمه میکنم
"بازی کن آنقدر تا چیزی برای باختن نماند، تا از دست دادن عادت شود و باختن پالایش روح. باور کن زمین خوردن جزئی از زندگیست"
پوستم شفّاف شد.
داشتم فکر میکردم چنتا "میای بریم بیرون برای چایی" نجاتمون داده؟
چایی که زیاد مهم نیست، همچائیه که مهمه.
شببخیر
آدمها در گذر زمان شبیهترین میشن به علقههاشون.
ما که خیلی چیزا رو بلد نبودیم، رنگ و بوی مورد علاقههامون بود که ما رو بلد کار کرد.
تو شبیه کیای؟
به نظرم به عنوان یه اشرف مخلوقات کاش یکم بلد بودم از لحظه لذّت ببرم.
کاش بلد بودم
متاسفم که همش یا تو گذشتم یا تو فکر آینده.
این لحظهها رو چجوری باید بچسبیم؟ بلدید شما لحظهها رو بچسبید؟