eitaa logo
- دلدادھ مٺحول -
3.3هزار دنبال‌کننده
457 عکس
72 ویدیو
6 فایل
- از گرامافون ؛ زمزمه‌هایِ شجریان به گوش می‌رسه...
مشاهده در ایتا
دانلود
راستشو بخوای حقیقت اینه که زمان هیچ‌ وقت، هیچ چیز رو حل نمی‌کنه. فقط یاد میده که بپذیری و کنار بیای و دیگه براش نَدوویی و دست و پا نزنی. نهایتا قدم برداری، تازه اونم نهایتا، اما دوییدن مطلقا دیگه نه.
نیم ساعته که می‌خوام بخوابم اما با این فکر که چجوری کارمندای اداره پست طاقت میارن که بسته‌هارو باز نکنن، خوابم نمیبره.
- دلدادھ مٺحول -
نیم ساعته که می‌خوام بخوابم اما با این فکر که چجوری کارمندای اداره پست طاقت میارن که بسته‌هارو باز ن
فکر کن هر روز صدتا بسته پستی جلوت باشه و تو خنثی از کنار همشون رد بشی. وا. مرد بشین بازشون کن ببین توشون چیه، ذوق کن و به ارسال کننده بسته پیام بده و ایموجی بوس براش بفرست و به گیرنده هم خبر بده که تو بستش فلان چیز بوده تا اونم زودتر بفهمه و بره برای فرستنده ایموجی بوس بفرسته. واقعا این صبر ایوب بازی‌ها چیه درمیاری از خودت آقای کارمند اداره پست؟
بهش گفتم: + "پس بزار گذشته تو زمان قبل باقی بمونه. اگه بخوای مدام حملِ خاطرات کنی و بار سنگینی گذشته رو شونه‌هات اینور اونور بکشی، یا تمامِ وجودت از این سنگینی نخ‌کش میشه، یا از زانو درمیای..." و به این فکر کردم که با وجود تمام این حرف‌ها، اون آدم بخش عظیمی از خودش رو در گذشته جا گذاشته. چون خاصیت انسان و تقابلش با زمان همینه...
- دلدادھ مٺحول -
جمله لاادری رو می‌خونم که نوشته: "سَلاماً عَلى مَن وَجد أن الكَلامَ لا يُغَير فِي الواقع شيئاً فصَمَت. سلام بر کسی که متوجه شد حرف زدن واقعیت را تغییر نمی‌دهد، پس سکوت کرد" به ساعت نگاه می‌کنم و کلمه‌هایی که در طول روز جمع شدن روی هم تا به شب. تا به الان. و احتمالا تا آخر عمر... حقیقت همینه لاادری عزیزم. سکوت احتمالأ بهترین و در عین حال صبورانه و کُشنده‌ترین انتخابه.
هدیٰ برچسب قورباغه‌ای خریده. ای خدا. :))))
در آخر غریبی. شاید خارج از این مرز، خبرهای زیادی باشه، اما تو در نهایت این خبرها، غریبی.
- دلدادھ مٺحول -
مدتیه که در تلگرام با سوفیا آشنا شدم، یه دختر بیست ساله از کشور روسیه. امروز با ویس سعی داشت بتونه اسمم رو تلفظ کنه (00:16) و حالا که دارم به ویسش گوش میدم، به این فکر می‌کنم که چقدر شنیدن اسم از طرف آدم‌های مختلف، شیرینه. آوای اسم فرق داره انگار. وقتی بابا صدام میزنه، وقتی مغازه‌دار غریبه تو پاساژ صدا میزنه، وقتی راننده اسنپ صدا میزنه، وقتی سوفیا صدا میزنه و غیره. احتمالا هیچ‌وقت یادم نمیره آوا‌هارو، اسم‌هارو، کلمات و صداهارو...
کاش اسمم "دختر شاه پریون" بود و رو سیاره آب پری‌ها زندگی می‌کردم. زمین و دنیای بیرون از خونه زیادی خشن و سیاه و تاریکه.