عُلیا
صفحه شخصی ام را باز میکنم ویدیوها نشان میدهد دربهای مصلی باز شده تصویرهایی منتشر شده از دل شب.
دیشب عازم تهران شدم.
بدون هیچ برنامه ازقبلریختهشدهای..
و صبح رسیدم مصلی..
دوست داشتم آدمها را خوب تماشا کنم و ازشان زیاد عکس بگیرم و دربارهشان مفصل بنویسم.
ولی راستش بیشتر از همه اینها لازم داشتم خوب گریه کنم.
معتقدم در تحمل غم سیدعلی خامنهای، روی قلبهای همه، خدا حجابی از جنس حجاب عاشورا کشیده. که غم این اتفاق را هم مثل روضههایی که هرسال میشنویم و بواسطه همان حجاب
نمیمیریم، تاب بیاوریم. با اینهمه «یتیم»، «بیچاره»، «شوریده» و خیلی واژههای دیگر را امروز در قامت انسان میشد بین جمعیت دید.
از نظم و مدیریت و مدارای ادمها با هم توی این شلوغی و گرما همینقدر بگویم که آقا خوب مُحب تربیت کرده! تا اینجای قصه به میزبانهای تهرانی انصافا خداقوت و دستمریزاد…
یکجور همه چیز راستوریست و مرتب بود که معنای «صاحب عزا بودن» را الحق ادا کردند.
۱۴ تیر بود امروز.
هدایت شده از گاهنوشتههای مجتبی مختاری
از سحر عطر دل انگیز تو پیچیده به شهر
باز دیشب چه کسی خواب تو را دیده به شهر؟
دیدم از پنجره ی خانه هوا طوفانی است
بار دیگر نکند بال تو ساییده به شهر...
رود اروند خبر داده به کارون که نترس
دلبر ماست گمانم که خرامیده به شهر
مصلحت نیست هوا عطر تو را حفظ کند
شاهدم ابر سیاهی است که باریده به شهر
شاهدم این همه نخل اند که ایمان دارند
هیچ کس مثل تو آن روز نجنگیده به شهر
همچنان هستی و می جنگی و خود می دانی
دشمنت دوخته از روی هوس دیده به شهر
مثل طفلی که بچسبد به پدر وقت خطر
شهر چسبیده به تو ، خون تو پاشیده به شهر💔
محمد اسداللهیمحمد اسداللهی – نماهنگ عزیز ایران.mp3
زمان:
حجم:
4.5M
عُلیا
نفس میکشم و با هر یکبار دم، حس میکنم که قلبم میآید بالا، میرسد تا سیبچه گلوم و با بازدمِ بعدش برمیگردد پایین…
فکر میکردم میروم تهران، آقا را میبینم و احتمالا برای تشییع مشهد آرامترم…
و حالا هرچه آقا به جغرافیای مشهد نزدیکتر میشود قلبم محکمتر میکوبد.
رفتم حرم. چای گرفتم. همیشه غمها را میشُست میبُرد. «زینب» میاندازد تقصیرِ لیوان کاغذی چای. من توی دلم میگویم تقصیر لیوان نیست. این یکی غم زورش خیلی زیاد است…
توی صف چای بودم. معلم علوم اجتماعی دبیرستانم را دیدم. زخمهای کهنه روی قلبم تازه شد. تو انگار کن که الان زنگِ تفریحِ بعد از کلاسش باشد!
«امام ابهت داشت. آقای خامنهای ندارد. کسی به حرفش گوش نمیدهد. به نظر من آقای خامنهای فلان… به نظر من آقای خامنهای بهمان…». یاد لُپهای از عصبانیت سرخِ «مهدیه» افتادم وقتی سر کلاس بحث میکرد.
ما جوجههای زیرعبایشمابزرگشده بودیم اقای خامنهای…
به این فکر میکنم که من چقدر هیچوقت این معلم را نمیبخشم. چقدر آن یکی بلاگر را هم؛ که یک روز ویو در تخریب آقا میدید و اعلمیت آقا را زیر سوال میبرد و حالا ویو در بهبه و چهچهکردنِ از آقا میبیند. یکی میگوید شاید توبه کرده! من میگویم بگذار دهنم بسته باشد. و یک سری حرفهای دیگر که بیخیال. آغوش سیدعلی خامنهای در زمان حیاتش هرچقدر وسیع بود در شهادتش وسیعتر است. برای ویو گرفتنِ همه ظرفیت هست! امیدوارم ولی هرچه با سیدعلی خامنهای کردند با آقامجتبی نکنند.
تصمیم گرفتم حرم بمانم. با خودم فکر میکنم که این ساعتهای آخری ست که جسم آقا بین ماست. هنوز توی اخبار اسم آقا تکرار میشود. ما هنوز داریم برای آقا میدویم. آقا هنوز توی زندگی ما هست. همه اینها غنیمت است… تصویری از دنیای بعد تدفین آقا ندارم پس همین ثانیههای پر از غم را هم عشق است…
هفدهم تیر است امروز.
یک گوشه نگاه به روزِ وصال
یک دست به تکاپوی انتشار اسمِ علی در این دو روزهٔ باقی در دنیا..
فرمولِ زندگی از شنبه این است…