🕊💜ࢪٻحـــاݩھاݪݩݕــۍ💜🕊
#هفت_نکته_کلیدی_در_انتخاب_همسر ۲. گزینش معیارها، #متناسب با انتخاب خویش #قسمت_هشتم ه. حذف معیارها
#هفت_نکته_کلیدی_در_انتخاب_همسر
۳.انتخاب، بعد از تصمیم یا تصمیم، بعد از انتخاب؟
#قسمت_نهم
🔸مقصود ما از #انتخاب حکمی است که «دل» صادر می کند و #تصمیم حکم «عقل» است.
🔹 برخی از انتخاب ها بعد از #تفکر و مشاور و تحقیق و با در نظر گرفتن تمام معیارهای #واقعبینانه شکل میگیرد. ما نام این نوع انتخاب را «انتخاب بعد از تصمیم» می گذاریم.
🔸 در بسیاری از موارد هم ابتدا #شخص انتخابش را میکند، بعد از آن، برای اینکه بتوانند در مقابل سوال وجدان یا اطرافیان دلیلی بیاورد، کمی #مشاوره کرده و دست هم به سوی #تحقیق دراز می کند. ما نام این را هم «تصمیم،بعد از انتخاب» می گذاریم.
🔹 اگر پیش از آن که #عقل،حکم خود را صادر کند دل، انتخاب خویش را انجام دهد دو طرف به #دلیل وابستگی ایجاد شده، تمام مسیر را به گونه می پیمایند که به یکدیگر برسند.
🔸به طوری که شما #معیارهای خود را فراموش میکنید و زیر پا میگذارید .
🔹مثلاً دختر پیش از #وابستگی به طرف مقابل خود می گفتند هر پسری که اهل دود و دم باشد متنفرم.
حال به کسی وابسته شده است که سیگاری🚬 است.وقتی که این معیار را به او یادآوری می کنی، می گوید که بسیاری از دانشمندان هم سیگاری بودند.
(خب بزرگوار الان این بنده خدا دانشمنده😁)
🔸چقدر باید بشنویم دختر یا پسر می گوید من میدانم طرف مقابل ، به دردم نمیخورد، میدانم #روحیاتم با او همخوانی ندارد؛ اما چه کنم که به او وابسته ام و اصلاً نمی توانم به کسی غیر از او فکر کنم؟!
ادامه دارد....
@oshahid
🕊💜ࢪٻحـــاݩھاݪݩݕــۍ💜🕊
#آنچه_مجردان_باید_بدانند #مجردین #توصیه_برای_جلسه_خواستگاری #قسمت_اول ❤❤❤ 💥25 + 1 توصیه برای جلسه خ
#آنچه_مجردان_باید_بدانند
#مجردین
#توصیه_برای_جلسه_خواستگاری
#قسمت_دوم
❤❤❤
💥25 + 1 توصیه برای جلسه خواستگاری💥
. 👈خودتان باشید
سعی كنید مجسمه نباشید😐 و تا حدی راحت بنشینید. صداقت در رفتار و گفتار، اضطراب شما را به شدت كاهش خواهد داد.😉😌 🔹خواستگاری رفتن مهم ترین قرار زندگی شماست که احتمالا تجربه زیادی درباره آن ندارید. بنابراین با خواندن این توصیه ها می توانید بهتر برای این شب مهم آماده شوید.
.
#توصيه_جلسه_خواستگارى👸
2⃣1⃣برای #شروع سوالات کلی خیلی خوب و تعیین کننده نیست زیرا سوال کلی نمی تواند به شناخت بیشتر کمک کند. بعضی از #سوالات مطرح شده در صورت آشنایی قبلی با فرد یا فامیل بودن نیازی به پرسیده شدن ندارد اما برخی از آنها می تواند کمک کننده باشد.
3⃣1⃣خودتان را معرفی کنید و درباره (سن ، تحصیلات ، شغل ،تعداد فرزندان خانواده ، وضعیت پدر و مادر، خواهر و برادر ها، این که چندمین فرزند خانواده هستید ) توضیح دهید.
