چشمها رشته روح متعال خداوند هستند درون آدمی و چشمها تکیده و خستهاند. پس اگر رشته روح متعال خلقت خشکیده میشود، دیگر چه انتظاری از یک مشت ماهیچه -عقل و قلب- میتوان داشت؟ آدمها خشک میشوند. آب که یکجا بماند میگندد و آدم، خاطراتش که یکجا بماند میگندد.
اونجایی از بزرگ شدن که میفهمی خانوادهای که پرتت کرده توی دنیا و با سلامت روان صد بزرگت کرده یه سری خواستهها و حقوقی داره که تو باید پاسخگوشون باشی، نمیدونم چطوری بگم ولی یه بخشی از وجودتو جوری تحت فشار قرار میده که آرزوی مرگ میکنی. شایدم میکشتت. نمیدونم. فقط درست نیست.
من سیگاری نیستم🗣
اونجایی از بزرگ شدن که میفهمی خانوادهای که پرتت کرده توی دنیا و با سلامت روان صد بزرگت کرده یه سری
این دنیا طولش برای من و مشکلات خانوادگیم کافی نیست. مطمئنم چند سیزن میوفته برای بعد مرگ.
[تا ابد دلتنگت خواهم بود. دیدار به لحظههای آخر زندگیام که خدا تو را به یادم خواهد آورد. در آرامش باش ۰۵/۳/۱۳]
دیشب نادیا مُرد و من تنها او را پشت کاخ خالی و خشکیده خاک کردم. نادیا موقع مرگ تنها بود. آخرین داستانش خیلی صادقانه بیکلام بود. دیگر خبری از رنگ نبود. آدمها بزرگ که میشوند زشت و چروک میشوند. نادیا هم همینطور. نادیا مرد و هیچکس نفهمید. هیچکس نفهمید. او ترس مرا زیست.
نادیای عزیز خدانگهدار. من درحالی خاک میشم که سنگ قبر تو رو توی ذهنم دارم. تو رو زود فراموش میکنم و خاطراتت رو هیچوقت نمینویسم. هیچکس داستانت رو نمیفهمه و هیچکس دیگه سراغت رو نمیگیره. هر از چندگاهی بعد از اینکه اسمت رو شنیدم سرم رو برمیگردونم و با خودم میگم نادیا؛ چه اسم آشنایی. و تو فراموش شده باقی میمونی و من همیشه حفرهای توی دلم دارم که متعلق به توئه. تو و شما. تو و شماها. و منتظر میشم. منتظر میشم تا یه روزی بالاخره این حفره تموم وجودم رو بگیره و بعد باهم به پایان برسیم. همونطوری که میخواستم. همونطوری که میخوام.
نادیای عزیز خدا نگهدار.
من سیگاری نیستم🗣
راه کنآدا از قم میگذرد. به یاد داشته باشید.
اینکه راه کانادا از قم میگذرد، یک نکتهی حیاتی است. یعنی ممکن بود راه کانادا از هرجایی بگذرد؛ مثلا شیراز، تهران، مشهد، همدان، خرمآباد، نطنز، ولی از قم میگذرد. مثلاً راه کانادا هرگز از خوزستان نمیگذرد ولی راه قم از خوزستان چرا. میفهمید؟ راه کانادا فقط از قم میگذرد از هیچکجای دیگر هم نه فقط از قم. این یک موضوع ریشهایست. اگر این قاعده را قبول کنیم، همه میتوانند راه کانادا را از قم در پیش بگیرند الّا من و بانو مجبورند تنها عزیمت کنند به کنآدا و من تا ابد اینجا خواهم ماند. شما میروید کانادا به باقی زندگیتان میپردازید و ما گم میشویم بین بیرجند و بروجرد و بجنورد که کدامشان راه قم ازشان میگذرد؟ بعضیها ذاتاً از ما جلوتر به دنیا میآیند. بعضیها کلاً قم به دنیا میآیند. بعضیها هم کلاً کانادا.
بزرگ شدن چه معنایی میتوانست داشته باشد بجز بزرگتر شدنِ ظرفی که در آن رنجها را نگهداری میکنند در این جهان؟ اساساً آدمها بزرگتر میشوند که بتوانند رنجهای بیشتری تحمل کنند و دردهای بیشتری بکشند. در این دنیا نوزادها متولد میشوند، چند صباحی راحت زندگی میکنند، بعد اگر شرایطش محیا بود چند سالی کودکی میکنند و بعد میافتند توی سراشیبیِ مرگ. خلاصهاش همین است. و یک سری از آدمها بزرگتر میشوند و سنگینتر و حریصتر؛ هر چه خاطرات بیشتری حمل کنند، پاهایشان سختتر از روی زمین کنده میشود و حریصتر میشوند برای جبرانِ رنجهایشان در همین دنیای فانی. به زبان راحتتر، عقدهایتر میشوند روز به روز. این دسته از آدم بزرگها که زیاد هم هستند، خیلی خاطره حمل میکنند و فکر میکنم که خیلی ترحم برانگیز هستند. این آدم بزرگها حتما باید به بیمارستانهای روانی مراجعه کنند. حتماً.
پینوشت: یادتان باشد، هر آدم بزرگی، آدم بزرگِ توی متن من نیست. آدم بزرگهای متنِ من کودکانی هستند در لباسِ بزرگترها، همانقدر کودکانه به دنبال اسباببازی، محبت، توجه و ...