ظروف پذیرایی{با مدیریت علیزاده}
💜💞💜 💞💜 💜 #part_64 #عـــروســ_کــوچلوی_من با شنیدن این حرف ارباب خجالت زده سرم رو پایین انداختم
💜💞💜
💞💜
💜
#part_65
#عـــروســ_کــوچلوی_من
صدای فرانک بلند شد:
_اون زن خیلی خطرناک حتی خطرناک تر از ماه بانو یه نقشه های شومی میریزه آدم میمونه این فکرا چجوری میاد تو ذهنش.
مهرشاد به ارباب خیره شد و گفت:
_حق با فرانک داداش وقتش شده شر اون زن از سرت کم بشه هیچ نقشه ای نداری براش !؟
ارباب بهش خیره شد و گفت:
_نگران نباش اون زن خودش به زودی کاری میکنه از عمارت پرتش کنیم بیرون
مثل علامت سئوال بهشون خیره شده بودم میخواستم بفهمم دارند درمورد کی صحبت میکنند اما اصلا بروز نمیدادند صدای سرد و خشک ارباب بلند شد دوباره
_بهتره شماها هم رفتاری نشون ندید مشکوک بشه!
_شماها دارید درمورد کی صحبت میکنید !؟
ارباب با شنیدن صدام به سمتم برگشت بهم خیره شد لبخند محوی روی لبهاش نشست و گفت:
_فعلا نمیخواد فکرت رو درگیر کنی به زودی خودت میفهمی
با شنیدن این حرفش نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم ارباب همیشه قصد داشت من رو گیج کنه ، فرانک دستش رو روی شونه ام انداخت و گفت:
_بیخیال عزیزم بریم که امروز قراره خیلی خوش بگذره
با شنیدن این حرفش سر تکون دادم و اصرار نکردم برای فهمیدن همیشه صبور بودم و صبرم زیاد میدونستم ارباب خودش به موقعش هر چی بشه رو بهم میگه!
_پری دخت
با شنیدن صدای مهرشاد برادر ارباب بهش خیره شدم و خیلی مودب و آروم جوابش رو دادم:
_بله بفرمائید
_تو تا حالا با خانوم بزرگ دعوا داشتی !؟
با شنیدن این حرفش صادقانه جوابش رو دادم:
_من با هیچکس دعوا نمیکنم اما خانوم بزرگ چون از من خوشش نمیاد زیاد باهام دعوا میکنه
مهرشاد یه تای ابروش بالا پرید
_چرا خوشش نمیاد اون وقت !؟
شونه ای به نشونه ی ندونستن بالا انداختم که صدای ارباب بلند شد:
_برای چی داری این سئوال هارو میپرسی هان !؟
💜
💞💜
💜💞💜
ظروف پذیرایی{با مدیریت علیزاده}
💜💞💜 💞💜 💜 #part_65 #عـــروســ_کــوچلوی_من صدای فرانک بلند شد: _اون زن خیلی خطرناک حتی خطرناک تر
💜💞💜
💞💜
💜
#part_66
#عـــروســ_کــوچلوی_من
فرانک با شنیدن این حرف ارباب بهش خیره شد و گفت:
_میخوام بفهمم
دیگه هیچ حرفی زده نشد من هم فضولی نکردم و چیزی نپرسیدم همراه بقیه رفتیم جاهای دیدنی روستا و بعدش رفتیم یه باغ خیلی زیبا که فقط مختص ارباب بود انقدر خوش گذشت که حد نداشت فرانک میگفت ارباب هیچوقت ماه بانو رو اینجا نیاورده چون ازش خوشش نمیاد
_پری دخت
به سمت فرانک برگشتم و جوابش رو دادم:
_جان !؟
_دوست نداری حامله بشی !؟
با شنیدن این حرفش ریز ریز شروع کردم به خندیدن
_مگه دست منه !؟
با شنیدن این حرفم اون هم شروع کرد به خندیدن و گفت:
_حق با توئه ، اما جدا از شوخی دوست نداری بچه دار بشی !؟
با شنیدن این حرفش متفکر بهش خیره شدم و گفتم:
_دوست دارم از ارباب صاحب یه فرزند پسر بشم
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چرا صاحب یه فرزند پسر !؟
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم
_چون ارباب اون موقع هیچوقت نمیتونه از من جدا بشه!
