داستان درمورد نویسنده یک کتاب پرفروش درزمینه ارتباط با مشتریه. همونطور که تصور میکنید: به مشتری لبخند بزن و هزاران توصیه پوچ دیگه که انسانها رو آمار میبینه. اما مایکل اونطوری که به نظر میرسه در برقراری ارتباط واقعی و عمیق با همنوع خودش موفق نیست. همه آدمها برای مایکل یک چهره و یک صدای روباتیک دارند.(جالبه بدونید اسم هتل محل اقامت مایکل فرگولیه که برگرفته از اختلالی به همین اسمه که فرد مبتلا تصور میکنه تمام افراد اطرافش یک نفر هستند و قصد آزار اون رو دارند)
بعضی از فیلمها چرت هستن و ارزش صحبت ندارن و بعضی از فیلمها شاهکارن و میتونی ساعتها درموردشون با ذوق حرف بزنی. این فیلم چیزی وسطشون بود. از اونهایی که حسرت میخوری ای کاش کمی بیشتر روی فیلمنامه کار کرده بودن. واقعا پتانسیل این رو داشت که چیز شاهکاری بشه اما کافمن اونجوری که لیاقتش بود بهش نپرداخته بود. صحنههای نامناسب و الفاظ رکیک به نظر من بیدلیل بودن. و سکانسهایی که هیچ چیزی در اونها نبود. کافمن با سکانسهای بیدلیل سعی میکرد که فیلم چیز عامهپسندی نباشه، اما شکست خورد. میتونست مدت اونها رو کوتاهتر و از اونها برای آشنایی مخاطب با کاراکتر و اتمسفر استفاده کنه. صرفا گفت که مایکل توی ارتباط مشکل داره، اما به ارتباطات مایکل و سایر کاراکترها نپرداخته بود.
اگه دنبال چیز سرگرمکننده و پرهیجانی هستید دیدنش رو بهتون پیشنهاد نمیکنم. اما اگه به استاپموشن و فیلمهای متفاوت علاقه دارید دیدنش میتونه تجربه جالبی باشه.
برام جالبه از آدما بپرسم دوست دارن مرگشون به چه شکلی باشه.
یه بار یکی از دوستام جواب داد من دوست دارم ۹۰ سالگی توی قصر بزرگم با یه عالمه پول و نوه بور خوشگل بمیرم. بهترین جواب.