یه چیزی نوشتم ،
منتها بایست براش عکس پیدا کنم .
هنو کاملم نیست ....
پس صبر کنید ، چون اینجا رو ول نکردم .
' اتاق 95 '
هرچه برایش باقی مانده بود را جمع کرد و تنها گوشه ای به کتاب خواندن نشست .
رهگذری با دیدنش ، متعجب جلو آمد و پرسید که بین اینهمه چرا کتاب خواندن را برگزیده است .
و او با چهره ای خسته گفت ؛
کتاب ها چون دعوتنامه ای هستند برای فرار از این ذهن ، و از این دنیا .
تنها کسانی این دعوتنامه را خواهند پذیرفت که از ذهن خویش ، از مکان خویش ، و از دنیای خویش گریزناک باشند .
و من گریزناکم ...
از خویش ...
از اینجا ...
از هرچه که حقیقت دارد .
هیچ راه گریزی هم جز این دعوتنامه سراغ ندارم ...
پس پذیرفتمش .
در حقیقت ؛
کتاب ها نجات دهندهٔ این من گریزنده بوده اند...
' اتاق 95 '
هرچه برایش باقی مانده بود را جمع کرد و تنها گوشه ای به کتاب خواندن نشست . رهگذری با دیدنش ، متعجب جل
بیخیال زیبایی و پیچ و تاب و جزئیات و خوبی ، بزا همینقدر بد و ناجور بمونه.
تنها نیاز داشتم یه چیزی بنویسم...
بهار که آمد همه چیز
دوباره سبز شد ،
جز درخت پرتقال
حیاط کسی نفهمید
چرا من هم چیزی
نگفتم بعضی
چیز ها را نمیشود
توضیح داد وقتی
خودت هم نمیدانی
از کدام زمستان
برنگشتهای.
- زیٰ
چمدان را پایین پله ها می رسانم .
در می بندم و خیره به شمعدانی آن سوی حوض می گویم :
"در مسیر اگر خواب را دیدی ، سلام برسان و بگو آخرین باری که آرام و بی تشویش به سراغم آمده را به خاطر نمی آورم..."
تو میفهمی که عزم رفتنت ، چمدان آرامشم را هم بسته و باعث شده او هم مرا ترک کند .
مجله را تا میزنی و می پرسی که خوابی که به دنبالش میگردم عجیب و غریب است ؟!
و من هم چنان که بند انگشتانم را دور نرده آبی رنگ دور ایوان قفل میکنم نگاهم را به کفش های تازه واکس خورده ات میدوزم ؛
که گویی فراری ام از چشم هایت ...
" عجیب و غریب ؟!
نه ....
نه عزیز من ....
همینیست که باقی هستند ، عادی و همیشگی ...
منتها مدت هاست که چشم هایمان رنگ رخش را آنچنان که بایست ندیده .
آدم در مورد چیز هایی که مدتهاست ندیده احساس غربت می کند.
غربت که به میانمان می آید و همینکه چهره چیزی را فراموش میکنیم ، شروع می کنیم قصه هزار و یک شب بافتن از چیزی که تنها تک قصه ای بیش نیست .
نترس !
خواب است دیگر ...
عادی و سنگین .
تنها حس غربت است که او را چنین عجیب و ماورایی میسازد .
و گرنه که خواب همان است ...
کوله ای از تاریکی به دوش ،
در درونش مملو از کابوس و خواب ،
چهره ای ساکن و سرد ،
در کنار جاده . "
و تو می خندی و با لحنی که می خواهی رنگ وداع را از تنش بشوری به من می گویی که بار بعد که بیایی برایم شمعدانی دیگری خواهی آورد ...
و سعی میکنی با گفتن این که اینبار پر گل ترش را می آوری تلخی جمله ات را بشویی و من...
و من همچنان خیره به هرچه هستم الا دو گوی مشکی ات .
خیره ام به شمعدانی تازه کنار حوض ...
خیره ام به چمدان ...
خیره ام به ایوانی که دیگر به جز کفش من کفشی ندارد ...
و تو می روی .
آشنایی با من .
میدانی که خداحافظی برایت نخواهم گفت و بدرقه ات نخواهم کرد .
در باز نخواهم کرد و آبی پشت سرت نخواهم ریخت .
از انجام هرچه که بوی نبودنت را می دهد بیزارم .
و تو این را میدانی...
برای همین است که هربار قبل رفتن قدری بیشتر عطر می زنی ؟ می خواهی خانه کمی بیشتر رنگ حضورت را داشته باشد؟
نکند هربار به عمد چیزی جا میگذاری ؟
آخرین بار عینکت بود ...
آبپاش را از کنار شیر کنار حوض برمیدارم و شمعدانی ای که تازه آوردی را آب می دهم .
اما تنها او را ...
شمعدانی های دیگر دور حوض دیگر آبی نیاز ندارند .
مدتهاست که عمری نمی کنند .
چشم می دوزم به شمعدانی ای که در دفعه پیش برایم آوردی...
او هم عمر خودش را کرده بود .
همیشه همین بود .
هر بار شمعدانی ای می آوردی و قبل رفتن مژده یکی دیگر را می دادی .
و هر بار هم دیگری را زمانی می آوردی که دیگر چیزی از قبلی نمانده بود .
اثری از روح درش نمانده و آبی نمی خواست .
تو بودی دیگر ...
حواست نبود که میان هربار آمدنت چقدر فاصله است و اما همیشه می فهمیدی که شمعدانی قبل خشک شده .
اما تنها خشک شدن شمعدانی را می فهمیدی ...
و من در آن تنها شبی که اینجا هستی دعوتنامه ای برای غم نمی فرستم و به تو نمی گویم که این تنها شمعدانی نیست که خشک شده ...
و تو کنار پنجره آبی رنگ چایت را مانند همیشه داغ داغ سر می کشی و از خاطره هایت می گویی و من هر بار که می پرسی " حالا تو خاطره ات را بگو " تنها سر باز میزنم و لب فرو می بندم تا نگویم که آخرین خاطره ام رفتن تو بود و بس ...
و تو می گویی و می گویی و می گویی ، چنان که لحظه های حضورت هم از حوادث دوران نبودنت پر می شود و هیچ نمی فهمی که چای من سر شده .
قبل تر ها اما عادتم داده بودی به چای داغ !
و شب که سر بر بالین می گذاری نمی فهمی که من تا سر رسیدن سپیده صبح بیدارم کنار پنجره ...
خسته ای دیگر.
خستهگی آورده ای از دوران نبودنت برایم .
من که ...
بگذریم .
در پایان نامه اینکه می خواستم به تو بگویم دور حوض از شمعدانی پر است .
من دیگر شمعدانی ای نمی خواهم ...
خسته ام از عطرشان ....
در ضمن فندکی که می خواستی به عمد جا بگذاری را در جیب پالتو مشکی ات انداخته ام .
سفرت خوش .
و خداحافظ .
- از اویی که دور حوض را از شمعدانی های زرد خالی نکرد ، تا همان آخر ....
' اتاق 95 '
چمدان را پایین پله ها می رسانم . در می بندم و خیره به شمعدانی آن سوی حوض می گویم : "در مسیر اگر خوا
و خب اینکه ...
نمی دونم چی بایست بگم .
خسته ام و صبحه و نخوابیدم .
ولی ؛
و شب از شب پر شد .....