_تو ارباب رو دوست داری !؟
لبخند خجولی زدم و گفتم:
_خیلی زیاد
_انگار ارباب هم خیلی دوستت داره
_نمیدونم
با شنیدن این حرف من به سمتم اومد دستم رو گرفت و گفت:
_مطمئن باش ارباب هیچوقت تو رو ترک نمیکنه ، اون خیلی دوستت داره از رفتارش مشخصه تو هم سعی کن جای پات رو محکم کنی و برای ارباب یه وارث بدنیا بیاری!
با شنیدن این حرفش نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم و گفتم:
_اگه ماه بانو بزاره اون از من متنفره همیشه هم سعی داره من رو از ارباب جدا کنه اما خداروشکر همیشه نقشه هاش برملا میشه!
_ببین پری دخت خیلیا هستند دوست دارند جای تو باشند نه تنها ماه بانو که همسر ارباب هست ، بقیه دخترای فامیل حتی و کسایی که جایگاه خاصی دارند ، ارباب خیلی ثروتمنده خیلیا آرزو دارند فقط کنارش باشند یا حتی یه شب باهاش سپری کنند!
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شده بود تا حالا هیچکس اینارو بهم نگفته بود یعنی ارباب تا این حد خاطرخواه داشت پس چرا به من توجه میکرد آخه!
💜
💞💜
💜💞💜
ظروف پذیرایی{با مدیریت علیزاده}
💜💞💜 💞💜 💜 #part_66 #عـــروســ_کــوچلوی_من فرانک با شنیدن این حرف ارباب بهش خیره شد و گفت: _میخوام
💜💞💜
💞💜
💜
#part_67
#عـــروســ_کــوچلوی_من
تموم طول شب فکرم درگیر شده بود خودم هم میدونستم باید از ارباب صاحب فرزند میشدم و جای پای خودم رو محکم میکردم وگرنه اون ماه بانو که من میشناختم کاری میکرد ارباب حتی به صورتم هم نگاه نکنه!
_پری دخت
با شنیدن صدای ارباب به سمتش برگشتم و گفتم:
_جان
_هنوز بیداری تا این وقت شب چرا نمیخوابی !؟
با شنیدن این حرفش نفسم رو بیصدا بیرون فرستادم و با صدای گرفته ای گفتم:
_دارم فکر میکنم ارباب
نگاهش رو بهم دوخت
_به چی داری فکر میکنی اون وقت کوچولو!؟
بی هوا خیلی رک گفتم:
_من دوست دارم از شما حامله بشم ارباب
با شنیدن این حرفش من دهنش از تعجب باز موند با چشمهای گرد شده بهم خیره شد و گفت:
_واقعا دوست داری حامله بشی !؟
_آره ارباب
شروع کرد به خندیدن که احساس کردم صورتم از خجالت گر گرفت ، حتی بغض هم کرده بودم و اشک تو چشمهام جمع شده بود شاید ارباب داشت الان من رو مسخره میکرد که این حرف رو بهش زده بودم شاید اون نمیخواست از یه رعیت مثل من حامله بشه ، با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_ارباب
با شنیدن صدای بغضدار من ساکت شد بهم خیره شد کم کم اخماش توهم رفت و گفت:
_برای چی الان اشک تو چشمهات جمع شده
با شنیدن این حرفش اشکام سرازیر شد که با حرص خم شد اشکام رو پاک کرد و عصبی گفت:
_گریه نکن
فین فین کردم و گفتم:
_ارباب شما من و دوست ندارید میخواید ترکم کنید آره !؟
خیلی محکم و کوبنده گفت:
_نه کی این مزخرفات رو بهت گفته
_هیچکس اما شما دوست ندارید از من صاحب بچه بشید
با شنیدن این حرف من اخمای ارباب باز شد لبخندی روی لبهاش نشست خم شد و بوسه ای روی گونم کاشت و گفت:
_دوست داری حامله بشی آره !؟
_آره
_اما تو خودت هنوز بچه ای نمیتونی یه بچه رو بزرگ کنی
با شنیدن این حرفش ذوق زده سرجام نشستم و گفتم:
_ارباب من بچه دوست دارم تو رو خدا!