4⃣1⃣به چه علت هایی (خواست خانواده ، #فشار فرهنگی یا نیاز شخصی) تصمیم به ازدواج گرفتید؟
#هدفتان در زندگی چیست ؟ و در آینده (برای مثال گرفتن بورسیه،موفقیت در زمینه ی ورزش و..) چه# هدفی را دنبال می کنید؟
5⃣1⃣میزان #صمیمیت همسرتان با خانواده ی شما تا چه اندازه باید باشد؟
آیا برای اینکه درزندگی #تصمیم گیری لازم را داشته باشید ، اهل مشورت هستید؟
6⃣1⃣خانواده تان #سنتی است یا مدرن؟ و دوست دارید #خانواده ای که می خواهید تشکیل دهید چگونه باشد؟
چه نظری درباره #مرد سالاری و زن سالاری دارید؟
#مدیریت خانه دوست دارید با چه کسی باشد؟
ادامه دارد........😊
@oshahid
🕊💜ࢪٻحـــاݩھاݪݩݕــۍ💜🕊
🥀 #انچه_مجردان_باید_بدانند #انتخاب_عاقلانه_زندگی_عاشقانه🔻 قسمت پنجم 🍃 برای #معیارها، ارزش واقعی
🥀 #انچه_مجردان_باید_بدانند
#انتخاب_عاقلانه_زندگی_عاشقانه🔻
قسمت ششم
🍃 متاسفانه امروزه خیلی از دختر و پسرها قبل از #تصمیم عقلانی، گرفتار رابطه ی احساسی میشن و بر اساس همون #ازدواج میکنن که این #غلطه.
👈 چون بعد از اینکه #دختر و پسر بر اساس یک رابطه ی احساسی ازدواج میکنن، وقتی بعد از مدتی احساسات #فروکش میکنه کم کم دو طرف شروع به شناخت #عقلانی همدیگه میکنن و میبینن که اون بدی هایی که به خاطر #وابستگی احساسی به طرف مقابل، ازش چشم پوشی کرده بودن حالا خیلی بیشتر به چشم میاد و زندگیشونو #مختل میکنه.
🔹 حالا اون دختر و پسری که قبل از ازدواج، #عاشق هم بودن و احساس شدید به هم داشتن، میبینن که ادامه دادن زندگی براشون #خیلی سخت یا غیر ممکن شده.
👈گام اول باید #عقلانیت باشه؛ نه احساسات👉
ادامه دارد...
♡
#مجردان
@oshahid
📚 رمان زیبای #هرچی_تو_بخوای 🌈
✨ قسمت👈هشتاد و هشتم✨
_.... بالاخره یه تاکسی اومد که سه تا خانم سوارش بودن.دو تا خانم بدحجاب عقب و یه دختر خانم محجبه جلو نشسته بود...
خیلی عجله داشتم ولی مردد بودم سوار بشم یا نه..در جلوی تاکسی باز شد و دخترخانم محجبه پیاده شد.بدون اینکه به من نگاه کنه گفت:
_شما بفرمایید جلو بشینید،من میرم عقب.👌
تشکر کردم و نشستم.یه کم جلو تر دو تا خانم پیاده شدن و یه پسر بی ادب سوار شد.من از اینکه اون پسره کنار اون دختر نشست خیلی ناراحت شدم.به اون دختر نگاه کردم از شیشه ی کنارش بیرون رو نگاه میکرد.صورتش رو کامل برگردونده بود.خیلی نگذشت که شیطنت پسره شروع شد... 😠صداش میکرد.دختره اول جوابشو نمیداد.ولی پسره دست بردار نبود.دختره بدون اینکه نگاهش کنه قاطع بهش گفت:
_کاری به من نداشته باش.
اما پسره پرروتر شد و خواست چادرش رو از سرش برداره،دختره هم ضربه ای👊 بهش زد که در باز شد و پسره از ماشین در حال حرکت افتاد پایین.سرعت ماشین زیاد نبود و راننده هم سریع ترمز کرد.پسره چیزیش نشد ولی کارد میزدی خونش در نمیومد.چاقو شو درآورد🔪😡 که به دختره حمله کنه،سریع پیاده شدم که نذارم، اونم چاقو رو تو دستم فرو کرد.منم محکم به صورت پسره مشت زدم و اونم فرار کرد.راننده تاکسی و اون دختر منو بردن بیمارستان.دستم بخیه خورد.بخیه زدن دستم که تموم شد دختره اومد تو اتاق.ازم تشکر کرد.گفت
_هزینه ی بیمارستان رو پرداخت کردم که شما متضرر نشید ولی برای دردی که تحمل کردید و دردی که بعد از این تحمل میکنید من نمیتونم کاری کنم.امیدوارم خدا براتون جبران کنه.😔
تمام مدتی که حرف میزد به دیوار نگاه میکرد. حتی یکبار هم به من نگاه نکرد.خداحافظی کرد و رفت.... همونجوری که میرفت قلب منم با خودش برد.😊💓از خدا میخواستم که برگرده ولی...برنگشت.دیگه دستم درد نمیکرد. قلبم اونقدر داغ بود که هیچ دردی رو حس نمیکردم.از اون روز تا سه ماه هر روز اون مسیر رو همون ساعت میرفتم تا شاید ببینمش.ولی دیگه ندیدمش. همیشه دعا میکردم و از خدا میخواستم که یه بار دیگه ببینمش...مادرم مدام میگفت ازدواج کن ولی دلم پیش کسی بود که حتی اسمش هم نمیدونستم..سالها گذشت ولی حس من نسبت به اون دختر کم نمیشد که بماند وقتی دخترهای بدحجاب و بی حیا رو میدیدم عشقم پررنگ تر هم میشد.
