🏓 سرگرمی برای خودمون بسازیم!
👌شادی کوچکی میخواهم. آنقدر کوچک، که هیچکس نخواهد آن را از من بگیرد.
✒ «ناظم حکمت»
👨 احمد آقا یه مادیون سفید داشت.
💸 دلار هنوز بین هزار، هزار و دویست سیصد مردد بود که احمد آقا هر روز هفته بعد از کار ناهار خورده نخورده میشِست رو موتورش و گوله می کرد سمت باشگاه اسب سواری.
💸 دلار کم کم کشید بالا. شد دو تومن، شد سه تومن، سه و پونصد.
👨احمد آقا ولی عین خیالش نبود.
🌃🌇 شبا به عشق اسب سواری میخوابید. صبا به عشق اسب سواری پا میشد.
🛠 روزا به عشق اسب سواری ته چال مکانیکی پیج و مهره باز و بسته میکرد. تا این اواخر.
👨 گفت :«بریم باشگاه بتازیم به دشت و دمن؟»
👌گفتم: «ول کن احمد آقا. دلار تا گردن کشیده بالا. نون نداریم بخوریم بعد میگی اسب؟ دلت خوشه؟»
💓 دلش خوش بود.
👨 برگشت گفت:
☝«ببین یه سرگرمی برا خودت بساز. یه دلخوشی کوچیک. یه چیزی که حتی اگه دلار تا فرق سرشم کشید بالا برات مهم نباشه. یه چیزی که هیچی نتونه اونو ازت بگیره.
من وقتی روی اسب میشینم، اون بالا همه چی از یادم میره. خستگیامو پایین رکاب جا میذارم و خودم میرم اون بالا. بعد دهنه ی اسبو شل میکنم و تا جایی که حصارای دور باشگاه اجازه میده ازشون دور میشم».
✒ محمدرضا جعفری.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔 eitaa.com/partoweshraq
▶🆔 sapp.ir/partoweshraq
💚 حـلقـہ عشـاق {پاے درس بزرگان}
🔥 جبران گناه
🌹 عالم ربانی مرحوم آخوند ملاعلی معصومی همدانی (رحمت الله علیه) میفرمود:
👣 وقتی با پای خود معصیتی انجام دادی،
با رفتن به مسجد و مجالس حسینی علیه السلام، گناه آن را جبران کن.
👁 اگر با چشم خود گناهی کردی،
📖 با قرآن خواندن و گریه از خوف الهی و یا گریه بر مصائب اهل بیت علیهم السلام ،آن گناه را جبران کن.
👂 اگر با گوش خود گناهی کردی،
🔊 با شنیدن فضائل ائمه اطهار مخصوصا فضائل امیرالمومنین علیهم السلام گناه آن را جبران کن.
🌺 آیت الله مجتهدی تهرانی (رحمت الله علیه):
🎙حدیث دارد:
✨أحیِ قلبک بالموعظة؛
✨قلبت را با موعظه زنده کن.
📖 در روایت است گاهی قلب انسان میمیرد، خدا نکند قلب انسان بمیرد.
⚠️گناهان قلب انسان را میمیراند.
❓حالا اگر بخواهیم قلبمان زنده شود، چه کنیم؟
👌اگر کسی ما را موعظه کند، قلبمان زنده میشود.
📚 اصول کافی، جلد ۲.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔 eitaa.com/partoweshraq
▶🆔 sapp.ir/partoweshraq
🕓 💠🚻💠 مشاوره خانواده
⚜🚺⚜🚼⚜🚹⚜
👌آقایون بخونند!
🚺 وقتی خانمت گلایه ای میکنه قصدش جنگیدن با شما نیست که همه تلاشتو میکنی شکستش بدی!!
💕 اون فقط داره درد دل میکنه
💓 اون داره با حرف زدنش از شما انرژی مثبت، تایید و آرامش می گیره.
💘 سعی نکن ازش ببری! چون اون وقت ازش باختی!!
🚻 چون برای مبارزه نیومده. برای همدردی اومده. به حرفاش گوش بده و وقتی مثلا میگه چن وقته بیرون نرفتیم. براش تعداد دفعاتی که بردیش بیرون رو مثال نزن!!
✋بگو راس میگی! حق با توئه!
💖 همین یه جمله آرومش میکنه. اون وقته که این آرامش دوباره به خودتون هدیه میشه.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔 eitaa.com/partoweshraq
▶🆔 sapp.ir/partoweshraq
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت صد و سی و یکم
🛌 با مهربانی بالشت زیر سرم را خم کرد تا بتوانم به حالت نیمه نشسته غذا بخورم و با گفتن «بفرمایید!» بسته را به دستم داد که بوی جوجه کباب حالم را به هم زد و با حالت مشمئز کنندهای ظرف را به دستش پس دادم. با تعجب نگاهم کرد و پرسید:
دوست نداری؟
صورتم را در هم کشیدم و گفتم:
- نمیدونم، حالت تهوع دارم، نمیتونم چیزی بخورم!
👁 چشمانش رنگ غصه گرفت و دلسوزانه پاسخ داد:
الهه جان! رنگت پریده! سعی کن بخوری!
💭 سپس فکری کرد و با عجله پرسید:
👌میخوای برات چیز دیگهای بگیرم؟ چون همیشه جوجه کباب دوست داشتی، دیگه ازت نپرسیدم... که با اشاره سر پاسخ منفی دادم و همچنانکه بالشتم را صاف میکردم تا دوباره دراز بکشم، شکایت کردم:
همین که نشستم هم کمرم درد گرفت، هم سرم داره گیج میره!
🍣 ظرف غذایم را روی میز گذاشت و ظرف غذای خودش را هم جمع کرد که ناراحت شدم و پرسیدم:
❓تو چرا نمیخوری؟
لبخندی زد و در جواب اعتراض پُر مِهرم، گفت:
- هر وقت حالت بهتر شد با هم میخوریم. منم گرسنه نیستم.