💜
💞💜
💜💞💜
ظروف پذیرایی{با مدیریت علیزاده}
💜💞💜 💞💜 💜 #part_67 #عـــروســ_کــوچلوی_من تموم طول شب فکرم درگیر شده بود خودم هم میدونستم باید از
💜💞💜
💞💜
💜
#part_68
#عـــروســ_کــوچلوی_من
داشتم به سمت بیرون میرفتم که صدای ماه بانو اومد:
_پری دخت بیااینجا ببینم
با شنیدن صداش نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم میدونستم باز میخواد یه سری حرف مفت بار من کنه به سمتش رفتم و خیلی سرد بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
لبخند بدجنسی روی لبهاش بود که حس خیلی بدی بهم دست داد:
_خانواده داری تو ؟!
با شنیدن این حرفش هم متعجب شدم که چرا داره میپرسه هم ناراحت بهش خیره شدم و گفتم:
_نه
_پس حق با خانوم بزرگ بود تو حرومزاده ای!
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد بهش خیره شدم باورم نمیشد همچین چیزی بهم گفته بود چشمهام پر از اشک شده بود اینبار نمیتونستم سکوت کنم بس بود هر چقدر سکوت میکردم و اون بدتر رفتار میکرد
_بسه!
با شنیدن این حرف من ساکت شد و با چشمهای گشاد شده بهم خیره شد که عصبی فریاد کشیدم:
_تو حق نداری به من تهمت بزنی چی داری برای خودت میگی خسته نشدی از حسودی زیاد داری این اراجیف رو میبافی
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_درست صحبت کن دختره ی احمق
با خشم غریدم:
_احمق خودتی و هفت جد و آبادت کثافط!
چشمهاش گرد شده بود باورش نمیشد من اینجوری باهاش صحبت کرده باشم اما انقدر من رو کفری کرده بود که حد نداشت
_چخبره !؟
با شنیدن صدای فرانک به سمتش برگشتم که صدای ماه بانو بلند شد:
_این دهاتی قاطی کرده داره کسشعر میگه!
با شنیدن این حرفش فریاد کشیدم:
_خفه شو
فرانک بهم خیره شد و گفت:
_پری دخت چیشده !؟
_داشتم میرفتم بیرون صدام زد اومدم میگه بهم حرومزاده ای توقع داره بعدش قربون صدقه اش برم
💜
💞💜
💜💞💜
ظروف پذیرایی{با مدیریت علیزاده}
💜💞💜 💞💜 💜 #part_68 #عـــروســ_کــوچلوی_من داشتم به سمت بیرون میرفتم که صدای ماه بانو اومد: _پری
💜💞💜
💞💜
💜
#part_68
#عـــروســ_کــوچلوی_من
داشتم به سمت بیرون میرفتم که صدای ماه بانو اومد:
_پری دخت بیااینجا ببینم
با شنیدن صداش نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم میدونستم باز میخواد یه سری حرف مفت بار من کنه به سمتش رفتم و خیلی سرد بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
لبخند بدجنسی روی لبهاش بود که حس خیلی بدی بهم دست داد:
_خانواده داری تو ؟!
با شنیدن این حرفش هم متعجب شدم که چرا داره میپرسه هم ناراحت بهش خیره شدم و گفتم:
_نه
_پس حق با خانوم بزرگ بود تو حرومزاده ای!
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد بهش خیره شدم باورم نمیشد همچین چیزی بهم گفته بود چشمهام پر از اشک شده بود اینبار نمیتونستم سکوت کنم بس بود هر چقدر سکوت میکردم و اون بدتر رفتار میکرد
_بسه!
با شنیدن این حرف من ساکت شد و با چشمهای گشاد شده بهم خیره شد که عصبی فریاد کشیدم:
_تو حق نداری به من تهمت بزنی چی داری برای خودت میگی خسته نشدی از حسودی زیاد داری این اراجیف رو میبافی
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_درست صحبت کن دختره ی احمق
با خشم غریدم:
_احمق خودتی و هفت جد و آبادت کثافط!
چشمهاش گرد شده بود باورش نمیشد من اینجوری باهاش صحبت کرده باشم اما انقدر من رو کفری کرده بود که حد نداشت
_چخبره !؟
با شنیدن صدای فرانک به سمتش برگشتم که صدای ماه بانو بلند شد:
_این دهاتی قاطی کرده داره کسشعر میگه!
