Olivia Rodrigo03. Olivia Rodrigo - honeybee.mp3
زمان:
حجم:
9.3M
1:25
In the dark, I'm not scared
I just reach and you're right there
Shooting stars, racing cars
صدای خنده از سالن غذاخوری میآمد؛ احتمالا یکی از کودکان هرمس سر دیگری را کلاه میگذاشت. آتش اردوگاه هنوز کامل خاموش نشده بود.
ولی آن شب... همهچیز آرامتر به نظر میرسید.
من روی چمنهای تپه لم داده، دستهایم را زیر سرم گذاشته بودم و رودانته کنارم نشسته بود. زانوهایش را بغل کرده بود و با یک شاخهی خشک، بیهدف روی خاک خط میکشید.
بعد از چند دقیقه سکوت، زمزمه کرد:
«چرا اینجا انقدر تاریکه؟»
سرم را بهسوی او چرخاندم. «چی؟»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم و بعد خندیدم.
+رودی.
_هوممم؟
+این که تاریک نیست.
_چی؟
بلند شدم و روی آرنجم تکیه دادم و با دست آزادم به بالای سرمان اشاره کردم؛ آسمان پر از ستاره بود. انگار کسی روی مخمل تیرهی آسمان، ذرات نور را پاشیده باشد.
بی اختیار گفتم: «من زیر همچین آسمونی بزرگ شدم.» و رودانته سرش را به سمتم برگرداند.
«روی کشتی، مامانم اسم بعضی از ستارهها رو بهم میگفت. داییم مسیرها رو باهاشون پیدا میکرد.»
برای چند لحظه، بوی نمک دریا را به یاد آوردم. عرشهای که زیر پایم تکان میخورد و آسمانی که هیچ سقفی جلویش نبود.
«هیچوقت از تاریکی نترسیدم؛ از اینکه یکی جلومو بگیره؟ متنفرم.»
شانه ای بالا انداختم. «ولی تاریکی نه.»
چشم هایم انگشتان رودانته که دور آستینش جمع شد را دنبال کرد.
«من ازش میترسم.» صدای آرامش باعث شد به صورتش نگاه کنم. فقط به او نگاه کردم؛ موهایش با باد تکان میخورد، ککومکهایش زیر نور ستاره ها هنوز دیده میشدند. از تاریکی میترسید.
«میدونم. میدونم که میترسی.» بعد گوشهی لبم بالا رفت.
+خیلی هم تابلوئه رودی.
_هی!
مشت کوچکی به بازویم زد. «خفه شو!»
خندیدم و گفتم: «ولی فکر نمیکنم چیز بدی باشه.»
نگاهم را به آسمان برگرداندم و ادامه دادم: «اینکه با وجود ترست، بازم جلو میری و فکر کنم برای همین دوست دارم کنار تو باشم.»
وقتی دوباره به او نگاه کردم، رودانته به من خیره شده بود؛ انگار داشت سعی میکرد چیزی را بفهمد یا شاید چیزی را به خاطر بسپارد.
قبل از اینکه مغزم فرصت پردازش پیدا کند، خم شد و سریع بر گونه ام بوسه زد.
گرم، سبک، مثل برخورد نور آفتاب روی پوست.
و بلافاصله عقب کشید.
...
شاید چند ثانیه طول کشید تا مغزم دوباره شروع به کار کند.
«...رودی؟»
چشمهایش گرد شده بود.
_هیچی نگو.
+تو الان منو بوس کردی؟
_هیچی نگو.
+ولی—
_نئو، قسم میخورم اگه حرف بزنی خودم میندازمت تو دریاچه.
به زور جلوی خندهام را گرفتم و سرم را به تایید تکان دادم. اما نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.
+فکر کنم ازم خوشت میاد.
_خفه شو!
+نه، جدی—
_خفه شو، نئو!
و ما دوباره به آسمان نگاه کردیم. به ستارههایی که از نظر من، چراغهایی که راه خانه رو نشان میدادند بودند.