نوای دل🎵
چه آقای مهربونی داریم❤️ @sofreyedeleseyed
ای یوسف پرده نشین از تو خجالت
میکشم
حبس گناهان منی از تو خجالت میکشم؛
هر روز عهدی میکنم شاید گنه کمتر کنم؛
از نقض عهدم دم به دم از تو خجالت میکشم....😔
@sofreyedeleseyed
#ملاقات مشهدی حسن یزدی با امام زمان(علیه السلام)
در جنوب شرقی مشهد مقدس کوهی است؛
به نام "کوه خلج"
که از قدیم الایام دوستان حضرت و عشاق آن امام همام بدان جا می رفته و مشغول توسل به آن جناب و دعا برای حضرتش می شدند.
از جمله👈 مرحوم مشهدی حسن یزدی که از صلحا و منتظرین وجود مقدس حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) بوده؛ بدان کوه می رفته و مشغول توسل به آن جناب می شده و اکثر متدینین مشهد مرحوم مشهدی حسن یزدی را به خاطر دارند که چگونه در انتظار و فراق امام زمانش می سوخت.😔
👈تقریبا در سنهء 1350 شمسی یک روز صبح زود به کوه خلج رفتم و در آنجا مشغول زیارت خواندن و توسل به امام زمان(ارواحنا فداه) شدم.
حال خوبی داشتم
و دائما با حضرتش مناجات می کردم و می گفتم: ای کاش ظهور می کردید و من ظهور شما را درک می کردم...
آن روز؛ روز تعطیلی بود بعد از توسل از کوه خلج به منزل رفتم و قدری استراحت کردم.
در عالم رویا(بین خواب و بیداری) دیدم در همان مکان؛ روی کوه خلج هستم و آقایم و مولایم صاحب الزمان(روحی له الفداء) هم هستند.😍
آقا در حالی که دست هایشان را بر پشت گذاشته بودند به طرف شهر مشهد نگاه می کردند.
#گفتم: آقا تشریف بیارید داخل شهر (منظورم👈 ظهور آن حضرت بود.)
#فرمودند: من در این شهر غریبم!😔
#گفتم: آقا اگر کاری دارید بفرمایید تا برایتان انجام دهم.
#فرمودند: ما کارمندان زیادی داریم ولی آنها حق ما را می خورند و اکثرا یک قدم برای من بر نمی دارند و به یاد من نیستند.😱😭😔😔
در این هنگام از خواب بیدار شدم و در فراغ آن حضرت و برای غربت آن حضرت بسیار اشک ریختم.
(کتاب عنایات حضرت ولی عصر علیه السلام ص435)
#وااااااای_بر_ما_پسر_فاطمه_را_گم_کردیم...😞
اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
@sofreyedeleseyed
نوای دل🎵
#ملاقات مشهدی حسن یزدی با امام زمان(علیه السلام) در جنوب شرقی مشهد مقدس کوهی است؛ به نام "کوه خلج"
من در این شهر غریبم...😢
وااااااای بر ما؛
پسر فاطمه را گم کردیم...
@sofreyedeleseyed
نوای دل🎵
افسوس... این جمعه هم گذشت و خبر از یار نیامد...😔 @sofreyedeleseyed
گاھـے به این جمله ڪه میگن
امید امام زمان{عج}ما جووناییم✨
فڪر میکنم . . . .
از خـــودمـ . . . .
گریـم میگیرھ . . . .
😔
@sofreyedeleseyed
نوای دل🎵
شرمنده که من وصله ناجورم💔😔 @sofreyedeleseyed
بدم اما گرفتار تو هستم...
@sofreyedeleseyed
#خاطره تبلیغی 1
#آره_ئمزاحم_مایی
ماه مبارک رمضان رفته بودم اطراف شهر ...... برا تبلیغ،
معمولا هر شبی خونه یکی از اهالی روستا دعوت میکردن برا افطار،
یه شبش وقتی رفتم مسجد؛ نماز مغرب و عشاء رو خوندم ،
بعدش
یه جوون حدودا 25ساله اومد پیشم،
گفت: حاج آقا بفرمائید بریم خونه
گفتم: امشب مزاحم شما هستم؟😊
گفت: بله مزاحم ما هستی😐😄
#واقعیت
@sofreyedeleseyed
791K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به آدمهایی که قضاوتت میکنن اهمیت نده.
