پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت147 خاله لباس هات همه شنیه .....ریخت روی زمین ؟ ارمان هم سرش رو تکون داد...... - برو بالا لباس
#پارت148
صدای تق در اومد ارمان یه متر پرید روی تخت .....
با صدای ارومی گفت :
- برو ببین کیه ؟
زد تو سرم ..............
- ارمان خدا بگم چی کارت کنه این اتاق قفل نداره الان یک نفر میاد تو ....
تندی رفت زیر تخت قایم شد حفظ ابروی خودش که میاد وسط خودشو گم و. گور میکنه ........
نگاهی به حوله ی تو تنم انداختم در رو باز کردم مادر جون بود یه لیوان شربت هم دستش بود ....
- جانم مادر جون کار داشتید ؟
- اه حموم بودی ببخشید عزیزم میگم ارمان رو ندیدی براش شربت درست کردم ولی پیداش نمیکنم ....
سعی کردم خونسرد باشم ..... عمرا اگه بتونم خونسرد باشم ....
با لکنت زبون گفتم :
- نه ندیدم .... من اومدم بالا که پایین بود ....
- وا مادر جون چرا اینطوری شدی ؟ چرا رنگت پریده ؟ ......
- چیزه یه ذره سرم درد میکنه .....
شربت رو گرفت طرفم ....
- بیا انگار واجب تره تو شربت رو بخوری میرم ببینم این پسریه ی بی فکر کجاست .....
شربت رو گرفتم اومدم تو اتاقم ..... وای اگه ارمان رو تو اتاق میدید چه فکری میکرد خدا رو شکر به خیر گذشت .....
شربت رو بردم طرف دهنم چند قورت خوردم صدای نفس های ارمانو از پشتم تشخیص دادم برگشتم .....
- میگم مامانم برای من شربت اورده بود تو خوردی ؟
با عصبانیت گفتم :
- خیلی بیشعوری ارمان اصلا فکر ابروی من نیستی با این حرف زدن من فکر کنم فهمید تو بالایی ......
- نه نفهمید خیالت راحت ...
لیوان رو از دستم گرفت از همون جایی که من خورده بودم خورد .....
کشته مرده ی این کار هاشم ..کجا شوهر به این با احساسی پیدا میکردم اخه
دیگه بیشتر از این جایز ندیدم که این طوری جلوش بگردم هر چی باشه اون یه موجود خطر ناکیه .....
از فکر خودم خنده ام گرفت ......
- به چی میخندی ؟
فکر کن مثلا ارمان یه شیر خطر ناک باشه هی دنبال حیوان ها بکنه ... دستور بده .....
- هیچی ......
- هیچی دیگه صبر کن ....
اومد از پشت بگیرتم فرار کردم تو حموم .....
در حموم رو قفل کردم با خیال راحت لباس هامو پوشیدم فقط شلوار نیاورده بودم ....
سرم رو اروم بردم بیرون پامو هام گذشتم پشت در که فکر هایی به ذهنش نزده .....
- ارمان اون شلوار منو میدی ؟
صدای خوش نوازش از پشت در اومد
- کجاست عزیزم ؟
- توی اون ساک کوچلو که کنار حمومه .....
چند ثانیه گذشت که دوباره صداش اومد با لحن خاصی گفت :
- بیا بیرون بپوش تو حموم شلوارت خیس میشه ...
فکرکرده من خرم میگه بیا بیرون بپوش شلوارت خیس میشه ....
- نمیخوام بده بپوشم .....
بدون هیچ حرفی شلوار لی رو داد دستم چون پاهام خیس بود خیلی سخت شلوار رفت بالا ......
یه نگاهی به تیشرتم کردم ببینم تنگ نیست .....
نه تنگ بود و نه زیاد گشاد حالا خوبه لباس ها رو گرفتم تو دستم مگر نه باید التماس میکردم که بهم لباس بده ......
حوله رو پیچیدم دور موهام اومدم بیرون روی تخت دراز کشیده بود ....الهی قربون اون ژست خوابیدنش بشم که
خوابیدنشم مغروره .....
دمپایی پام کردم اومدم بیرون احساس کردم زیر پام یه چیزی داره ول میخوره سریع پام رو دراوردم دیدم یه
سوسک داره برای خودش بندری میرقصه .....
یه جیغ بنفش کشیدم پریدم روی تخت .... ارمان از جیغ من ترسید ......
با نگرانی گفت :
- چی شده ؟ چرا جیغ میکشی ؟
با اشاره گفتم :
- وای مامان سوسک .... ارمان سوسکه ؟ سوسک .....
دستش رو گذاشت روی قلبش .....
- دیوانه نمیگی من سکته میکنم گفتم چه بلایی سرت اومد یک دفعه جیغ کشیدی ....
بعد غش غش خندید حیف که میترسیدم از جام تکون بخورم مگر نه میدونستم چی کارش کنم ......
- زهر مار به چی میخندی ؟ پاشو برو بکشش دیگه ....
- اخی کوچلو تو از یه سوسک میترسی واقعا که زن ما رو باش .......
از دور سوسکه رو دیدم دور خودش میچرخید انگار بیچاره از این قرص اکس خورده بود .....
یه ذره اومد جلو دوباره جیغ کشیدم این دفعه از صدای جیغ خودم گوشام ها درد گرفت .....
