eitaa logo
نهضت تعالی زن و خانواده
118 دنبال‌کننده
21 عکس
5 ویدیو
0 فایل
ارتباط با ما @karkheiam
مشاهده در ایتا
دانلود
اگر کشور بتواند جامعه زنان را با تکیه بر تعلیمات اسلامی، با همان معارفی که اسلام خواسته‌است، آشنا کند، من تردیدی ندارم که پیشرفت و ترقّی و تعالی کشور مضاعف و چند برابر خواهدشد. در هر میدانی که بانوان مسؤولانه وارد شوند، پیشرفت در آن میدان چند برابر خواهد شد. خصوصیت حضور خانم‌ها در میدان‌های مختلف این است که وقتی زن خانواده وارد میدان می‌شود، یعنی همسر و فرزندان او هم واردند. حضور مرد به این معنا نیست، اما حضور زن به این معناست. در هر میدانی که زن وارد شود - زنی که خانم و کدبانوی یک خانه است - درحقیقت همه آن خانه را در آن میدان وارد می‌کند. حضور زنان در بخش‌های مختلف بسیار مهم است. @nehzatezanan
[عرصه‌ی فعّالیت‌های اجتماعی] اعم از فعّالیت اقتصادی، فعّالیت سیاسی، فعّالیت اجتماعی به معنای خاص، فعالیت علمی، درس خواندن، درس گفتن، تلاش کردن در راه خدا، مجاهدت کردن و همه‌ی میدان‌های زندگی در صحن جامعه [است]. در این‌جا میان مرد و زن در اجازه‌ی فعّالیت‌های متنوّع در همه‌ی میدان‌ها، هیچ تفاوتی از نظر اسلام نیست. اگر کسی بگوید مرد می‌تواند درس بخواند، زن نمی‌تواند؛ مرد می‌تواند درس بگوید، زن نمی‌تواند؛ مرد می‌تواند فعالیت اقتصادی انجام دهد، زن نمی‌تواند؛ مرد می‌تواند فعّالیت سیاسی کند، زن نمی‌تواند، منطق اسلام را بیان نکرده و بر خلاف سخن اسلام حرف زده‌است. از نظر اسلام، در همه‌ی این فعّالیت‌های مربوط به جامعه‌ی بشری و فعّالیت‌های زندگی، زن و مرد دارای اجازه‌ی مشترک و همسان هستند. البته بعضی از کارها هست که باب زنان نیست؛ چون با ترکیب جسمانی آن‌ها تطبیق نمی‌کند. بعضی از کارها هم هست که باب مردان نیست؛ چون با وضع اخلاقی و جسمی آن‌ها تطبیق نمی‌کند. این موضوع ربطی به این ندارد که زن می‌تواند در میدان فعّالیت‌های اجتماعی باشد یا نه. تقسیم کار، بر حسب امکانات و شوق و زمینه‌های اقتضای این کار است. @nehzatezanan
🔹از مسجد پایم به تظاهرات باز شد؛ البته قبل‌تر هم بالای پشت‌بام الله‌اکبر می‌گفتیم. شب که می‌شد، راس ساعت ۹، صدای مردم قم را برمی‌داشت. این کار دلم را راضی نمی‌کرد. باید می‌رفتم بین مردمی که توی خیابان شعار می‌دادند و مبارزه می‌کردند. صبح به صبح، حاجی را راهی می‌کردم، کارهای (خانه و بچه‌ها) را سر و سامان می‌دادم و بعد خودم را می‌رساندم به خیابان. هر جا شلوغ بود، من هم آن‌جا بودم. رژیم هم کم نمی‌آورد، همه توانش را گذاشته‌بود. بعضی وقت‌ها که از دست مامورها فرار می‌کردیم، لعنتی‌ها آنقدر زیاد بودند که فکر می‌کردم شاه هرچه مامور داشته، فرستاده قم! 