با شنیدن این حرفش فریاد کشیدم:
_خفه شو
فرانک بهم خیره شد و گفت:
_پری دخت چیشده !؟
_داشتم میرفتم بیرون صدام زد اومدم میگه بهم حرومزاده ای توقع داره بعدش قربون صدقه اش برم
💜
💞💜
💜💞💜
ظروف پذیرایی{با مدیریت علیزاده}
💜💞💜 💞💜 💜 #part_68 #عـــروســ_کــوچلوی_من داشتم به سمت بیرون میرفتم که صدای ماه بانو اومد: _پری د
💜💞💜
💞💜
💜
#part_68
#عـــروســ_کــوچلوی_من
فرانک با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید به ماه بانو خیره شد و گفت:
_من تو رو خیلی خوب میشناسم میدونم همچین حرفی بهش زدی و قصد داشتی اذیتش کنی بهتر نیست این عادت زشتت رو ترک کنی
ماه بانو با عصبانیت بهش نگاه کرد و گفت:
_تو یکی ساکت باش بهت هیچ ربطی نداره نشستی اظهار نظر میکنی
با شنیدن این حرف ماه بانو خواست چیزی بگه اما منصرف شد سری به نشونه ی تاسف تکون داد ، اومدم رد بشم برم که ماه بانو بازوم رو گرفت و خیلی عصبی گفت:
_هی خانوم کوچولو وایستا ببینم
با شنیدن این حرفش ایستادم بهش خیره شدم و گفتم:
_بگو ببینم چی میخوای بهم بگی !؟
_فکر نکن به همین راحتی حرف هایی که زدی رو فراموش میکنم تقاص حرف هات رو پس میدی
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_تو هم فکر نکن من سکوت میکنم در مقابل حرف هات
صدای ارباب اومد
_چیشده !؟
با شنیدن صدای ارباب لبخند بدجنسی روی لبهام نشست بهش خیره شدم و تموم حرف هایی که ماه بانو بهم زده بود رو براش تعریف کردم وقتی حرف هام تموم شد به سمت ماه بانو برگشت و گفت:
_داره درست میگه !؟
_ارباب من ....
ارباب عصبی فریاد کشید:
_باتوام
ماه بانو با ترس فقط سرش رو تکون داد
_میخوام طلاقت بدم
ماه بانو با شنیدن این حرف ارباب چشمهاش گرد شد و با وحشت بهش خیره شد منم متعجب شده بودم
_چی !؟
ارباب خیلی خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_واضح گفتم تو هم شنیدی من میخوام تو رو طلاق بدم جز دردسر هیچ چیزی واسم نداری
_ارباب تو رو خدا من ....
_فعلا خفه شو!
💜
💞💜
💜💞💜
ظروف پذیرایی{با مدیریت علیزاده}
💜💞💜 💞💜 💜 #part_68 #عـــروســ_کــوچلوی_من فرانک با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید به ماه با
💜💞💜
💞💜
💜
#part_69
#عـــروســ_کــوچلوی_من
فرانک با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید به ماه بانو خیره شد و گفت:
_من تو رو خیلی خوب میشناسم میدونم همچین حرفی بهش زدی و قصد داشتی اذیتش کنی بهتر نیست این عادت زشتت رو ترک کنی
ماه بانو با عصبانیت بهش نگاه کرد و گفت:
_تو یکی ساکت باش بهت هیچ ربطی نداره نشستی اظهار نظر میکنی
با شنیدن این حرف ماه بانو خواست چیزی بگه اما منصرف شد سری به نشونه ی تاسف تکون داد ، اومدم رد بشم برم که ماه بانو بازوم رو گرفت و خیلی عصبی گفت:
_هی خانوم کوچولو وایستا ببینم
با شنیدن این حرفش ایستادم بهش خیره شدم و گفتم:
_بگو ببینم چی میخوای بهم بگی !؟
_فکر نکن به همین راحتی حرف هایی که زدی رو فراموش میکنم تقاص حرف هات رو پس میدی
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_تو هم فکر نکن من سکوت میکنم در مقابل حرف هات
صدای ارباب اومد
_چیشده !؟
با شنیدن صدای ارباب لبخند بدجنسی روی لبهام نشست بهش خیره شدم و تموم حرف هایی که ماه بانو بهم زده بود رو براش تعریف کردم وقتی حرف هام تموم شد به سمت ماه بانو برگشت و گفت:
_داره درست میگه !؟
_ارباب من ....
ارباب عصبی فریاد کشید:
_باتوام
ماه بانو با ترس فقط سرش رو تکون داد
_میخوام طلاقت بدم
ماه بانو با شنیدن این حرف ارباب چشمهاش گرد شد و با وحشت بهش خیره شد منم متعجب شده بودم
_چی !؟
ارباب خیلی خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_واضح گفتم تو هم شنیدی من میخوام تو رو طلاق بدم جز دردسر هیچ چیزی واسم نداری
_ارباب تو رو خدا من ....
