𝖯𝖺𝗋𝖺𝗇𝗈ı𝖽
من فقط از اینکه آخرش تنها بمونم، میترسم.
از همون اول هم میترسیدم، از اینکه تمام کسایی که با جون و دل به حرفاشون گوش میکردم برن، از اینکه کسایی که بهشون عشق میورزیدم، بهشون اهمیت میدادم و براشون از صدِ خودم دویستمو گذاشتم برن، میترسیدم. رفتن. آره خب رفتن و من تنها شدم، با خاطرات، با احساسات آشنا، بوهای آشنا و راستش بعضی اوقات دلتنگ هم میشم،دلتنگ بخشی از خودم که همراه اونا رفت. اما میدونید چیه؟ افراد جدیدی اومدن، حسای جدید و خاطرات جدید، همیناهم قراره یه روزی برن و همه چی تموم شه. پس تنهایی جزوی از وجود منه. دیگه از تنهایی نمیترسم؛ چون من هیچوقت تنها نخواهم موند، خاطرات و احساساتی که برام به وجود اومد همیشه پیشمن.
𝖯𝖺𝗋𝖺𝗇𝗈ı𝖽
از همون اول هم میترسیدم، از اینکه تمام کسایی که با جون و دل به حرفاشون گوش میکردم برن، از اینکه کسای
دروغ گفتم من هرثانیه از زندگیم با دلتنگ بودن میگذره
میخواستم درمورد دلتنگی بنویسم، ولی همین الان توش غرقم و هیچ کاری به جز مرور خاطرات از دستم بر نمیاد.