✹﷽✹
═══════ ೋღ🕊
ღೋ═══════════
#سـرزمیـنزیبـایمـن♡
#نوشتهشهیدمدافعحرمطاهاایمانی
#قسمتهفتم
روح از چهره ی مادرم رفته بود ..
بی حس، مثل مرده ها … فقط نفس می کشید و کار می کرد …
نمی گذاشت هیچ کدوم بهش کمک کنیم … من می ایستادم و نگاهش می کردم …
یه چیزی توی من فرق کرده بود …
برای اولین بار توی زندگیم یه #هدف داشتم …
هدفی که باید براش می جنگیدم …
با تموم شدن تعطیلات برای برگشت به مدرسه حاضر شدم…
مادرم اصلا راضی نبود …
این بار، نه به خاطر اینکه فکر می کرد کار بیهوده ای می کنم … می ترسید از اینکه یه بچه دیگه اش رو هم از دست بده …
می ترسید چون من داشتم پا به دنیای سفیدها می گذاشتم … دنیایی که همه توش سفید بودن … و همون سفیدها قوانین رو وضع می کردن … دنیایی که کاملا توش تنها بودم …
اما من تصمیمم رو گرفته بودم …
تصمیمی که اون زمان به خاطر پدر و مادرم، جرات به زبان آوردنش رو نداشتم … ولی جز مرگ، چیزی نمی تونست مانع من بشه … .
برگشتم مدرسه … و زمان باقی مونده رو با جدیت تمام، درس خوندم …
اونقدر تلاش کردم که بهترین امتیاز و معدل دبیرستان رو کسب کردم …
علی رغم تمام دشمنی ها، معدلم به حدی عالی شده بود که اگر یه سفیدپوست بودم… به راحتی می تونستم برای بهترین دانشگاه ها و رشته ها درخواست بدم …
همین کار رو هم کردم … و به دانشکده حقوق درخواست دادم … اما هیچ پاسخی به من داده نشد… .
منم با سرسختی تمام … خودم بلند شدم و رفتم سراغ شون …
من هیچ تصمیمی برای پذیرش شکست و عقب نشینی نداشتم …
کتک مفصلی هم از گارد دانشگاه خوردم … حتی نتونستم پام رو داخل محیط دانشگاه بزارم … چه برسه به ساختمان ها …
این بار با یه نقشه دقیق تر عمل کردم …
بدون اینکه کسی بفهمه من یه بومی سیاهم … با دانشگاه تماس گرفتم و از رئیس دانشکده حقوق وقت ملاقات گرفتم … اون روز، یه لباس مرتب پوشیدم … و راهی دانشگاه شدم
گارد جلوی ورودی تا چشمش به من افتاد با عصبانیت اومد سمتم … تو چه موجود زبان نفهمی هستی … چند بار باید بهت بگم؟ … نمی فهمی بهت میگم تو حق ورود به اینجا رو نداری؟ …
خیلی عادی و محکم توی چشم هاش نگاه کردم …
من از رئیس دانشکده حقوق وقت گرفتم … می تونید تماس بگیرید و اسمم رو چک کنید …
اول باورش نشد … اما من خیلی جدی بودم … .
– اگر تماس بگیرم و چنین چیزی نباشه …
مطمئن باش به جرم ایجاد اختلال به پلیس زنگ میزنم … و از اونجا به بعد باید برای خودت قبر بکنی …
تماس گرفت ولی به حدی توی شوک و هیجان بود که اصلا حواسش نبود بگه من یه بومی سیاهم …
اونها تایید کردن و اون هم با تعجب تمام، فقط ورود من به دانشگاه رو نگاه می کرد …
حس آدمی رو داشتم که تونسته از بزرگ ترین دژ دشمن عبور کنه …
باورم نمی شد پام رو توی دانشگاه حقوق گذاشته بودم …
نه من باورم می شد، نه افرادی که از کنارشون رد می شدم و من رو توی اون فضا می دیدن …
وارد دفتر ریاست شدم … چشم منشی که بهم افتاد، برق از سرش پرید … خودم رو که معرفی کردم باورش نمی شد …
– کوین ویزل هستم … قبلا از آقای رئیس وقت گرفته بودم … .
چند لحظه طول کشید تا به خودش اومد … چند لحظه صبر کنید آقای ویزل …
باید حضورتون رو به ایشون اطلاع بدم و اجازه ورود بگیرم …
بلند شد و سریع رفت توی اتاق رئیس …
به دقیقه نرسیده بود که اومد بیرون … .
– متاسفم آقای ویزل … ایشون شما رو نمی پذیرن … .
مکث کوتاهی کردم … اما من از ایشون وقت گرفته بودم … و قطعا اگر زمان آزاد نداشتن توی این ساعت به من اجازه ملاقات داده نمی شد …
و قبل از اینکه بخواد به خودش بیاد و جوابم رو بده رفتم سمت اتاق رئیس …
یه ضربه به در زدم و وارد شدم … .
با ورود من، سرش رو آورد بالا … نگاهش خیلی سرد و جدی بود … اما روحیه خودم رو حفظ کردم …
– سلام جناب رئیس … کوین ویزل هستم و قبلا برای ملاقات شما توی این ساعت وقت گرفته بودم … و دستم رو برای دست دادن جلو بردم …
بدون توجه به دست من، به منشی نگاه کرد … از نگاهش آتش می بارید …
برید بیرون خانم و منتظر باشید صداتون کنم
#ادامهدارد....
═══════ ೋღ
🕊ღೋ══════
#امامحسنیام
#عشاقالحسنمحبالحسنع
https://eitaa.com/oshagholhasan_313