_فعلا خفه شو!
💜
💞💜
💜💞💜
ظروف پذیرایی{با مدیریت علیزاده}
💜💞💜 💞💜 💜 #part_69 #عـــروســ_کــوچلوی_من فرانک با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید به ماه با
💜💞💜
💞💜
💜
#part_70
#عـــروســ_کــوچلوی_من
ارباب به سمتم اومد و گفت:
_پری دخت حالت خوبه
با چشمهای خیس شده از اشک بهش خیره شدم و گفتم:
_نه ارباب ماه بانو تا حالا هر چی بهم گفته بود من سکوت کردم میدونستم اون همسر اول شماست و احترامش واجبه هر چیزی که بهم میگفت رو میزاشتم پای حسادت براش سخت بود با هووش رفتار خوبی داشته باشه همیشه بدترین بلا هارو سر من درمیاورد اما من سکوت میکردم اما اینبار بدجور قلبم شکست نتونستم طاقت بیارم من خانواده دارم اون حق نداره به من بگه حرومزاده
ارباب محکم بغلم کرد و سعی داشت من رو آروم کنه اما من تازه با یاد آوری خانواده ام بیشتر گریه میکردم دوست یه جا تنها باشم و با خودم خلوت کنم اون حق نداشت با من اینجوری برخورد کنه
_پری دخت
با شنیدن صدای فرانک از ارباب جدا شدم به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم:
_جان
_گریه نکن
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_نمیشه قلبم داره میسوزه
صدای عصبی خانوم بزرگ اومد
_این دختره داره از خودش ادا درمیاره ماه بانو که چیز بدی بهش نگفت این همه بهش برخورده اون فقط گفته بود ...
ساکت شد با دیدن نگاه خشمگین ارباب
_کی گفت تو کاری که بهت ربط نداره دخالت کنی هان !؟
خانوم بزرگ با شنیدن صدای خشمگین ارباب به من من افتاد
_من فقط ....
_تو فقط میخواستی غلط اضافه کنی درسته خیلی وقته از دستت خسته شدم بهتره بری وسایلت رو جمع کنی و گورت رو گم کنی از عمارت
با شنیدن این حرف ارباب وحشت زده بهش خیره شد و گفت:
_من کجا باید برم ارباب چرا اینجوری باهام رفتار میکنید !؟
با شنیدن این حرف ارباب ساکت بهش خیره شد و بعد از چند ثانیه گفت:
_از پری دخت معذرت خواهی کن همین الان
خانوم بزرگ با شنیدن این حرف ارباب نگاهش رو به من دوخت ناچار به سمتم اومد و گفت:
_معذرت میخوام
بعدش ارباب رو بهش کرد و گفت:
_دفعه ی بعدی وجود نداره همچین رفتاری ببینم ازت پرتت میکنم از روستا بیرون هیچوقت فراموش نکن حرف منو
خانوم بزرگ ترسیده سری تکون داد که صدای ماه بانو بلند شد:
_مشکل شما با من چیه ارباب من همسر شما هستم اما از وقتی که اینو آوردید اصلا من برای شما مهم نیستم!
