ظروف پذیرایی{با مدیریت علیزاده}
💜💞💜 💞💜 💜 #part_59 #عـــروســ_کــوچلوی_من فرانک با دلخوری بهش خیره شد و گفت: _چرا به من نگفته بودی
💜💞💜
💞💜
💜
#part_60
#عـــروســ_کــوچلوی_من
_مهرشاد اذیت نکن پاشو باید سر زمین ها
مهرشاد به ارباب خیره شد و گفت:
_باشه داداش
با رفتن ارباب و برادرش صدای ماه بانو بلند شد:
_خوب بلاخره ارباب رفت حالا میخوای پشت کی قایم بشی و من رو باارباب بد کنی عفریته کوچولو
با شنیدن این حرفش نفسم رو پر حرص بیرون دادم و با گفتن بااجازه به احترام فرانک بلند شدم نمیخواستم وقتی ارباب نیست کنار ماه بانو باشم و به حرف های بی سر و تهش گوش بدم
_کجا عزیزم
با شنیدن صدای مهربون فرانک بهش خیره شدم و گفتم:
_اتاق خانوم
فرانک بلند شد و گفت:
_بیا همراه من بریم تو حیاط عمارت فضای خونه خیلی سنگین
_باشه خانوم
همراهش رفتیم داخل حیاط داشتیم چرخ میزدیم که صداش بلند شد:
_از ازدواج با ارباب راضی هستی ؟!
_آره من جز ارباب هیچکس و ندارم ، ارباب خیلی مهربون با من رفتار میکنه
_ماه بانو و خانوم بزرگ چی !؟
_زیاد از من خوششون نمیاد منم وقتی ارباب نیست پیششون نمیمونم چون میترسم
_از چی میترسی ؟!
_از اینکه یه بلایی سرم بیارن
فرانک خواست چیزی بگه که صدای ارباب اومد:
_اینجا چیکار میکنید
من و فرانک به سمتشون برگشتیم که صدای فرانک بلند شد:
_قدم میزنیم نمیشد داخل خونه پیش ماه بانو و خانوم بزرگ نشست خودت میدونی رفتارشون چجوریه!
صدای مهرشاد داداش ارباب اومد:
_نیش و کنایه مثل همیشه بیخیال باش همسر عزیزم یه مدت کوتاه هستیم اینجا بعدش میریم
ارباب با شنیدن این حرفش بااخم بهش خیره شد که صدای مهرشاد بلند شد:
_داداش بنظرم تو هم بهتره از این عمارت بری
ارباب با شنیدن این حرفش اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_چرا
_چون بین اینا دیوونه میشی فهمیدی !؟
ارباب نگاهش رو به من دوخت و گفت:
_من اینجا دیوونه نمیشم چیزای باارزشی دارم
صدای ماه بانو اومد
_ارباب
کلافه به سمتش برگشتم ولکن نبود انگار چشم نداشت ارباب جایی کنار من باشه ، ارباب بااخم بهش خیره شد و سرد جوابش رو داد:
_بله
_منم میخوام همراه شما بیام
ارباب با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداخت و گفت:
_کجا میخوای بیای سر زمین ها نکنه دیوونه شدی !
💜
💞💜
💜💞💜