امام سجاد علیه السلام بین ما خیلی کمتر شناخته شدن..
با اینکه آینه تمامنمای امیرالمؤمنین و شبیهترینِ اهل بیت به امیرالمؤمنینن!
این جلسه از منبر ذکر فضائل آقای کاشانی که مصادف با شب ولادت امام سجاد علیه السلام بود رو گوش بدید... غنیمته!
فردی که حدود شانزده ساعت عبادت میکند توان ندارد، شب و روز هم ندارد، اما امام سجاد علیه السلام شبها همچون جدّ خود امیرالمؤمنین علیه الصلاةو السلام گونی «درهم» به دوش میگرفت و حرکت میکرد. این درهمها بسیار سنگین بود، چون چگالی فلز بالا است بسیار سنگین است، درهم فلز است.
میفرمود در کل مکه و مدینه بیست خانه نیست که ما را دوست بدارد.
در مکه و مدینه جمعاً بیست خانه وجود نداشت که امام سجاد علیه السلام را دوست بدارند، اما حضرت شبها گونی به دوش درب خانهی فقرا میرود که وقتی شهید شد؛ «سید محسن امین» علامه بزرگ میگوید سه جور زخم بر بدن امام سجاد علیه الصلاةو السلام بود. روی گردن و ساق و ران مبارک حضرت جای زنجیر اسارت بود و پیشانی و زانو جای سجده و در پشت حضرت زخم بود به دلیل حمل گونی بار، آن هم برای غیرشیعه...
صبح روز یکشنبه منتسب به امیرالمومنینمون بخیر!
مِنبعد کد رهگیری ارسالیها اینجا بارگذاری میشه رفقا:
@rahgiriolyaa
آقای عزیز من و شما داره میاد…
و ما مشهدیها، وظیفه سنگین میزبانی روی شونههامونه!
تاکسیدارها حمل و نقل ارزان یا حتی رایگان زائران و میهمانان آقا رو به عهده بگیرن…
خونهدارها پذیرای زائرین بشن…
اربعین راه بندازیم…
هرکدومتون هرکاری ازتون برمیاد بکنید بچهها…
ما مدیون آقاییم
و بیاید این فرصت رو برای قدرِ پرِ کاهی ادای دین کردن غنیمت بدونیم…
رایگانرسوندنِ تیشرتِ مشتگرهکرده «برای مشهدیها» هم وظیفه ما…
تیشرتِ مُشتِ آقا رو یونیفرمِ تشییع کنیم…
یک آیینِ استقبال باشکوه، با یک نماد با شکوه روی سینههامون!
با کلی پس انداز و تخفیف و اینا ایشون بالاخره به دستم رسید...
با زحمتی که به دوستام دادم تا هزینه ارسال ندم.
و از امشب من احساس می کنم خوشبخت ترین دختر دنیام.
از صبح هی می خونم ای حیدر شهسوار وقت مدد است...
و این پارچه ای که دلمو وصل کرد به ایوان مولا...
خیلی خوشحال شدم بابتش.
اشانتیون گذاشته بودن و کلی ذوق کردم💚
با توجه به شناختی که ازشون پیدا کردم واقعا سبک علیا امیرالمومنینی هست...
خدا حفظتون کنه💚
@olyaa_ir
عُلیا
با کلی پس انداز و تخفیف و اینا ایشون بالاخره به دستم رسید... با زحمتی که به دوستام دادم تا هزینه ارس
خیلی وقت بود #ذوقتون نداشتیم! قبول دارین؟
اولین روز وداع در تهران است.
آقا انگار تازه شهید شدهاند.
به ما انگار تازه خبر رسیده…
هرچه داغ بوده انگار شعلهورتر شده..
از صبح که بیدارشدهام، همگریه شدهام با مردمِ حاضر در حسینیه امام در تهران…
هیچکس برای ایام تشییع، عزای عمومی اعلام نکرده ولی ما همه دوباره در یک عزای عمومی غوطه خوردهایم…
مرز هم مهم نبوده انگار. آقا به قم نرسیده، به عراق هم، به مشهد هم. سایر شهر ها چه تهران رفتهاند چه نه، همه نشستهایم پای این مستطیلِ کوچکِ موبایل و با تماشای قامتِ رعنای آقا در تابوت، با سر آستین اشک پاک میکنیم. خیلیها دوست داشتیم به این جای قصه نمیرسیدیم. تشییع را میگویم. تاخیر در تشییع و تدفین انگار به اینکه باور نکنیم کمک میکرد. بار اولی که یکی از عزیزانم فوت کرد تا صبح توی خانه راه رفتم. حس میکردم باید جلوی یک فاجعه را بگیرم… میدانی؟ تشییع که بشود… تدفین که بشود… دیگر انگار کاری از کسی برنمیآید. تا قبلش ولی امید به معجزه هست. یکبار در تاریخ میشود اعجاز ببینیم که… سهممان انقدر نمیشود؟
صدای «صبر کنید»ام به جایی نمیرسد ولی.
شبیهِ «نه… روش خاک نریزید»ایی که موقع دفن عزیزم گفتم و کسی گوش نداد…
شبیهِ «با پتو دفنش کنید… سرمایی یه» که مادرش گفت و کسی نشنید…
یک نفر اشکهایم را از صورتم میگیرد. میگوید باید با فُرمهای تازهای از معجزه آشنا شوی! نگاه کن ببین این تشییع چه معجزهها میکند…
۱۲ تیر است امروز.
#آشفتگیه