دستم را توی دستش جا کردم. حس عجیب و ناآشنایی داشتم. شبیه اقیانوس بود؛ مثل نور آفتاب، مثل اسب ها، مثل عشق. ذهنم را گشتم و کلمهای را که میخواستم پیدا کردم؛ شادی.
📜 جنگی که نجاتم داد نوشتهی کیمبرلی بروبیکر بردلی
🌙ارسال شدهتوسط یکی از ممبرا
@onlybook
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کمودوس : پدر . تمام دنیا رو قربانی می کردم … اگر فقط منو دوست می داشتین !
📚گلادیاتور
@onlybooks
خطر در این نیست که تا مدتها کسی به استعداد واقعی یا خوبیهای آدم پی نبرد؛ حتی اگر کسی هم پی نبرد، همین که آدم بداند چنین استعدادی دارد و این استعداد را در راه خوبی به کار ببرد، احساس رضات میکند. جاذبهی توانایی در تواضع است.»
📜زنان کوچک
@onlybook