💜💞💜
💞💜
💜
#part_72
#عـــروســ_کــوچلوی_من
بلاخره ماه بانو برای همیشه رفت چند هفته گذشته بود که ارباب عصبی شد و خانوم بزرگ رو هم پرت کرد بیرون از عمارت اینطور که معلوم شده بود خانوم بزرگ داشت پشت سر ارباب نقشه هایی پیاده میکرد
_ارباب
با شنیدن صدام به سمتم برگشت بهم خیره شد و گفت:
_جان
با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم و گفتم:
_خوب هستید !؟
_آره
_فرانک کجاست ارباب !؟
_مگه من نشستم ببینم بقیه کجا هستند به تو بگم !؟
با شنیدن این حرف ارباب با بهت بهش خیره شدم که عصبی تر از قبل گفت:
_گمشو
نمیدونم ارباب چرا انقدر عصبی شده بود نفس عمیقی کشیدم و بدون حرف گذاشتم رفتم داخل اتاق روی تخت نشسته بودم که بعد از گذشت چند دقیقه صدای در اتاق اومد
_بفرمائید
در اتاق باز شد و فرانک اومد با دیدن من که ناراحت نشسته بودم اومد کنارم نشست و خیره به چشمهام شد و گفت:
_حالت خوبه
به سختی جلوی خودم رو گرفته بودم تا گریه نکنم خیلی حساس شده بودم و با هر حرفی میزدم زیر گریه
_نه
_چیشده !؟
با شنیدن این حرفش بی اختیار تموم ماجرا رو براش تعریف کردم وقتی حرفام تموم شد فرانک با نگرانی بهم خیره شد و گفت:
_ببین پری دخت نمیخوام ته دلت رو خالی کنم اما تو باید حامله بشی
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد
_چی !؟
_ارباب داره ازت دلسرد میشه انگار
با شنیدن این حرفش احساس کردم تموم وجودم یخ بست باورم نمیشد
💜
💞💜
💜💞💜