فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹
🌸خدایا ..
در آخرین شب بهمن
از تو میخواهم
🌸دلهایمان
را چون آب روشن
🌸زندگیمان را چون بهار
خـوش عطـر
وجودمان را چون
🌸گل با طـراوت
و روزگارمان را
چون نگـاهت زیبـاکن
🌸شبتون بخیـر
@profile_ziba
هیچگاه ناامید نشو ؛
اگر همه درها هم به رویت بسته شوند
سرانجام او
کوره راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده، به رویت باز می کند...
حتی اگر هم اکنون قادر به دیدنش نباشی!
بدان که در پس گذرگاه های دشوار، باغی پرنور و زیبا قرار دارد…
شکر کن ...
پس از رسیدن به خواسته ات شکر کردن آسان است!
بنده آن است که حتی وقتی خواسته اش محقق نشده، شکر گوید ...
『 @profile_ziba
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت144 #معشوقه❣ سرم و تکیه به شیشه ماشین داده بودم ، فرهاد دستم را گرفته بود ، کارن رو به روي ما ن
#پارت145
#معشوقه❣
پس پسندیدي هوم !!!
ناله کردم :
ـ نه ... ولی منظورم ... !!!
فرهاد پهلوم و گرفت و به خودش نزدیک کرد و گفت :
ـ لازم نیست یه عمر تحملش کنی ... فقط یه ماه ببین بعدش تصمیم با خودت !!!
رو به کارن کردم که متعجب و گیج به ما خیره بود :
ـ آخه یه طوریه ... ببین فرهاد حرفم بد تعبیر نکن ... فقط دارم میگم یه حس نه علاقه ها ... کارن پسر خوبیه اما ... اما من
الان آمادگی ندارم ... دیوید ...!!!
پهلوم تیر کشید ، به چهره عصبی فرهاد نگاه کردم ، سرم پایین انداختم :
ـ نمی تونم به این زودي کسی و دوست داشته باشم ... لعنتی تو که می دونی من چه اخلاقی دارم چرا اذیت می کنی ... در
ضمن این بیچاره چه گناهی داره ... !!!؟
فرهاد سري تکان داد :
ـ باشه پس برمی گردي پیش خودم !!!
ـ نه !!!
خودم از جوابم تعجب کردم ، یعنی من دوست داشتم پیش کارن باشم ، اون جلویی من یک نفر را کشت که الان فکر می
کنم بخاطر من و فرهاد بوده ، اما جریانات گیجم کرده بود ، کارن بلاخره سکوت را شکست .
ـ فرهاد ... هیما اگر دوست ندارد ... پیش من باشد من مشکلی ندارم ... ولی کاش توي حراج نبود تا الان براش همینجا خونه
می گرفتی تا یه مدت ازت دور باشه ... مسلما هیما شناختی از قانون هاي این اربابی نداره !!!
نگاه ام برگشت سمت فرهاد که سرش را تکان داد :
ـ هیما اون آشغالی که تو رو حراج کرده ... در به در دنبالت که دوباره ...!!!
با یاد آواري آن لحظات شوم بدنم لرزید و رنگم پرید :
ـ نه ... فرهاد ...من ... !!!
ـ نترس هیما پیش من جات امنه !!!
به کارن نگاه کردم ، لبخندي زد و من با چشمایی اشکی به آن تیله هایی معصوم و قهوه اي روشن خیره شدم .
حسی در من بود که کوهی در برزخ گیر کرده بودم ، اما سرانجام تصمیم گرفته شد و ماشین کنار در حیاط ویلایی تابستانه
کارن ایستاد .
کارن خیلی خوش رو دعوتمان کرد که داخل ویلایی خاص و زیبا و باشکوه اش بشویم ، حیاط فوق العاده سرسبز و دلچسبی
داشت و استخر زیبایی هم در حیاط خود نمایی می کرد .
فرهاد هنوز هم مرا به خودش می فشرد و من حس رخوت و بی حالی داشتم ، شاید اگر دستش را پس می کشید می افتادم
❤️
❤️❤️
❤️❤️❤️
هدایت شده از تبلیغات پیشروو
تا حالا اسم فامیل بازی کردی؟
📄🖍
حالا با این اپلیکیشن روی گوشیت بازی کن 👇