🔹از مسجد پایم به تظاهرات باز شد؛ البته قبلتر هم بالای پشتبام اللهاکبر میگفتیم. شب که میشد، راس ساعت ۹، صدای مردم قم را برمیداشت.
این کار دلم را راضی نمیکرد. باید میرفتم بین مردمی که توی خیابان شعار میدادند و مبارزه میکردند. صبح به صبح، حاجی را راهی میکردم، کارهای (خانه و بچهها) را سر و سامان میدادم و بعد خودم را میرساندم به خیابان. هر جا شلوغ بود، من هم آنجا بودم.
رژیم هم کم نمیآورد، همه توانش را گذاشتهبود. بعضی وقتها که از دست مامورها فرار میکردیم، لعنتیها آنقدر زیاد بودند که فکر میکردم شاه هرچه مامور داشته، فرستاده قم!
🔹همه چیز دستشان بود؛ کلی سرباز و اسلحه و توپ و تانک داشتند، اما حریف مردم نمیشدند... یک حرف امام کافی بود تا مردم بریزند بیرون، یا سربازها از پادگان فرار کنند...چندتایشان را خودم فرستادم شهرشان!
میرفتم کمی آجیل میخریدم و به بهانهای نزدیکشان میشدم و یک مشت آجیل میریختم کف دستشان. اینها هم سرباز وظیفه بودند و کمسن. نه مثل بعضی از افسرهای سنوسالدار، سنگدل و جدی و بداخلاق بودند، نه دست و پا داشتند رو در روی مافوقشان بایستند و از فرمان آنها سرپیچی کنند.
هر طور شده، سر حرف را باز میکردم. از امام میگفتم و اینکه سفارش کرده مردم به سربازها پناه دهند و کمکشان کنند. بهشان اطمینان میدادم که اگر کمی جسور باشند و شجاعت داشته باشند، فرار کردن خیلی هم سخت نیست. بعضیهایشان بالاخره بهم اعتماد میکردند؛ میآوردمشان خانه. بهشان لباس معمولی میدادم. اندازهای که میتوانستم، برای کرایه ماشین پول میگذاشتم توی جیبشان و راهیشان میکردم.
جوان مردم که میرفت، من میماندم و لباس نظامی، که اگر کسی توی خانه پیدایشان میکرد کارمان تمام بود. شب که بچهها را میخواباندم، خودم را میرساندم به خرابهای نزدیک خانه. کمی نفت میریختم روی لباسها و یک کبریت میکشیدم؛ دیگر اثری از سربازی که از ارتش شاه فراری دادهبودم، باقی نمیماند.
🔹نزدیک خانه توی آن شلوغی و بدو بدوها، همینطور که برمیگشتم و به آدمهای پشت سرم با داد و اشارهٔ دست قوتقلب میدادم که خانهمان همین جاست، دیدم پیرمردی خمیده، عصازنان یک گوشه راه میرود. گفتم: «خدایا! خودت بهش رحم کن. اینها که مروت ندارند و حالیشان نیست این پیرمرد برای تظاهرات و این حرفها نیامده.» از کنارش که رد شدم و جثهٔ کوچکش را دیدم، دلم نیامد رهایش کنم. فکر کردم ضربِدست اینها به جوان میخورَد، نقش زمین میشود، این پیرمرد که جای خود دارد.
معطل نکردم. برگشتم و دودستی از روی زمین بلندش کردم. خیلی ریزهمیزه بود. بنده خدا تا به خودش بیاید و بفهمد چه خبر است، دید من دارم میدوم و یک عده هم پشت سرم. هی دادوبیداد کرد که: «دختر چهکار میکنی؟ من را بذار زمین. با منِ پیرمرد چهکار داری؟» مدام دست و پا میزد. عصایش افتاد زمین. وقت حرف زدن و توضیح دادن نبود. اگر نمیآوردمش، زیر دست و پا میماند...
خیابان که آرام شد کمکش کردم و بردمش بیرون. حوالی همانجایی که دیدهبودمش. نگذاشت همراهش بروم و برسانمش؛ فقط یک تکه چوب پیدا کردم و جای عصا دادم دستش، سفارش هم کردم مواظب خودش باشد. چپچپ نگاهم کرد و گفت: آخرالزمون شده، از دست شما زنها!
📖 برشهایی از کتاب "تنها گریهکن"
به بهانه ۱۹ دی، سالروز قیام مردم قم
#الگوی_سوم
#قیام_زنان
@nehzatezanan