موبایلم زنگ خورد...به صفحه اش نگاه کردم..."داداش جابرم♡"...بازم نگران شده بود...جواب دادم...
-جانم داداشم؟
+کجایی خواهر من؟
-تو راهم دیگه دارم میام...
+دیر کردی نگرانت شدم...
-ترافیکه،تا یه ربع دیگه میرسم...
+زهرای من...
-جانم داداش؟
+حواست به چادرت باشه ها...یه وقت تو شلوغی از دستت نره...
-چشم داداشم...
+چشمت منور به جمال آقا خواهری...منتظرتم...
تماس رو قطع میکنم و لبخند میزنم...چادرم رو جلوتر میکشم و سربند یا زهرا(س) زیرش رو محکم میکنم...تسبیح فیروزه ای داداشمو از کیفم درمیارم و ذکر میگم...دفعه پیش تو اتاقم جا گذاشت ...برای من شد... :)
-خانوم رسیدیم
پول تاکسی رو حساب میکنم و پیاده میشم...باد چادرم رو به بازی میگیره...سعی میکنم جمعش کنم ولی کیفم خیلی سنگینه...یهو داداشمو میبینم که از اون طرف خیابون داره میاد سمتم...
-تو چرا اومدی داداش؟
+دیدم باد میاد نگران شدم چادرت بره کنار ...
تو دلم کلی قربون صدقه غیرتش رفتم...کیفم رو گرفت و با هم به سمت مزار شهید محسن حججی رفتیم...وقتی نشستیم شروع کرد زیر لب حرف زدن...همیشه کارش همین بود...یکم که گذشت دیدم چشمای مشکیش خیسه...طاقت نیاوردم...رفتم کنارش و سرمو گذاشتم روی شونه اش...چادرمو گرفت توی دستش...بویید...بوسیدش...اشک چشماش رو باهاش پاک کرد...
+زهرای من...
-جانم داداش جابرم...؟
+عاشق چادرتم...
_منم عاشق توام...
+عاشقمی...؟کادوش کنم...؟با یه پرچم...؟
-...♡
هدایت شده از استاد محمد شجاعی
امام زمان عج_۱۰۸.mp3
زمان:
حجم:
4.87M
#فایل_صوتی_امام_زمان ۱۰۸
💚 درد فراق؛ تنها جانِ عاشق را می گزد!
یک سؤال؛
تــو...چند حبّه درد، قورت داده ای؟
@Ostad_Shojae
فاطمه زهرا:
سلام خدمت دست اندرکاران جابر..
راستش تئاتر شما صرفا یک تئاتر نبود زندگی بود سیر اعتقادات بود..
خیلی تاثیرگذار بود...
واقعا دیدن این تئاتر باعث سعادت من بود...
کاش دوباره نصیبم بشه...
التماس دعا..
سادات:
سلام داداش جابرم!
وقتی روی صحنه اومدی صرفا جابر نبودی تموم زندگیم شدی..فکرمو درگیر افکارت کردی...
وقتی نگاهت میکردم خیلی آرامش داشتم..
ولی امان از صحنه درگیری نفسم با نفست بالا و پایین می شد...قلبم با هر ضربه به بدنت مچاله میشد..با شهید شدنت نفسمو بریدی...قلبمو کندی..خوش به حالت...خوش به حالت که مادر رو دیدی..اربابو دیدی...خوش به حالت داداش که روسفید شدی...تا آخر عمرم به یادت میمونم نازنینم...یاعلی جابرم!
یازینب:
سلام جابر....
سلام داداشم....
تو امروز منو کشوندی به سمت روضه حضرت عباس...
روضه ای که آقا مصطفی هم بالاسر تابوتت خوند....
قوت قلب من...
هیبت لشگرم....
طاقتتو برید....
العطش حرم.....
با ذره ذره اش اشک ریختم و یادت رو کردم....
قوت قلب آقا مصطفی بودی....
لشگر که نه ولی تا وقتی تو بودی پایگاه علمدار داشت...
جابر...
نمیدونم چرا امروز لحظه لحظه تو منو یاد عباس حسین می انداختی...
حتی صورت خونیت تو تابوت....
داداش...
منو تنها نذار...
نذار بدون تو سر کنم....
همون طور که امروز لحظه به لحظه کنارم بودی...
جابر...
برادر....
حواست به دلم باشد...
مراقبم باش...
مراقبتی از جنس 🌹 احساس 🌹و 🌹عشق 🌹 واقعی یه برادرِ واقعی نسبت به خواهرش❤️🌹😭😭😭😭😭
علمدار من...
سلام منو به ارباب و علمدارش برسون....
آسمان:
اصلا فکرشم نمیکردم که بیننده یک تیاتر که نه یک زندگی باشم
یک داستان که من رو غرق میکرد در سیر افکار یک جوان طراز انقلاب که دغدغه ای بجز آرمان ها و منویات آقا نداشت
از اولین صحنه خدا خدا میکردم که تمام نشود و مرا تا آخر با خود همراه کند اما حیف که زود تمام شدی و من در انتظارت تا میهمانی بعدی میمانم
دوستت دارم ای بهترین برادرم ❤️
آسمان:
به نام جابر ترین ❤️
مینویسم برای دلم از آسمانی ترین فرمانده ی زمینیم:
چشمانت مرا غرق میکند در آرامش طوفانی ات و آگاهم میکند از آشوبی که از دلهره ی رفتن یادگار عزیز ترین رفیقت بر قلبت نقش بسته
با صدای باصلابتت چونان پدری که فرزندش را در عین محبت مواخذه میکند، تنبیه میکنی او را
وقتی که به او یادآوری میکنی که بماند اما او تاب نفس کشیدن در این هوای دلگیر را ندارد
هر کس راز دل بزرگت را نداند من خوب میدانم که غم رفیق چه کرد با دل آرامت که ناگهان به تکاپو افتادی که جابر نه ... دیگر توان ندارم ...
نمیخواهی که برود ... اما او اهل ماندن نیست، دل کنده از تمام تعلقات دنیوی و نگاهی دارد به فراسوی آسمان ... به خدا ...
تمام فکر و ذکرش شده منویات رهبری که اورا مثل نور میبیند در تاریکی
افکارش میتواند دنیا را تکان دهد و صدایی ایجاد کند به بلندی یک فریاد
اما میرود و به امانت میگذارد تمام اهدافش را
برای من ... برای تو ... زیرا امیدوار است به رویش هایی که رهبرش را به لبخند وا میدارد
هر چه کردی نشد ... هر چه گفتی نشنید ... چون جاذبه ای فرا زمینی میکشیدش به اعماق آسمان ...
این را همان موقع فهمیدم که پرچم را با افتخار از روی تابوتش کنار زدی و ناگهان ...
غرق شدی در عظمت جنازه ی به خون نشسته ...
و همان جا فهمیدی که او اهل ماندن نبود و گذاشت و گذشت از هر آنچه که هست ...
#غریب_گیر_آوردنت 😭