💜
💞💜
💜💞💜
ظروف پذیرایی{با مدیریت علیزاده}
💜💞💜 💞💜 💜 #part_70 #عـــروســ_کــوچلوی_من ارباب به سمتم اومد و گفت: _پری دخت حالت خوبه با چشمهای
💜💞💜
💞💜
💜
#part_71
#عـــروســ_کــوچلوی_من
ارباب با شنیدن این حرف ماه بانو بهش خیره شد پوزخندی زد و گفت:
_تو برای من مهم بودی اون هم به عنوان همسر بهت احترام میذاشتم اما تو چیکار کردی شروع کردی به نقشه چیدن پشت سر من ، و بد کردن پری دخت کلی حرف و دعوا توهین تحقیر به پری دخت حالا چیزی به نفعت شد بااین کار هایی که انجام دادی جز اینکه از چشم من افتادی
ماه بانو با شنیدن این حرف ارباب با وحشت بهش خیره شد باورش نمیشد ارباب تموم حرف هایی که تا دلش بود رو صادقانه بهش بگه انگار فهمیده بود خودش مقصر خراب کردن رابطه ی بین خودش و ارباب
_حالا قصد دارید با من چیکار کنید !؟
با شنیدن این حرف ماه بانو ارباب با پوزخند بهش خیره شد و گفت:
_میخوام طلاقت بدم
ماه بانو خونسرد بهش خیره شد
_تموم حق و حقوقم رو میخوام
ارباب اولش جا خورد با شنیدن این حرف ماه بانو چون توقع نداشت انقدر راحت برخورد بکنه دوباره درست مثل ما اما بعدش به خودش اومد و گفت:
_هیچ مشکلی نیست بعد طلاق تموم حق و حقوقت رو میدم و برای همیشه از اینجا میری
ماه بانو به سمت من اومد و خیره بهم شد و گفت:
_ارباب همیشه تو رو نگه نمیداره یه روز هم از تو خسته میشه درست مثل الان که از من خسته شده ، وقتی دوباره ازدواج کرد اون وقت حال الان من رو میفهمی ، میدونی چرا کنار کشیدم و خیلی راحت میرم !؟
با شنیدن این حرفش گیج و منگ بهش خیره شدم که خودش ادامه داد:
_چون میدونم جنگیدن بی فایده اس هر چقدر تلاش کنم من ارباب رو خیلی وقته از دست دادم پس بهترین کار برای من رفتنه! اما اینو بدون تو هم خیلی زود به سرنوشت من دچار میشی
بعدش گذاشت رفت مات و مبهوت به مسیر رفتنش خیره شده بودم که صدای فرانک بلند شد:
_چقدر حرف های بزرگ تر از دهنش میزد
ارباب نیشخندی زد و گفت:
_فهمید نمیتونه بقیه ی نقشه هاش رو پیاده کنه برای همین خیلی راحت گذاشت رفت وگرنه اون موزی تر از این حرفاس امیدوارم سر طلاق دبه نکنه وگرنه بیچاره اش میکنم خودش میدونه تو این موارد چقدر خطرناکم.
💜
💞💜
💜💞💜
💜💞💜
💞💜
💜
#part_72
#عـــروســ_کــوچلوی_من
بلاخره ماه بانو برای همیشه رفت چند هفته گذشته بود که ارباب عصبی شد و خانوم بزرگ رو هم پرت کرد بیرون از عمارت اینطور که معلوم شده بود خانوم بزرگ داشت پشت سر ارباب نقشه هایی پیاده میکرد
_ارباب
با شنیدن صدام به سمتم برگشت بهم خیره شد و گفت:
_جان
با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم و گفتم:
_خوب هستید !؟
_آره
_فرانک کجاست ارباب !؟
_مگه من نشستم ببینم بقیه کجا هستند به تو بگم !؟
با شنیدن این حرف ارباب با بهت بهش خیره شدم که عصبی تر از قبل گفت:
_گمشو
نمیدونم ارباب چرا انقدر عصبی شده بود نفس عمیقی کشیدم و بدون حرف گذاشتم رفتم داخل اتاق روی تخت نشسته بودم که بعد از گذشت چند دقیقه صدای در اتاق اومد
_بفرمائید
در اتاق باز شد و فرانک اومد با دیدن من که ناراحت نشسته بودم اومد کنارم نشست و خیره به چشمهام شد و گفت:
_حالت خوبه
به سختی جلوی خودم رو گرفته بودم تا گریه نکنم خیلی حساس شده بودم و با هر حرفی میزدم زیر گریه
_نه
_چیشده !؟
با شنیدن این حرفش بی اختیار تموم ماجرا رو براش تعریف کردم وقتی حرفام تموم شد فرانک با نگرانی بهم خیره شد و گفت:
_ببین پری دخت نمیخوام ته دلت رو خالی کنم اما تو باید حامله بشی
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد
_چی !؟
_ارباب داره ازت دلسرد میشه انگار
با شنیدن این حرفش احساس کردم تموم وجودم یخ بست باورم نمیشد
