eitaa logo
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
22.2هزار دنبال‌کننده
47.6هزار عکس
6.5هزار ویدیو
76 فایل
﷽ درانتخــاب عكسهاے پروفايلتان دقت كنيـد☺️ 🌈مجموع کانال های ما در ایتا 👇 ╭┈────── 🌿 @tarfandony 🌄 @profile_ziba 🏠 @jahaze_shik ╰─────── تبلیغات پربازده 👇 http://eitaa.com/joinchat/3100835840C12e7f70ce5
مشاهده در ایتا
دانلود
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت149 خوب ساحل خانم تو دلت برای من تنگ نشده بود ..... با چشم هاش نگاه کردم چرا باید دروغ بگم ...
... دانیال تند تند لپم رو بوس کرد ....... - ساحل بهت گفتم امشب دانیال پیش من میخوابه ..... دانیال اروم گفت : - خاله فرار کنیم ؟؟؟؟ ..... فکر خوبی بود ....... - دانی منو سفت بگیر .... تا دریا اومد طرفم که دانیال رو بگیره تندی دویدم تو اتاق ..... دریا دادو بیداد میکرد ولی اهمیتی ندادم ..... دانیال پرید روی تخت .... - اخ جون اخ جون ..... مانتو رو دراوردم پریدم روی تخت ..... - بیا بغل خودم ببینم ...... خیلی وقت بود که تو بغل هم نخوابیده بودیم نمیدونم چرا حس میکرد تنها نجات دهنده ام تو ی اون پنج سال فقط و فقط دانیال رو بوده چون اگه نبود من میمردم ....... کش موهامو باز کردم روی تخت دو تایی جا نمیشدیم یک ذره رفتم عقب تر تا کامال جا بشه .... خودشو چسبوند بهم .... - دوست دارم خاله جونم ..... - منم عزیز دلم ..... موهاشو ناز کردم تا خوابش برد ...... تو فکر این بودم که چرا دانیال ان قدر شبیه منه تمام شیطنتش به خودم رفته بود..... صدای در اومد برگشتم دیدم ارمانه ..... اومد باالی سرم بهم خندید ..... - کاش من االن جای دانیال بودم ...... دانیال دو تا دست هاشو دور کمرم انداخته بود ...... بهش خندیدم ..... - فرزاد گفت دانیال رو ببرم پایین ..... - دانیال خوابه برو بگو یش من میمونه .... بهم اخم کرد - بده ببرمش پایین امشب من پیش شما میخوابم شیطونک خانم ..... اجازه نداد حرف بزنم دست های دانیال رو باز کرد بردش پایین .... پس بگو چرا دریا یک دفعه از این اتاق رفت ..... به چند دقیقه نگذشت که با چند تا پتو برگشت ..... ماشاهلل چه زوری داره که چند تا پتو رو با هم اورده ..... یعنی ارمان امشب میخواد پیش من بخوابه ؟ ..... یک پتوی بزرگ انداخت زمین ..... دو تا متکا هم گذاشت وسط پتو کنار هم ...... با تعجب داشتم نگاهش میکرد ..... میخواد منم زمین بخوابم ای بابا چرا این ها یه نظر از من نمیخوان ...... چه چرا اینطوری نگاه میکنی خانم ؟ - ارمان تو نمیخوای یه نظر از من بخوای کی به تو گفت بیای باال ...... - یعنی میخوام پیش زنم بخوام باید اجازه بگیرم راست میگفت من زن شرعی و قانونیش بودم ولی نمیخواستم قبال از عروسیمون اتفاقی بیفته ....... دوباره رفت پایین یک ساک کوچلو اورد حتما میخواد لباس هاشو عوض کنه ..... از تو ساک یه تیشرت و شلوارک اورد بیرون .... دستش که رفت طرف بلیزش سریه روم رو کردم طرف دیوار .... بی حیا جلوی من میخواد لباس هاشو عوض کنه ..... - خانم خجالتی تموم شد برگرد ..... برگشتم تا حالا با شلوارک ندیده بودش چه قدر بامزه شده بود ..... - به چی میخندی ؟ - هیچی به شلوارکت ..... - تو نمیخوای لباس هاتو عوض کنی ؟ به بلیز و شلوارام نگاه کردم چیه حتما الان توقع داره برم براش لباس خواب بپوشم ..... - نه راحتم ..... ابرو هاش رو انداخت بالا...... - تو از کی تا حالا با شلوار لی میخوابی ؟ حالا گیر داد به شلوار لیم ... راست میگفت اخه عادت نداشتم با شلوار لی بخوابم .... از تو کولیم شلوارم رو دراوردم به قول خودش دیگه شوهرم بود ..... به بهونه ی مسواک شلوارم هم برداشتم که برم عوض کنم تمام مدت ارمان با شیطنت داشت بهم نگاه میکرد ..... مسواک رو که زدم تو دستشویی شلوارمم عوض کردم .... نگاهی به دور و اطراف نگاه کردک در اتاق دریا بسته بود خوب خدا رو شکر که فرزاد تو اتاق دیگه برنمیگرد ه ..... همون طوری با شلوارک رفتم تو اتاق ..... ارمان نگاهش به پای سفیدم افتاد سرش رو انداخت پایین تو که بی جنبه ای چرا میگی شلوارتو عوض کن .... شلوار لیم رو گذاشتم روی تخت .... ارمان روی پتو دراز کشید دست هاشو باز کرد ...... - چراغ رو خاموش کن بدو بیا بغل عمو ..... - ارمان نمیشه من روی تخت بخوابم انگار فهمید میخوام چی بگم چون نذاشت ادامه بدم گفت : - ساحل تو راجع به من چی فکری کردی هان ؟ الهی خدا نکشتت که ناراحتش کردی .... رفتم تو بغلش ولی یادم رفت چرا رو خاموش کنم ..... تو بغلش بودم ولی از دستم ناراحت بود ...... - ارمانی ؟ لپش رو بوس کردم .... - ارمانی ؟ خوب ببخشید من فکر کردم تو میخوای سفت بغلم کرد خدایا شکرت که اشتی کرد مگر نه عذاب وجدان میگرفتم ..... تو چشم هاش شیطنت بود بهم زل زد ..... - میخوای فکرت رو عملی کنم ... زدم تو بازوش ... دست هاشو از دور من باز کرد بلند شد چراغ رو خاموش کرد ..... دوباره منو بغل کرد چون ی اون تاریکی خدا میدونه چه جوری منو پیدا کرد .... خوبه چراغ رو خاموش کرد مگر نه خوابم نمیبرد ..... پیشونیم رو بوس کرد ...... - امشب اولین شبیه که کنار تو میخوابم خدا کنه همیشه کنار هم باشیم .... خدای
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت149 آقا پیاده شو با هم بریم.... چه خبرته پشت هم دارى ردیف میکنى؟ اومدم یه چیزى بگم که شنیدم ح
تو رو خدا ببخشید ها .... دیر شد نتونستم یه چیز خوب درست کنم... سارا- وااا ، مهم اینه که بعد چند وقت دوباره با همیم... شروع کردیم به خوردن غذا .... منم یه جایى نشسته بودم که به آشپزخونه دید داشتم.... دیدم نریمان داره میره سمت آشپزخونه.... سریع از جام بلند شدم و رفتم سمتش .... - اینجا چى کار میکنى؟ نریمان- مگه واسه اینکه تو خونه خودم راه برم باید اجازه بگیرم؟ میخواستم از سیاست هام استفاده کنم.... با لحن آروم گفتم: گشنته؟!!! نریمان خیلى تعجب کرده بود... - اگر گشنته برو بالا من برات غذا میارم.... بعد رفتم تو آشپزخونه .... دیدم با بهت و تعجب پله ها رو رفت بالا.. ههه.... به خیال همین نهار باش.... بیخیال رفتم نشستم پیش بچه ها و مشغول شدم... بعد از نهار ظرفا رو جمع کردیم و بردم تو آشپزخونه.... حدس میزدم که الان نریمان چه حالى داره.... نهارش رو نبرده بودم و الان هم حتما داشت از حرص سکته رو میزد.... همینطور مشغول جمع کردن بودم که در زده شد.... رفتم در رو باز کردم که خدمتکار رو دیدم.... بعد سالم رفت تو اتاقش و بعد عوض کردن لباساش اومد بره تو آشپزخونه که چشماش چهار تا شد... ولى زود به خودش اومد شروع کرد به تمیزکارى.... منم ظرفا رو از رو میز جمع کردم و کوسن ها رو روى مبل مرتب کردم.... روى پله دوم بودم که دوباره صداى زنگ در اومد....
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت149 #معشوقه❣ بازویم را کشیدم و او با خنده ي که سعی می کرد کنترلش کند اشاره اي به چهره ام کرد و
❣ لبخندي زد : ـ ممنون ... راستی من می تونم برم بیرون !!!؟ ـ البته که می تونی بري بیرون ...ولی با یه محافظ ... فعلا !!! به هیما نگاه کردم هنوز هم داشت اسب سواري می کرد ، آنیل رو به من کرد و گفت : ـ بفرمایید ارباب !!! به سمت ماشین رفتم و با سوار شدنم حرکت کرد ، حس خوبی نداشتم من نمی دانستم ، چرا نگاه آن دخترك آنقدر خاص است . چرا حس خوبی در نگاهش به من آرامش می داد . به سمت عمارت رفتم مارگارت تعظیمی کرد و من را در جریان اتفاقات قرار داد و من با سر جوابش را دادم و به سمت اتاق رفتم . با داخل شدنم بلند شد و من به او اجازه نشستن دادم : ـ ارباب واقعا نم یخواستم مزاحم شما بشم ... اما مشکلاتی پیش آمده ... که باید به عرض می رساندم !!! روي مبل نشستم و همان لحظه خدمتکار مشغول پذیرایی از شهرام شد . قهوه را برداشتم و رو به شهرام کردم : ـ چی شده ... ما که تازه هم دیده بودیم !!!؟ شهرام لیوان مشروبش را روي میز گذاشت و با چهره ي افتاده گفت : ـ برده هایی جدیدي که خریده شدند چند تایی ناپدید شدند ... و هیچ کس خبر ندارد چطور !!! اخمی کردم : ـ مگه عمارت دوربین نداره ... چک کنید !!! نفسی کشید : ـ متاسفانه دروبین ها هیچی نگرفتند یا اگه گرفتن پاك شدند !!! به مبل تکیه دادند و به فکر فرو رفتم : ـ فقط برده هایی عمارت تو گم شدند ... یا ...!!! ـ من از ارشدهاي دیگه خبر ندارم ولی اگه هم شده از ترس مجازات خبر نمی کنن ... ولی من نمی خواستم سکوت کنم !!! نفسی کشیدم و رو به شهرام کردم : ـ ممکنه کار دشمن هایی پدرم باشه همون هاي که کشتنش ... پس خیلی مراقب باش ... در ضمن سعی کن از این به بعد نگهابان هاي لایق تري پیدا کنی !!! ـ چشم ارباب !! ❤️ ❤️❤️ ❤️❤️❤️