ارمان دستش رو گذاشت جلوی بینش ....
- ترو جون مادرت جیغ نکش الان همه میریزن این جا .....
دمپایی منو برداشت که بزنه مچ دستش رو گرفتم ....
- ای دمپایی منو کجا میبری ؟ دمپاییم کثیف میشه .....
- میشه بگی پس من باید با این این زبون بسته رو بکشم ......
- نمیدونم زود باش الان میاد منو میخوره ها .....
خندید با جعبه ی دستمال کاغذی زد تو سر بیچاره ...... انداختش تو سطل اشغال .......
- بیا پایین کوچلو پدر تخته دراوردی انقدر پریدی .....
نشستم لبه ی تخت اونم اومد کنارم نشست .......
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت147 سه تامون با تعجب گفتیم: تمنا! تمنا - راست میگم دیگه - ببینم تو طرف کی هستی؟ میترا - فك کنم
#پارت148
میترا- خب.... خب منظورم اینه که باهاش راه بیا دیگه ...
اگر میخواى راحت زندگى کنى مجبورى....
مزه دهنشو بفهم بعد یه کار بکن دیگه....
-حرفا میزنیا.... این یه آدم بدقلق بیخوده... فقط همین....
نزدیك بعد از ظهر بود و باید واسه نهار یه کارى میکردم....
وسیله تو خونه بود ولى زمان کافى براى غذا درست کردن نداشتم.....
مجبور بودم دوباره با اون غولتشن هم کلام بشم....
- خب بچه ها شما مشغول باشین تا من برگردم....
پله ها رو رفتم بالا...
استرس داشتم....
امیدوار بودم که آبرومو نبره....
با قدم هاى لرزون نزدیك اتاقش شدم.....
در اتاق بسته بود...
صداش میومد که انگار داره با کسى صحبت میکنه....
نریمان- کارا انجام شد؟ نمیخوام مشکلى باشه....
-......
نریمان- پیداش کردین؟ آدرس دقیق و همه چیش رو میخوام ها....
یه بهزیستى خوب هم پیدا کن که بعدا بدیمش به اونجا....
- .....
واى خدا جون...
این داره درباره چى صحبت میکنه....
تو همین فکرا بودم که یهو در اتاق باز شد....
فك کنم رنگم پرید...
یخ بستم.....
همین فالگوش ایستادنم کم بود....
نریمان با اخم غلیظ گفت:
فالگوشم وایمیستالان احیانا کار جدیدته؟
پررو و گستاخ که شدى اینم اضافه کردى روش؟
الان چون دوستات اینجان چیزى نمیگم..... وگرنه همین الان تموم دندونات رو خورد کرده بودم.....
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت147 #معشوقه بله !!!؟ لبخندي زد و نزدیک تر شد : ـ پدرت خیلی دوستت داره !!! و برگشت و رفت ، پدرم
#پارت148
#معشوقه❣
فرهاد رفت !!!؟
ـ بله دیشب رفت ... تو فقط مهمان منی می تونی هر وقت اراده کردي برگردي پیش پدرت !!!
جیغ ماند گفت :
ـ اینقدر نگو پدرت پدرت ... عصا قورت دادي تو !!!؟
لبخندي زدم :
ـ تو می تونی راحت حرف بزنی ... راستی واقعا متاسفم ... اینجا براي دختر 18 سالی مثل تو خیلی کسل کننده ست ... !!!
ـ اتفاقا خیلی خوشم اومد ... هوس سواري کردم !!!
اخمام جمع شد و کتاب را بستم ، متعجب نگاه ام کرد :
ـ هیما ... منظور تو از سواري بازي هاي bdsm که نیست !!!؟
لبخندش پاك شد و مثل من اخم کرد :
ـ مگه من خولم ... نخواستم بابا ... گفتم اینجا مثل ویلایی فرهاد شاید اسب داره ... اســـــــــــب ســــواري !!!
بلند شد خواست بره گفتم :
ـ قسمت شرقی باغ اصطبل اونجاست !!!
اخم درشتی رفت و من هم با لبخند کجی نگاهش کردم :
ـ ممنون !!!
سري تکان دادم و او با اخم درشتی به سمتی که گفتم رفت :
ـ اون وقت با همین لباس قراره اسب سواري کنی !!!؟
ایستاد و در یک حرکت ایستاد برگشت و به سمت آمد و دست به سینه گفت :
ـ اینقدر من عصبی نکن ... !!!
بلند شدم :
ـ الما ...!!!؟
الما به سمتمان آمد و با تعظیمی گفتم :
ـ لطفا به این همزبون خودت بگو ... که در مسیر باد شمع روشن نمی کنن !!!
خواستم از کنارش رد بشم که گفت :
ـ چرا ازم فرار می کنی ... در ضمن من هیولا که نیستم بخورمت ... تازه مگه ما نامزد نیستیم !!!؟
رنگ از رخم رفت نگاه ام به سمتش کشیده شد ، این دختر اصلا تعادل ندارد .
چشمانش را معصوم کرد ، و به سمتم آمد و بازویم را گرفت و رو به الما گفت :
ـ لباس هاي مخصوصی سوارکاري رو براي ما بیار !!!
الما تعظیمی کرد و رفت که امر این ارباب جدید را اطاعت کند
❤️
❤️❤️
❤️❤️❤️