🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_417
شیوا در سکوت به حرفهای ترنج گوش میداد. ترنج خودش هم خسته
شده بود. ولی حالا که حرف به اینجا رسیده بود بهتر دید لااقل حرفش را تمام کند.
-یه نگاه به دور و برت بنداز. چرا هیچ کس زیر بار ازدواج نمی ره ؟
خوب مگه ابله برای خودش تعهد بتراشه. رابطه شو داره آزدای شو داره بدون مسولیت.
ترنج آهی کشید و ساکت شد. نمی توانست حرفهایی که استاد توی سه سال به روح و تزریق کرده بود در
یکی دوساعت به شیوا منتقل کند. نیاز به زمان داشت.شیوا را مقابل خانه شان پیاده کرد و گفت:
-صبر کن راستی.
پیاده شد و کتاب را از توی کیفش بیرون کشید و داد دست شیوا.
-بیا این و استاد مهران داد. بخونش. بعد قضاوت کن. فقط
یک آدم لجباز که سر عناد داره می تونه دلایلشو رد کنه وگرنه حرف از این منطقی تر درباره حجاب زده نشده.
شیوا کتاب را گرفت و نگاهش کرد.
-تو گفتی کتاب و بده به من؟
-نه خودش داد. من اصلا حرفی نزدم.
-باشه ممنون.
بعد هم ترنج سوار شد و راهی خانه شد.
***
ماکان سرخوش وارد خانه شد و بلند سلام کرد:
-سلام بر خانواده اقبال.
سوری خانم با تعجب برگشت و به ماکان نگاه کرد:
-جریان چیه خیلی خوشحالی؟
ماکان شانه ای بالا انداخت و گفت:
-همین جوری؟ این لیمو ترش نیومده؟
-نه.مگه خودت نبردیش؟
-نه ماشین دادم خودش رفت.
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