تمام مدتی که وحید حرف میزد چشمش به فرش وسط هال بود....👀
ولی من با تعجب نگاهش میکردم.😳نمیدونم بقیه چکار میکردن ولی من محو چهره و حرفهای وحید بودم.اصلا نمیتونستم باور کنم.😧
-سه سال بعد اون ماجرا با پسری آشنا شدم...
که بهم گفت دختری بهش گفته،..
دختری که به نامحرم نگاه بیجا نمیکنه لایق این هست که با کسی ازدواج کنه که اون هم به نامحرم نگاه نمیکنه👌
از اون به بعد #تصمیم گرفتم به هیچ نامحرمی #نگاه_بیجا نکنم✨ تا #لایق دختر معشوقم بشم.
دو سال دیگه هم گذشت...
یه روز تو خیابان تصادف شده بود.پسر یه آدم کله گنده به ماشین دختر محجبه ای زده بود.با اینکه مقصر بود زیر بار نمیرفت و میگفت دختره مقصره... دختره هم کوتاه نمیومد.میگفت باید پلیس بیاد و مقصر معلوم بشه و عذرخواهی کنه. بالاخره بعد نیم ساعت کشمکش پسره با اون غرورش رفت پیش دختره و اعتراف کرد مقصره و عذرخواهی کرد.اون دختر....معشوق من بود.تعقیبش کردم.
حال عجیبی داشتم.از اینکه پیداش کرده بودم اونقدر خوشحال بودم که صدای ضربان قلبم رو میشنیدم.اما بعد از یک ساعت رانندگی وقتی دختره پیاده شد و رفت تو خونه شون خشکم زد.😳😥دختری که عاشقش بودم و پنج سال منتظرش بودم و کلی برای پیدا کردنش نذر و نیاز کرده بودم وارد خونه پدر صمیمی ترین دوستم،محمد،شده بود...
بدتر از اینکه فهمیدم خواهر دوستمه😒 این بود که متوجه شدم همسر دوستم هم بوده.تا مدت ها حال بدی داشتم.😞😣 نمیدونستم باید چکار کنم.تا اینکه بعد شش ماه رفتم خاستگاری....
ولی سخت تر از همه ی اونا این بود که.....
•| #رمان_رهــایـــے_از_شبـــ .☁️💕.
•| #قسمت_پنجاه_و_ششم
•| #رمان
.
همه چیز تا چند روز عادی بود.
هر روز از خواب بلند میشدم. روزنامه میخریدم 🗞و دنبال کار میگشتم و بعد از نماز ظهر به سمت محله ی قدیمی میرفتم و در پایگاه بسیج مشغول فعالیت میشدم.
از فاطمه خواستم اگر کار خوبی سراغ دارد به من معرفی کند واو قول داده بود هرکاری از عهده اش بربیاد برام انجام دهد.
سیم کارتم هم تغییر دادم 😊👌تا یکی از راههای ارتباطیم با کامران قطع بشه.
وسط هفته بود.دلم حسابی شور میزد.و میدونستم سر منشاء این دلشوره چه چیز بود!
بله!!گذشته سیاهم! !
🍃🌹🍃
آخر هفته بود.
تازه از مسجد برگشته بودم وداشتم برای خودم کمی ماکارونی🍝 درست میکردم که زنگ خانه ام به صدا در اومد. اینقدر ترسیدم که کفگیر از دستم افتاد.😰
هیچ کسی بجز نسیم و مسعود آدرس منو نداشت!
پس تشخیص اینکه چه کسی پشت دره زیاد سخت نبود.
چون تلفنهاشون رو جواب ندادم سروکله شون پیدا شده بود.من دراین مدت منتظر این اتفاق بودم ولی با تمام اینحال نمیتونستم جلوی شوک و وحشتم رو بگیرم.شاید بهتر بود در را باز نکنم!!
