اویمن;
و میگه؛ «عاشق به گریه آمد و بوسید یار را، عاقل هنوز منتظر یک اشارت است...
مسعود سعد تو قصیده اول در عین «انده چرا برم چو تحمل ببایدم، روی از که بایدم که کسی نیست آشنا!» میگه؛ «خودرو چو خس مباش به هر سرد و گرم دهر، آزاده سرو باش به هر شدت و رخا... و چقدر سخته.
سه صبح، وقتی مامان یهو هوس کرد پنجتا بچه رو برداره ببره گلزار شهدای کنار قبرستون، تازه بنر و داربست و جای این شهید جدیده رو دیدم. پر از گل و شمع. تا حالا سر قبر هیچ "تازه" دفن شدهای نرفتم. نه بابای مامانبزرگ و نه مامانش. چرا؟ نمیدونم. چهارتا پسربچه روی صندلی، کنار جایگاه پر از سربند نشسته بودن و خوش و بش میکردن. یهکم چرخ زدم و اومدم بیرون. جایی که هر دوطرف رو بشه دید. قبرهای بینظم و تیرهی خاکستری. کوچیک و بزرگ. بالاتر و پایین. و اینطرف، چراغهای روشن و گرم. میگفت از نظر فلسفی، اونهایی که از مرگ میترسن آدابش رو باشکوهتر برگزار میکنن و من از خوابیدن توی اون قسمت تاریک و سرد و معمولی میترسم. اینکه ترس از مرگ نیست. هست؟ آداب و مراسم نه، ولی گمشدن و فراموششدن برای من مسائل مهم مرگان. بین هزارها قبر خاکستری دیگه؛ چهچیزی میتونه یادآور زمان بودن تو باشه؟ مگه برای زندهها، بقچهبقچه آرزوی زیر خاک مهمه؟ ایدهها و داستانهای ناکام. رؤیاهای پروردهی نزدیک به زیتون. لابد آدم باید طوری زندگی کنه که براش بارگاه بسازن. ولی مگه بعد از مرگ بهکار هم میآد؟ فراموشنشدن چهطور؟ روی ترس سرپوش نذار عزیزم...