زندگی؛ قشنگی های خودشو داره، بدون نگاه بقیه 👌😌
@sofreyedeleseyed
✍ روزگاری در زدن هم اصولی داشت ، کوبه زنانه داشتیم و مردانه...
✍ و وقتی در زده میشد صاحب خانه میدانست آنکه پشت در است زن است یا مرد و بر آن مبنا به استقبال او میرفت،
زندگی ها در عین سادگی؛ در و پیکر و اصول داشت...
✍ مردها کفشهای پاشنه تخم مرغی میپوشیدند تا از صدای آن از فاصله دور در کوچه پس کوچه های تو در تو خانمها بفهمند نامحرمی در حال عبور است...
✍ منزلها بیرونی و اندرونی داشت و از ورود مهمان تا خروجش طوری منزل ساخته شده بود که متعلقات به تکلف نیفتند...
✍ آن روزگاران امنیت ناموسی چندین برابر این زمان بود،
نه سیستم امنیتی در منازل بود و نه شبکه های مجازی برای پاییدن همدیگر...
✍ اطمینان و شرافت و وفاداری و نگه داشتن زندگی با چنگ و دندان و آبروداری زوجین اصل زندگی بود...
✍ من هرگز بخاطر ندارم کسی مهریه ای اجرا بگذارد و دادسراها این همه پرونده طلاق و درخواست طلاق و فرزندان طلاق...
✍ نه ال سی دی بود نه اسپیلت و لباسشویی،
صابون مراغه ای بود و دستان یخ زده مادر در زمستان که با گریسیلین ترکهایش را مداوا میکرد...
✍ و پدری که سر شب دم غروب خونه بود و خیز برمیداشت زیر کرسی و مادر کاسه اناردون کرده روی کرسی میگذاشت و نصف بدنمان زیر کرسی و سر و کله کز کرده در بیرون آن،با لباسهای ضخیم...
✍ پاییزی پر باران و زمستانی پر از برف داشتیم
یادش بخیر همه چکمه داشتیم و تا لبه چکمه برف می آمد،هم زمین برکت داشت هم آسمان...
✍ سفره مان برنج بخودش کم میدید،اما صفا و سادگی داشت...
و پنج ریالی پدر در صبحگاه مدرسه میشد نصف نان بربری با پنیر...
✍ آن روزها پشت این دربهای کوبه دار با هم حرف میزدند خیلی گرم و صمیمی...
✍ تابستان ها چقدر روی تخت های چوبی ستاره شمردیم و لذت آسمان بی غبار را بردیم...
چه حرمتی داشت پدر و مادر...
✍ و پولها و مالها چه برکتی...
چقدر دور هم حرف برای گفتن داشتیم،
✍ و چقدر از خدا میترسیدیم...
کله صبح قمری ها(یاکریم ها) میخواندند ،
✍ با دوچرخه درخونه ها نون تازه و عدسی و شیر می آوردند محال بود کسی یازده صبح بیدار شود...
✍ زود میخوابیدند و سحر بیدار میشدند و بهترین رزقها را دریافت میکردند،
زمستون برف وشیره میخوردیم و خیلی چیزی برای خوردن پیدا نمیشد و بهترین غذا را جمعه ها میخوردیم،
آنروزها مردم چقدر به یکدیگر رحم میکردند و مهربان بودند و گره گشا و اعصابها حرام ترافیک و ... نمیشد...
✍ نفهمیدم چی شد ولی برف و کرسی و ستاره ها و کاسه بی تکلف انار و درب کوبه دار و دورهمی ها همه یکباره جمع شد...
✍ حالا ما مانده ایم و دنیای بی خیر و برکت و دربهای ضدسرقت و آدمهایی که سخت فخر میفروشند و متکبرند گویی هرگز نمیمیرند و چنان دنیا دارند که گویی برای آن آفریده شده اند...
⬅ ️چقدر نعمتها از کف رفت و ما خواب خوابیم
@sofreyedeleseyed
حضرت علیاکبر (علیه السلام)
👈ناز"
جوانی را با
👈نیاز"
به پروردگار همراه کرد...
👌زندگی اینجورش خوبه
و آدمو عزیز میکنه؛ پیش خدا و خلق خدا😊
ولادت با سعادت پسر امام حسین (علیهما السلام) و روز جوان مبارک باشه🌸
@sofreyedeleseyed