اصلا حال خوبی نداشتم.باید به آنها چه میگفتم؟
میگفتم من دیگه نمیخوام ادامه بدم چون راه زندگیمو پیدا کردم؟
خدایااا کمکم کن.
🍃🌹🍃
تلفن همراهم📲 زنگ خورد. حتما خودشون بودند. اما نه!!
اونها که شماره ی منو ندارند.به سمت گوشیم دویدم.
فاطمه بود.چقدر خوب که او همیشه در سخت ترین شرایط سروکله اش پیدا میشد.
داخل اتاق خواب رفتم و درحالیکه صدای زنگ آیفون قطع نمیشد گوشی رو جواب دادم.فاطمه تا صدای لرزونم رو شنید متوجه حالم شد.پرسید:
_سادات جان چیشده؟ اتفاقی افتاده؟
من با عجله ودستپاچه جواب دادم:
_فاطمه به گمونم نسیم، همون دختری که من و با کامران آشنا کرده پشت دره!
فاطمه با خونسردی گفت:
-خب؟؟ که چی؟؟
من با همون حال گفتم:
-چی بهش بگم؟ اون فهمیده من جواب کامرانو نمیدم اومده ببینه چرا تغییر نظر دادم
فاطمه باز با بی تفاوتی جواب داد:
-خب این کجاش ترس داره؟ خیلی راحت بهش بگو دوست ندارم دیگه باهاش ارتباط داشته باشم!
مثل اینکه واقعا فاطمه اون شب هیچ چیز نشنیده بود.با کلافگی گفتم:
-د آخه مشکل سر همینه دیگه!! آنها اگه بفهمند من با کامران به هم زدم بیچارم میکنند.کلی آتو از من دارند.
_من نمیفهمم ارتباط تو با کامران چه ربطی به نسیم داره آخه؟
خدای من!!! مجبور بودم دوباره لب به اعتراف وا کنم.ولی نه!! دلم نمیخواست بیشتر از این، فاطمه پی به گذشته ی سیاهم ببرد.
با عجله گفتم :
-حق با توست.بهش میگم دوسش ندارم وتموم
خواستم تماس رو قطع کنم که فاطمه گفت:
_عسل وقتی #تصمیم میگیری #توبه کنی خدا تو رو درمسیر #آزمایشهای_سختی قرار میده و تو رو با #ترسهات و #نقاط_ضعفت مواجه میکنه تا ببینه #چند_مرده_حلاجی..آیا توبه ت #نصوحه یا یک #عهد_بی_ثبات!!! اگه با #شجاعت به #جنگ_گناهانت رفتی شک نکن #خدا با #دست_غیبش موانع رو از سر رات برمیداره اما اگه زور ترس و #نفست بیشتر از اعتقادت به قدرت خدا باشه #میبازی! خیلی بدم میبازی..
شک نکن…موفق باشی..خداحافظ
گوشی رو قطع کرد.
ومن حرفهای تکون دهنده و زیباش رو مرور میکردم.او خواسته یا ناخواسته پندهایی بهم داد که جواب چه کنم چه کنم چند لحظه ی پیشم بود.
🍃🌹🍃
صدای زنگ آیفون قطع شده بود.
حتما پشیمون شدند و برگشتند ولی نه..!! پشت در خونه بودند وزنگ میزدند. متوسل شدم به 👣شهید همت👣 و پشت در گفتم:
-کیه؟؟
نسیم گفت:
-زهرماار کیه!!..در وباز کن
پرسیدم:
-تنهایی؟؟
گفت:
-آره باز کن مسخره
نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم.
اونگاه معنی داری کرد و در حالیکه داخل میومد گفت:
-چرا در وباز نمیکردی؟
گفتم:
-دستشویی بودم…
او با تمسخر گفت:
-اینهمه مدت؟؟
من جواب دادم:
-اولا اینهمه مدت نبود وپنج دقیقه بود. ولی سرکار خانوم از بس که دستشون رو زنگ بود براشون این زمان طولانی بنظر رسید. دوما از صبح معده ام به هم ریخته گلاب به روت
او انگار کمی قانع شده بود..اما فقط کمی!!
رو نزدیک ترین مبل نشست و در حالیکه با ناخنهاش ور میرفت گفت:
-مجبور شدم زنگ همسایتونو بزنم درو باز کنه.میدونستم خونه ای.
با کنایه گفتم:
-عجب! !! جدیدا چقدر پیگیر شدی!!
او خودش رو به نشنیدن زد…
.
ادامه دارد…
.
نویسنده :
#فــــ_مــقیـمــے .🔭🌸