🔹همه چیز دستشان بود؛ کلی سرباز و اسلحه و توپ و تانک داشتند، اما حریف مردم نمی‌شدند... یک حرف امام کافی بود تا مردم بریزند بیرون، یا سربازها از پادگان فرار کنند...چندتایشان را خودم فرستادم شهرشان! می‌رفتم کمی آجیل می‌خریدم و به بهانه‌ای نزدیک‌شان می‌شدم و یک مشت آجیل می‌ریختم کف دست‌شان. این‌ها هم سرباز وظیفه بودند و کم‌سن. نه مثل بعضی از افسرهای سن‌و‌سال‌دار، سنگدل و جدی و بداخلاق بودند، نه دست و پا داشتند رو در روی مافوقشان بایستند و از فرمان آن‌ها سرپیچی کنند. هر طور شده، سر حرف را باز می‌کردم. از امام می‌گفتم و اینکه سفارش کرده مردم به سربازها پناه دهند و کمک‌شان کنند. بهشان اطمینان می‌دادم که اگر کمی جسور باشند و شجاعت داشته باشند، فرار کردن خیلی هم سخت نیست. بعضی‌هایشان بالاخره بهم اعتماد می‌کردند؛ می‌آوردم‌شان خانه. بهشان لباس معمولی می‌دادم. اندازه‌ای که می‌توانستم، برای کرایه ماشین پول می‌گذاشتم توی جیب‌شان و راهی‌شان می‌کردم. جوان مردم که می‌رفت، من می‌ماندم و لباس نظامی، که اگر کسی توی خانه پیدایشان می‌کرد کارمان تمام بود. شب که بچه‌ها را می‌خواباندم، خودم را می‌رساندم به خرابه‌ای نزدیک خانه. کمی نفت می‌ریختم روی لباس‌ها و یک کبریت می‌کشیدم؛ دیگر اثری از سربازی که از ارتش شاه فراری داده‌بودم، باقی نمی‌ماند. 🔹نزدیک خانه توی آن شلوغی و بدو بدوها، همین‌طور که برمی‌گشتم و به آدم‌های پشت سرم با داد و اشارهٔ دست قوت‌قلب می‌دادم که خانه‌مان همین جاست، دیدم پیرمردی خمیده، عصازنان یک گوشه راه می‌رود. گفتم: «خدایا! خودت بهش رحم کن. این‌ها که مروت ندارند و حالی‌شان نیست این پیرمرد برای تظاهرات و این حرف‌ها نیامده.» از کنارش که رد شدم و جثهٔ کوچکش را دیدم، دلم نیامد رهایش کنم. فکر کردم ضربِ‌دست این‌ها به جوان می‌خورَد، نقش زمین می‌شود، این پیرمرد که جای خود دارد. معطل نکردم. برگشتم و دودستی از روی زمین بلندش کردم. خیلی ریزه‌میزه بود. بنده خدا تا به خودش بیاید و بفهمد چه خبر است، دید من دارم می‌دوم و یک عده هم پشت سرم. هی دادوبیداد کرد که: «دختر چه‌کار می‌کنی؟ من را بذار زمین. با منِ پیرمرد چه‌کار داری؟» مدام دست و پا می‌زد. عصایش افتاد زمین. وقت حرف زدن و توضیح دادن نبود. اگر نمی‌آوردمش، زیر دست و پا می‌ماند... خیابان که آرام شد کمکش کردم و بردمش بیرون. حوالی همان‌جایی که دیده‌بودمش. نگذاشت همراهش بروم و برسانمش؛ فقط یک تکه چوب پیدا کردم و جای عصا دادم دستش، سفارش هم کردم مواظب خودش باشد. چپ‌چپ نگاهم کرد و گفت: آخرالزمون شده، از دست شما زن‌ها! 📖 برش‌هایی از کتاب "تنها گریه‌کن‌" به بهانه ۱۹ دی، سالروز قیام مردم قم @nehzatezanan