هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
خودکار بیک آبیام را بین انگشتان کبودم چرخاندم، گفته بودی دیدهای بنفشِ کبودی غروب، چه به رنگِ آبی کبودیهای تو میآید؟ چه میدانستم میخواهی اینطور انگشتانم را کبود کنی؟ به شکلی که مجبور میشوم با این رنگ آبی، دفترم را کبود کنم. رنگ آبی را دپست داشتی و من خودکارها را، چون کبودی را کلمه میکردند.
تو را کلمه میکردند.
یکبار، دوبار، سهبار. کلمهات میکردند و انگشتانم از نوشتن رنگِ غروب میگرفت. انگشتانم را بالا آوردم، کبود نبود. نه. همهی اینها توّهم بود. توهم ناشی از بغضِ دردی به ظاهر بیدرد. خودکار را روی کاغذ کوفتم و او را کبود کردم.
آخر خورشید گر نباشد، صورت آسمان از غروب کبود نخواهد شد.
پس کاغذ را کبود میکنم. خورشید که رفت، غروب تمام شد؛ من اما هنوز کبود مینویسم.
چمدان بی صاحب-66
اقا اینی که این وسط نشسته هاردیه،پرسونام
عرررر
جیغغغغغغغغغ
چه خوشگلهههععععه
هدایت شده از OFF
- ازت متنفر نیستم ولی اگه آتیش بگیری و
- آب داشته باشم میخورمش.