و من همانطور که به ظرفهای داغ غذا نگاه میکردم به یاد حال زار برادرم افتادم و با لحنی لبریز اندوه رو به مجید کردم:
❓نمی دونم بلاخره عبدالله چی کار کرد؟
📱بیدرنگ موبایلش را برداشت و با گفتن «الان بهش زنگ میزنم!» مشغول شمارهگیری شد که با دلسوزی خواهرانهام، مانع شدم و گفتم:
نه! میترسم بفهمه من اینجام، بدتر ناراحت شه!... سپس به صورتش خیره شدم و با غصهای که در صدایم موج میزد، دردِ دل کردم:
👌مجید! سه ماه نیس مامان رفته که من و عبدالله اینجوری آواره شدیم!
و در پیش چشمانش که به غمخواری غمهایم پلکی هم نمیزد، با اضطرابی که به جانم افتاده بود، پرسیدم:
❓مجید! میخوای چی کار کنی؟ بابا میگفت نوریه وهابیه!!
صورت سرشار از آرامشش به لبخندی ملیح گشوده شد و با متانتی آمیخته به محبت، پاسخ دلشورهام را داد:
- خُب وهابی باشه!... و با چشمانی که از ایمان به راهش همچون آیینه میدرخشید، نگاهم کرد و با لحنی عاشقانه ادامه داد:
الهه جان! من تا آخر عمرم، هم پای اعتقادم، هم پای تو و زندگیمون میمونم! حالا هر کی هر چی میخواد بگه!
💓 که دلم لرزید و با نگرانی پرسیدم:
مگه نشنیدی بابا چی گفت؟ مگه ندیدی میگفت به نوریه قول داده که با هیچ شیعهای ارتباط نداشته باشه؟
👁 دیدم که انتهای چشمانش هنوز از بغض سخنان تلخ پدر در تب و تاب است و باز دلش نیامد جام ناراحتیاش را در جان من پیمانه کند که به آرامی خندید و گفت:
☝الهه جان! تو نگران من نباش! سعی میکنم مراقب رفتارم باشم تا چیزی نفهمه!
و من بیدرنگ پرسیدم:
❓خُب با این لباس میخوای چی کار کنی؟ اون وقتی ببینه تو محرم لباس مشکی میپوشی، میفهمه که شیعه هستی و اگه به بابا چیزی بگه، بابا آشوب به پا میکنه!
سرش را پایین انداخت و همانطور که به پیراهن سیاهش نگاه میکرد، زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم. سپس سرش را بالا آورد و با لبخندی پُر معنی، کلام مبهمش را تعبیر کرد:
- هیچ وقت فکر نمیکردم پیرهن مشکیِ عزای امام حسین (علیهالسلام) انقدر قدرت داشته باشه که یه وهابی حتی چشم دیدنش هم نداشته باشه!
و به روشنی احساس کردم که باز دلبستگی عاشقانهاش به مذهب تشیع غوغا به پا کرده که من هم زخم دلم تازه شد و با صدایی سرریز از گلایه پرسیدم:
❓مجید! چه اصراری داری که برای امام حسین (علیهالسلام) لباس عزا بپوشی؟ منم قبول دارم امام حسین (علیهالسلام) نوه پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) هستن، سید جوانان اهل بهشت هستن، در راه خدا کشته شدن، اینا همه قبول! ولی عزاداری کردن و لباس مشکی پوشیدن چه سودی داره؟
👁 به عمق چشمان شاکیام خیره شد و با کلامی قاطع پرسید:
❓مگه تو برای مامانت لباس عزا نپوشیدی؟ مگه گریه نکردی؟... و شنیدن همین پاسخ شیداگونه کافی بود تا دوباره خون خفته در رگهای کینهام به جوش آمده و عتاب کنم:
❓یعنی تو کسی رو که چهارده قرن پیش کشته شده با کسی که همین الان از دنیا رفته، یکی میدونی؟!!!
👁 و چه زیبا چشمانش در دریای آرامش غرق شد و به ساحل یقین رسید که با متانتی مؤمنانه پاسخ طعنه تندم را داد:
الهه جان! بحث امروز و هزار سال پیش نیس! بحث دوست داشتنه! تو مامانت رو دوست داشتی، منم امام حسین (علیهالسلام) رو دوست دارم!
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید...
▶🆔: @partoweshraq
🕕 💠🌷💠 #سـیـره_شـہـداء
🔺 شهیدی که دو هفته قبل از شهادتش عکس پروفایلش رو عکس شهید امیر حاجی امینی گذاشت و به همان شکل هم شهید شد!
🌷شهید طلبه محمد کریمیان
🌐 @partoweshraq
🎊 #شادمانه 😁
🔰 داستان زير را آرت بوخوالد طنزنويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اينكه نبايد اخبار ناگوار را به يكباره به شنونده گفت تعريف مي كند:
🚗 مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود.
👌پس از مراجعه پرسيد:
- جرج از خانه چه خبر؟
- خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد!
- سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
- پرخوري قربان!
- پرخوري؟ مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد!
- اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟
- همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!
- چه گفتي؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان. همه آنها از كار زيادي مردند!
- براي چه اين قدر كار كردند؟
- براي اينكه آب بياورند قربان!
- گفتي آب آب براي چه؟
- براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان!
- كدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزي چه بود؟
- فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان!
- گفتي شمع؟ كدام شمع؟
- شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
- بله قربان. زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان!
- كدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
- بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.
- كدام خبر را؟
- خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔 eitaa.com/partoweshraq
▶🆔 sapp.ir/partoweshraq