اویمن;
واقعیت، میترسم "ترس از زحمتکشیدن و نرسیدن" درونم نهادینه بشه وگرنه که زندگیه دیگه.
من میدونم که نباید از چیزی خیلی خوشحال یا ناراحت شد «که این عجوزه عروسِ هزار داماد است» و «رضا به داده بده وز جبین گره بگشا، که بر من و تو درِ اختیار نگشادهست» ولی باور کن اگه بشه از شادی میمیرم اگه نشه از غم...
اویمن;
گفت آشفتگی موقعیه که ما حتی اسم دهها حسی که توی وجببهوجب و سلولبهسلول وجودمون بندری میرن و به
اورثینک و درونگرایی مرضوار، عذابی که نمیذاره حتی از یه جمع خوب -بعد مدتها- هم خوشحال بیرون بیای.
چهره کریهِ غم و حالاتِ عجیب آدمیزادی رو اگه هنر هم گردن نگیره، نه حرفزدنی داره و نه درمونی. فقط عدم عدم عدم.
هدایت شده از هزارمن
از مزایای روزمرهنویسی اینکه میتونی ببینی فلان سال، بهمان روز چه دغدغهای داشتی. گمون نمیکنم هیچچیزی انقدر واضح "گذشتن و رفتن پیوسته" زندگی رو به آدمی نشون بده.