💜
💞💜
💜💞💜
ظروف پذیرایی{با مدیریت علیزاده}
💜💞💜 💞💜 💜 #part_72 #عـــروســ_کــوچلوی_من بلاخره ماه بانو برای همیشه رفت چند هفته گذشته بود که ا
💜💞💜
💞💜
💜
#part_73
#عـــروســ_کــوچلوی_من
_ببین پری دخت ارباب رو باید عاشق خودت کنی اون باید همیشه تشنه ی محبت های تو باشه نباید ازت دلسرد بشه و مثل بقیه تو رو دور بندازه میفهمی !؟
با شنیدن این حرفش اشکام با شدت بیشتری روی گونه هام جاری شدند که با حرص بهم خیره شد و گفت:
_الان چرا داری گریه میکنی آخه مگه بهت چیزی گفتم !؟
_نه
_ببین پری دخت جای گریه کردن بهتر نیست به فکر راه حل باشی !؟
_من باید چیکار کنم
_بهت گفتم باید حامله بشی
_یعنی هر شب هر شب ارباب و مجبور کنم باهام رابطه داشته باشه !؟
_آره
_اما من خجالت میکشم نمیشه
با شنیدن این حرف من حرصی بهم خیره شد و گفت:
_دوست داری ارباب دوباره ازدواج کنه !؟
وحشت زده سرم رو تکون دادم که لبخند قشنگی روی لبهاش نشست و گفت:
_پس به حرفم گوش کن باشه !؟
_باشه
شروع کرد به توضیح دادن کار هایی که باید انجام بدم وقتی حرفش تموم شد لبخندی زد و گفت:
_فهمیدی !؟
_آره
_ببین انقدر هم که فکر میکردی سخت نیست پس چرا این همه میترسی !؟
_نمیدونم دست خودم نیست
با شنیدن این حرف من نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد و گفت:
_ببین باید همیشه شجاع باشی آدمای ضعیف نمیتونن به خواسته هاشون برسند فهمیدی !؟
_آره
_حالا هم نمیخواد اینجا بشینی زانوی غم بغل بگیری پاشو بیا پایین با هم بشینیم
_اما من ....
محکم اسمم رو صدا زد
_پری دخت
با شنیدن این حرفش بدون اینکه اعتراضی بکنم بلند شدم که لبخندی زد و گفت:
_آفرین همیشه حرف گوش کن باش انقدر هم منو حرص نده
💜
💞💜
💜💞💜
.💜💞💜
💞💜
💜
#part_74
#عـــروســ_کــوچلوی_من
_ارباب
با شنیدن صدام به سمتم برگشت با دیدن من چشمهاش برق زد طبق حرف فرانک لباس خوابی شیک و بازی رو که بهم داده بود پوشیده بودم امشب باید من تک میشدم تا اون من رو میپسندید
_خیلی خوشگل شدی
با شنیدن این حرفش احساس کردم قلبم لرزید ، صداش خش دار شده بود به سمتم اومد به چشمهام خیره شد و گفت:
_میخوای من و دیوونه کنی امشب!
با شنیدن این حرفش احساس کردم قلبم پر از شادی شد با گونه های گل انداخته بهش خیره شدم که دستش روی بازوم نشست و مجبورم کرد روی تخت دراز بکشم بهم نزدیک شد و خمار گفت:
_یه جوری امشب پاره ات میکنم که نتونی فردا راه بری
بعدش لبهاش روی لبهام نشست و دستش رفت زیر لباس خوابم که چشمهام بسته شد و منم همراهیش کردم باید ارباب رو بدست میاوردم اون شوهر من بود مال من
* * * * *
با شنیدن صدای فریاد ارباب وحشت زده از اتاق خارج شدم
_تو چی داری میگی هان عرضه نداشتی حساب یه دختر رو برسی اره !؟
_ارباب اون دختره ....
ارباب دستش رو بلند کرد و گفت:
_کافیه نمیخوام بشنوم!
ساکت شد اون خدمتکار که ارباب پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_برو بیارش
_اما اون خیلی سرتق ارباب
_به جهنم برو بیارش نیومد با زور بیارش
_چشم
اون خدمتکاره رفت که به سمت ارباب رفتم و گفتم:
_چیزی شده ارباب !؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشت بهم خیره شد و گفت:
_نه ، تو اینجا چیکار میکنی !؟
صادقانه جوابش رو دادم
_داشت صدای داد و بیداد میومد برای همین ترسیدم چیزی شده باشه اومدم پایین ببخشید ارباب
و سرم رو پایین انداختم که صداش بلند شد:
_دیگه حق نداری بیای پایین وقتی صدای داد و بیداد شنیدی فهمیدی !؟
_آره ارباب
خوبه ای گفت و گذاشت رفت نفسم رو آسوده بیرون فرستادم یعنی چی شده بود که ارباب تا این حد عصبی بود
💜
💞💜
💜💞💜