✹﷽✹
═══════ ೋღ🕊
ღೋ═══════════
#سـرزمیـنزیبـایمـن♡
#نوشتهشهیدمدافعحرمطاهاایمانی
#قسمتپنجم
توی اداره پلیس به شدت با من برخورد می شد …
اما کسی برای #شکایت نیومد …
و چون شاکی خصوصی نداشتم چند روز بعد ولم کردن … .
پدرم جلوی در منتظرم بود …
بدون اینکه چیزی ازم بپرسه با هم برگشتیم …
مادرم با دیدن من، گریه اش گرفت… من رو در آغوش گرفته بود …
هر چند لحظات و زمان سختی رو پشت سر گذاشته بودم ؛ اما سعی می کردم #قوی و محکم باشم …
شب، بالاخره مهر سکوت هم شکست …
مادرم خیلی محکم توی چشم هام نگاه کرد … .
– کوین، دیگه حق نداری برگردی مدرسه … آخر این همه زجر کشیدن و درس خوندن چیه؟ …
محاله بتونی بری دانشگاه… محاله جایی بتونی یه شغل درست و حسابی پیدا کنی… برگرد کوین …
الان بچه های هم سن تو دارن دنبال #کار می گردن …
حتی اگر نخوای توی مزرعه کار کنی … با این استعدادت حتما می تونی توی یه کارخونه، کار پیدا کنی … .
مادرم بی وقفه نصیحتم می کرد …
و پدرم ساکت بود … هیچی نمی گفت …
چشم ازش برنداشتم …
اونقدر بهش نگاه کردم تا بالاخره حرف زد …
تو دیگه شانزده سالت شده … من می خواستم زندگی خوبی داشته باشی اما انتخاب با توئه… اینکه ادامه بدی یا ولش کنی …
اون شب تا صبح خوابم نبرد …
غم، ترس، زجر و اندوهی رو که توی تمام این سال ها تحمل کرده بودم … جلوی چشم هام رژه می رفت …
بی عدالتی و یاسی رو که بارها تا مغز استخوانم حس کرده بودم …
فردا صبح، با بقیه رفتم سر زمین …
مادرم خیلی خوشحال شده بود …
چند روز به همین منوال گذشت …تا روز #یکشنبه از راه رسید …
توی زمین، حسابی مشغول کار بودم که …
یهو #سارا از پشت سر، صدام کرد … .
#سارا با چند تا از بچه ها اومده بودن …
با خوشحالی اومدن سمتم … .
– وای کوین … بالاخره پیدات کردیم … باورت نمیشه چقدر گشتیم …
یه نگاهی به اطراف کرد … عجب #مزرعه زیبائیه…
کم کم حواس همه به ماها جمع شده بود …
بچه ها دورم رو گرفتن … یه نگاهی به سارا کردم … .
– دستت چطوره؟ …
خندید … از حال و روز تو خیلی بهتره …
چرا دیگه برنگشتی مدرسه؟ … .
سرم رو انداختم پایین …
اگر برای این اومدید … وقتتون رو تلف کردید … برگردید … .
– درسهای این چند روز رو بین خودمون تقسیم کردیم … هر کدوم جزوه یه درس رو برات نوشتیم که عقب نمونی …
مکث کوتاهی کرد و کیفم رو داد دستم …
فکر نمی کردم اهل جا زدن باشی …
فکر می کردم #محکم تر از این حرف هایی … و رفت …
چند قدمی از ما دور نشده بود که یکی شون گفت … ما همه پشتت ایستادیم …
اینقدر تهدیدشون کردیم که نزاشتیم ازت شکایت کنن … سارا هم همین طور …
#تهدیدشون کرد اگر ازت #شکایت کنن …
ازشون شکایت می کنه …
دستش ۳ تا #بخیه خورده؛ اما بی خیالش شد …
خیلی به خاطر اتفاقی که افتاد احساس گناه می کنه …
حس می کنه #تقصیر اونه که این بلا سرت اومد … برگرد پسر… تو تا اینجا اومدی … به این راحتی جا نزن …
بچه ها که رفتن … هنوز کیفم توی دستم بود … توی همون حالت ایستاده بودم و فکر می کردم …
حرف هاشون درست بود …
من با این همه سختی، هر جور بود تا اونجا اومده بودم …
اما اونها نمی تونستن شرایط من رو درک کنن …
حقیقت این بود که هیچ آینده ای برای من وجود نداشت …
در حالی که اونها به راحتی می تونستن برن دانشگاه و آینده شون رو رقم بزنن …
فقط کافی بود واسش #تلاش کنن …
ولی من باید برای هر قدم از زندگیم، می جنگیدم …
جنگی که تا مغز استخوانم درد و زجرش رو حس می کردم …
#ادامهدارد....
