پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت303 #معشوقه وقتی سوال هاي را که می پرسیدم را جواب هاي که می داد داغونم کرد ، بچه عالیه دختري بو
#پارت304
#معشوقه
یهو تو عوض شدي اوایل با خودم می گفتم که رفتارت بخاطر سن و حساسیت توئه ... با اینکه من نمی خواستم بیشتر از
چند روز ازت دور باشم ولی مجبور بودم براي تکرار نشدن اون روز درمان و متوقف نکنم ... اما تو بدتر می شدي که بهتر
نمی شدي گاهی از رفتارت خندم می گرفت ... چون تو من یاد بچگی خودم می نداختی ... همون قدر سرسخت و پرخاشگر
... به هر حال من اینجام می تونی هر طور دوست داري حکم بدي !!!
لبخندي زد و به چشمام خیره شد ، لبابم از هم جدا شدند :
ـ با اینکه نمی خواستی ثانیه ازت دور باشم ... چرا گذاشتی پیش کارن یک ماه بمونم !!!؟
سرش را پایین گرفت :
ـ وقتی پیش مشاورت رفتم و علت و بیماري خودم گفتم ... گفت که چرا که نه بزار براي یک بار اون انتخاب کنه ... بزارم
که یه مدت ازم دور باشی این به نفع هر دوي ماست ...کلی فکر کردم و با خودم کلنجار رفتم ولی دیدم بد نمی گه ... من
به هر حال باید خودم رو براي روزي آماده می کردم که آرزوي هر پدري !!!
نفسی کشیدم و چشم بستم ، زمزمه مانند پرسیدم :
ـ چطور فهمیدي من اونجام بار دوم برگشتت حتی شبیه به رویا بود ... انتظار نداشتم اونجا ببینمت !!!!؟
نیشخندي زد :
ـ وقتی دیوید و گرفتیم اون داشت می گفت که کارن تو رو دزدیده ...بعدم درباره پدر و مادرش گفت ... من می دونستم که
دنیل به هیچ عنوان نمی تونه درباره اتفاقاتی که براش هیچ بودند حرف بزنه ... که کارن به یک باره گفت که مادر دیوید
خودش خواسته بیاد پیش پدرش ... خودش خود کشی کرده ... تعجب کردم ...براي ثانیه گفتم شاید دیوید راست می گه چرا
باید به اون مظنون نشم ... بعد هم تعقیبش کردم و آخرش اون طوري شد !!!
بلند شدم :
ـ هنوز فکر می کنی اون بلا رو کارن سرم آورده !!!؟
جوابی نداد و فقط نگاه ام کرد :
ـ من باور ندارم ... دیدي که اونم بیمارئه ... من با دکترش در تماسم ... اوایل خیلی خوب نبود ... اما الان خیلی خوبه ... می
خوام برم پیشش !!!
شانه هایم را گرفت و برم گرداند سر به زیر بودم :
ـ هیما ... !!!
نگاهش کردم :
ـ نه نمی تونی مانعم بشی ... کارن به من احتیاج داره ... خواهش می کنم !!!
موهایم را نوازش کرد و بغلم کرد :
ـ بزار باهت باشم تا مطمئن بشم که جات پیش کارن خوبه !!!
باهق هقم سر تکان دادم .
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت304 #معشوقه یهو تو عوض شدي اوایل با خودم می گفتم که رفتارت بخاطر سن و حساسیت توئه ... با اینکه
#پارت305
#معشوقه دو روز دیگر قرار بود به پاریس بروم ، همه چیز را من جمله دیدارم با کارن بعد از این مدت را برنامه ریزي کرده بودم .
آن شب از هیجان و ترس و نگرانی خوابم نمی برد ، به همین علت از پله ها پایین آمدم و به آشپزخانه رفتم ، مهسا با دیدنم
رنگ پریده بلند شد و من هم به او خیره بودم ، ترسیده بود به لیوان نگاه کردم .
ـ این وقت شب تنهاي ... داري مخوري و گریه می کنی چرا !!!؟
من من کرد :
ـ بشین ... دلت واسه کارن تنگ شده !!!!؟
نیشخندي زد و نشست :
ـ دلتنگی ... چه کلمه ي ... من دلتنگ کارن بشم چرا !!!؟
با تعجب نشستم :
ـ هر چی نباشه برادرته ... اون خیلی تلاش کرد که تو رو برگردونه پیش خودش ... تا یه زندگی نرمال داشته باشی !!!
با لبه لیوانش بازي کرد و گفت :
ـ تمام زندگی من اینجاست ... چرا برم ... !!!
به یک باره حرف هاي فرهاد به ذهنم آمد ، من فهمیده بودم که مهسا به فرهاد علاقه دارد ولی نمی تواند به او بگوید .
لبخندي زدم :
ـ عجب ... زندگیت که اون بالا خوابه تو چرا اینجا داري بی بزم می زنی می رقصی !!!
با تعجب به چشمانم نگاه کرد ، به سمتش متمایل شدم :
ـ قول می دي بابام و تنها نمی ذاري تا کمکت کنم بهش برسی !!!؟
رنگ از رخش پرید :
ـ نه ... خانم ... راستش شما منظورم رو اشتباه فهمیدید ...!!!
با لبخند از شادي بلند شدم :
ـ خیلی وقته که فهمیدم ... باید حدس می زدم چرا اسم مامانم تو رو پریشون می کنه ... باید حدس می زدم چرا وقتی
فرهاد رو می بینی دست و پاتو گم می کنی ... سر قولم هستم !!!
با چشمکی که حوالش کردم از آشپزخانه خارج شدم .
مهسا پالتوم را به تنم داد و به چشمام خیره شد و لبخندي زد فرهاد در حالی که داشت به سمت مان میامد رو به مهسا گفت
:
ـ ممکن چند روزي بمونم ...!!!
میان حرفش آمدم و رو به مهسا گفتم :
ـ آره قرار بمونه ... نگران نباشی ها زود می فرستمش ور دلت !!!
فرهاد شانه هایم را گرفت و پیشانیم را بوسید و حرفم را شوخی تلقی کرد و ما از عمارت خارج شدیم
مادرم ميگفت : شنيدم پسر
همسايه خيلى مومن است...
نمازش ترك نمى شود...
زيارت عاشورا ميخواند...
روزه ميگيرد...
مسجد ميرود...
خيلى پسر با خداييست...
لحظه اى دلم گرفت....
در دلم فرياد زدم باور كنيد منم ايمان دارم...
دست هاى پينه بسته پدرم را دست هاى خدا ميبينم...
زيارت عاشورا نمى خوانم...
ولى گريه يتيمى در دلم عاشورا به پا ميكند...
به صندوق صدقه پول نمى اندازم...
ولى هر روز از آن دخترك فال فروش...
فالى را ميخرم كه هيچ وقت نميخوانم...
مسجد من خانه مادر بزرگ پير و تنهايم است...
كه با ديدن من كلى دلش شاد ميشود...
براى من تولد هر نوزادى تولد خداست...
مادرم...
خداى من و خداى همسايه يكيست...
فقط من جور ديگرى او را ميشناسم
و به او ايمان دارم...
خداى من دوست انسان هاست نه پادشاه آن ها...
@profile_ziba