𝔈𝘶𝘥𝘰𝘪𝘮𝘰𝘯𝘪𝘢
نئو در حالی که پاهایش را به شاخه درخت چِفت کرده و از آن آویزان شده بود، از پشت موهای معلق و در هوا و نارنجیاش، با چشمان شیطنتآمیز و حیرتزده به جک نگاه میکرد:《مطمئنی تو خود جکی؟》
جک چشمانش را مالید و با خستگی آه کشید:《این بار پنجمه که میپرسی. تو مطمئنی میمون درختی نیستی؟》
نئو لپهایش را پر باد کرد و با صدا خارج کرد، دستانش در هوا آویزان بود:《نه مطمئن نیستم. گفتی میخوای واسش چی بخری؟》
جک دستانش را در جیب فرو برد:《تاج برگ بو.》
نئو سرش را کج کرد:《مثل همونا که آپولو داره؟ چقدر کم داری؟》
جک زیر لب گفت:《خیلی زیاد... تقریبا هیچی ندارم.》
نگاهش را از نئو دزدید. نئو تاب خوردنش را متوقف کرد و با ناباوری خندید:《هیچی نداری؟ دقیقا با پولات چیکار میکنی تو؟!》
جک خیلی جدی و خشک به چشمان برعکس او خیره شد:《واسه بقیه کادوی تولد میخرم. یکمش هم واسه غذای گربهها میدم؟》
سرش را خاراند:《این ماه یکمشم به کایرون قرض دادم.》
نئو اخم کرد:《تو واسه بقیه کادو میخری؟ اصلا مگه کمپ گربه داره؟ وایسا ببینم چرا کایرون باید از تو پول قرض...》
جک با عصبانیت میان حرفش پرید:《پول داری یا نه؟》
نئو که چشمانش کمکم داشت تار میشد گفت:《الان که نه ولی شب بیا دور آتیش واست میارم.》
جک کمی خودش را جمع کرد:《از آتیش خوشم نمیاد، نمیشه بیاری اسطبلی جایی؟》
نئو با ناله خودش را بالا کشید و روی درخت نشست. کمی چشمانش را بست و با قیافه خسته از بالا به جک نگاه کرد:《آی سرم، باشه باشه واست میارم.》
جک سرش را تکان داد و برگشت که برود. نئو از پشت سرش داد زد:《قابلتو نداشت. مامانت بهت تشکر یاد نداده؟》
جک فقط به راهش ادامه داد.
Olivia Rodrigo03. Olivia Rodrigo - honeybee.mp3
زمان:
حجم:
9.3M
1:25
In the dark, I'm not scared
I just reach and you're right there
Shooting stars, racing cars
صدای خنده از سالن غذاخوری میآمد؛ احتمالا یکی از کودکان هرمس سر دیگری را کلاه میگذاشت. آتش اردوگاه هنوز کامل خاموش نشده بود.
ولی آن شب... همهچیز آرامتر به نظر میرسید.
من روی چمنهای تپه لم داده، دستهایم را زیر سرم گذاشته بودم و رودانته کنارم نشسته بود. زانوهایش را بغل کرده بود و با یک شاخهی خشک، بیهدف روی خاک خط میکشید.
بعد از چند دقیقه سکوت، زمزمه کرد:
«چرا اینجا انقدر تاریکه؟»
سرم را بهسوی او چرخاندم. «چی؟»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم و بعد خندیدم.
+رودی.
_هوممم؟
+این که تاریک نیست.
_چی؟
بلند شدم و روی آرنجم تکیه دادم و با دست آزادم به بالای سرمان اشاره کردم؛ آسمان پر از ستاره بود. انگار کسی روی مخمل تیرهی آسمان، ذرات نور را پاشیده باشد.
بی اختیار گفتم: «من زیر همچین آسمونی بزرگ شدم.» و رودانته سرش را به سمتم برگرداند.
«روی کشتی، مامانم اسم بعضی از ستارهها رو بهم میگفت. داییم مسیرها رو باهاشون پیدا میکرد.»
برای چند لحظه، بوی نمک دریا را به یاد آوردم. عرشهای که زیر پایم تکان میخورد و آسمانی که هیچ سقفی جلویش نبود.
«هیچوقت از تاریکی نترسیدم؛ از اینکه یکی جلومو بگیره؟ متنفرم.»
شانه ای بالا انداختم. «ولی تاریکی نه.»
چشم هایم انگشتان رودانته که دور آستینش جمع شد را دنبال کرد.
«من ازش میترسم.» صدای آرامش باعث شد به صورتش نگاه کنم. فقط به او نگاه کردم؛ موهایش با باد تکان میخورد، ککومکهایش زیر نور ستاره ها هنوز دیده میشدند. از تاریکی میترسید.
«میدونم. میدونم که میترسی.» بعد گوشهی لبم بالا رفت.
+خیلی هم تابلوئه رودی.
_هی!
مشت کوچکی به بازویم زد. «خفه شو!»
خندیدم و گفتم: «ولی فکر نمیکنم چیز بدی باشه.»
نگاهم را به آسمان برگرداندم و ادامه دادم: «اینکه با وجود ترست، بازم جلو میری و فکر کنم برای همین دوست دارم کنار تو باشم.»
وقتی دوباره به او نگاه کردم، رودانته به من خیره شده بود؛ انگار داشت سعی میکرد چیزی را بفهمد یا شاید چیزی را به خاطر بسپارد.
قبل از اینکه مغزم فرصت پردازش پیدا کند، خم شد و سریع بر گونه ام بوسه زد.
گرم، سبک، مثل برخورد نور آفتاب روی پوست.
و بلافاصله عقب کشید.
...
شاید چند ثانیه طول کشید تا مغزم دوباره شروع به کار کند.
«...رودی؟»
چشمهایش گرد شده بود.
_هیچی نگو.
+تو الان منو بوس کردی؟
_هیچی نگو.
+ولی—
_نئو، قسم میخورم اگه حرف بزنی خودم میندازمت تو دریاچه.
به زور جلوی خندهام را گرفتم و سرم را به تایید تکان دادم. اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.
+فکر کنم ازم خوشت میاد.
_خفه شو!
+نه، جدی—
_خفه شو، نئو!
و ما دوباره به آسمان نگاه کردیم. به ستارههایی که از نظر من، چراغهایی که راه خانه رو نشان میدادند بودند.