═══════ ೋღ
🕊ღೋ══════
#امامحسنیام
#عشاقالحسنمحبالحسنع
https://eitaa.com/oshagholhasan_313
✹﷽✹
═══════ ೋღ🕊
ღೋ═══════════
#سـرزمیـنزیبـایمـن♡
#نوشتهشهیدمدافعحرمطاهاایمانی
#قسمتششم
هر چند آینده ای مقابل چشم هام نبود؛ اما با خودم گفتم … اون روز که پات رو توی مدرسه گذاشتی … حتی خودت هم فکر نمی کردی بتونی تا اینجا بیای …
حالا، امروز خیلی ها این #امید رو پیدا کردن که بچه هاشون رو بفرستن مدرسه …
اگر اینجا عقب بکشی … امید توی قلب های همه شون میمیره …
به خاطر نسل آینده و آدم هایی که امروز چشم هاشون به تو دوخته شده … باید هر طور شده، حداقل از دبیرستان فارغ التحصیل بشی …
امروز تو تا دبیرستان رفتی… نسل بعد، شاید تا دانشگاه هم پیش برن …
و بعد از اون، شاید روزی برسه که بتونن برن سر کار …
اما اگر این امید بمیره چی؟ …
وسایلم رو جمع کردم و فردا صبح رفتم مدرسه …
تصمیمم رو گرفته بودم … به هر طریقی شده و هر چقدر هم #سخت…باید درسم رو تموم می کردم … .
وارد #مدرسه که شدم ؛از روی نگاه های بچه ها و واکنش هاشون می شد فهمید کدوم طرف من بودن … کدوم بی طرف بودن …
بعضی ها با #لبخند بهم نگاه می کردن … بعضی ها با تایید سری تکان می دادن … بعضی ها برام دست بلند می کردن …
یه عده هم بی تفاوت، حتی بهم نگاه نمی کردن …
یه گروه هم برای #اعتراض به برگشتم؛ #تف می انداختن
به همین منوال، زمان می گذشت …
و من به آخرین سال تحصیلی نزدیک می شدم …
همزمان #تحصیل، دنبال #کار می گشتم …
من اولین کسی بودم که توی اون منطقه فرصت درس خوندن رو داشتم …
دلم نمی خواست برگردم توی همون زمین و کارگری کنم …
حالا که تا اونجا پیش رفته بودم؛
باید به #نسل بعد از خودم تفاوت و تغییر رو نشون می دادم … تا انگیزه ای برای رشد و تغییر اونها ایجاد کنم … .
ولی حقیقت این بود که هیچ چیز تغییر نکرده بود …
یه بومی سیاه، هنوز یه بومی سیاه بود …
شاید تنها جایی که حاضر می شد امثال ما رو قبول کنه، #ارتش بود … .
من دنبال ایجاد تغییر در نسل آینده بودم … اما هرگز فکر نمی کردم یه اتفاق باعث تغییر خودم بشه … .
نزدیک سال نو بود … هر چند برای یه بومی سیاه، مفهومی به نام سال نو وجود نداشت … اما مادرم همیشه به چشم فرصتی برای شاد بودن بهش نگاه می کرد …
خونه رو تمییز می کردیم … و سعی می کردیم هر چند یه #تغییر خیلی ساده …
اما بین هر سال مون یه تفاوت کوچیک ایجاد کنیم…
خیلی ها به این خصلت ما می خندیدن … اونها منتظر دلیلی برای شاد شدن بودن … اما ما حتی در بدترین شرایط … سعی می کردیم دلیلی برای شاد شدن بسازیم … .
ما توی خونه، نه پولی برای وسایل کریسمس داشتیم … نه پولی برای خریدن هدیه و جشن گرفتن …
نه اعتقادی به #مسیح …
#مسیح هم از دید ما یه جوان سفید پوست بود … و یکی از اهرم های فشار افرادی که سرزمین ما رو اشغال کرده بودن و ما رو به بند کشیده بودن …
مادرم و #سیندی برای #خرید از خونه خارج شدن …
ساعت به نیمه شب نزدیک می شد؛ اما خبری از اونها نبود …
کم کم می شد نگرانی رو توی چشم ها و صورت همه مون دید …
پدرم دیگه طاقت نیاورد … منم همین طور … زدیم بیرون …
در رو که باز کردیم، #کیم پشت در بود …
ایستاده بود پشت در و برای در زدن دل دل می کرد …
پدرم با دیدن چهره آشفته اون، رنگ از صورتش پرید … .
سخت ترین لحظات پیش روی ما بود …
زمانی که سفیدها مشغول جشن و شادی بودن … ما توی قبرستان بومی ها خواهر کوچکم رو دفن می کردیم …
از خاک به خاک … از خاکستر به خاکستر … .
مادرم خیلی آشفته بود و مدام گریه می کرد …
خیلی ها اون شب، جوان #مستی که #سیندی رو زیر کرده بود؛ دیده بودن …
می دونستن کیه اما برای پلیس چه اهمیتی داشت … اونها حتی حاضر به شنیدن حرف ها و اعتراض پدرم نشدن …
و با بدرفتاری تمام، ما رو از اداره #پلیس بیرون کردن … .
به همین راحتی، یه بومی سیاه دیگه … به دست یه سفید پوست کشته شد …
هیچ کسی صدای ما رو نشنید …
هیچ کسی از حق ما دفاع نکرد …
اما اون شب، یه چیز توی من فرق کرد …
چیزی که سرنوشت رو جور دیگه ای رقم می زد
#ادامهدارد....
═══════ ೋღ
🕊ღೋ══════
#امامحسنیام
#عشاقالحسنمحبالحسنع
https://eitaa.com/oshagholhasan_313