پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت148 #معشوقه❣ فرهاد رفت !!!؟ ـ بله دیشب رفت ... تو فقط مهمان منی می تونی هر وقت اراده کردي برگ
#پارت149
#معشوقه❣
بازویم را کشیدم و او با خنده ي که سعی می کرد کنترلش کند اشاره اي به چهره ام کرد و گفت :
ـ بامزه شدي ... بار آخرت باشه واسه من ناز بیاي ها !!!
و با عشوه موهایش را عقب راند و رفت به سمت محل سوارکاري و من گیج و متعجب به رفتنش خیره شدم .
خدایا من با این دختر که اصلا نمی توانستم پیش بینیش کنم چکار کنم .
با این وجود او مهمان من بود و من باید یک ماه تحمل کنم و در میان اربابان او را نامزد خود معرفی کنم ، فرهاد از من اگر
می خواست یک ربات را آدم کنم راحت تر از این بود .
به هر حال من به امر او احترام گذاشتم و لباس سوارکاریم را تنم کرد هیما خوشحال و شاد سوار اسب قهوه اي رنگی شده
بود و من هم سوار اسب خودم که مثل برف سفید بود شدم .
البته بماند که این خانم خودشیفته چقدر از انتخاب اسبم خندید ولی او نمی دانست که " alone "چقدر شبیه به رعد و برق
بود ، سرعتش بی نظیر بود .
من و الون داشتیم به مهارت هیما نگاه می کردیم که در حصار خود نمایی می کرد .
به سمتم آمد و گفت :
ـ اسب خوبیه ... تو خیلی خوش شانسی که این تند رو داري !!!
لبخندي زدم و گفتم :
ـ ولی این یه چیز دیگه است ... زود قضاوت نکن هیما !!!
نیشخندي زد و با دست خواستار این شد که برایش نمایش دهم .
لبخندي زدم و الون رو نوازش کردم و داخل حصار شدم .
ـ برو پسر ... قرار یه ارباب زاده تو رو ارزیابی کنه !!!
الون سرعت گرفت و از مانع ها به خوبی می پرید و من نگاه هاي به هیما می کردم که داشت با تحسین نگاه ام می کرد .
ـ بد نیست...!!!
با دادش تعجب کردم ، داشت لذت می برد خوب باید یکم بیشتر سرگرمش کنم ، براي مانع آخر دور زدم و خم شدم و :
ـ برو الون من تو می تونی !!!
و آن موقع تپش تندي را حس کردم وقتی سوت شنیدم و پرش که مرا به اوج برد ، هیما ذوق زده سوت می زد درست مثل
یک تماشا گر با این وجود من درك نمی کرد چه چیز در این سرگرمی همیشگی من و شاید او لذت بخشش است .
یک تکرار مداوم کجاش آن همه شوق و ذوق دارد ، به سمتم آمد :
ـ آفرین کارن ... آفرین الون ... عجب اسمی آدم یاد راهب ها می ندازي ها !!!
دست تحسین برانگیزي به جسم زیبایی الون کشیدم ، به چشمایی خاص و براق هیما خیره شدم که متوجه نگاه ام شد و
نگاه ام کرد ، فهمیدم که منظور نگاه ام را چه فهمیده براي همین بحث را تغییر دادم :
ـ من باید برم تو خواستی می تونی با الون سواري کنی ... پسر خوبیه !!!
❤️
❤️❤️
❤️❤️❤️
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت149 #معشوقه❣ بازویم را کشیدم و او با خنده ي که سعی می کرد کنترلش کند اشاره اي به چهره ام کرد و
#پارت150
#معشوقه❣
لبخندي زد :
ـ ممنون ... راستی من می تونم برم بیرون !!!؟
ـ البته که می تونی بري بیرون ...ولی با یه محافظ ... فعلا !!!
به هیما نگاه کردم هنوز هم داشت اسب سواري می کرد ، آنیل رو به من کرد و گفت :
ـ بفرمایید ارباب !!!
به سمت ماشین رفتم و با سوار شدنم حرکت کرد ، حس خوبی نداشتم من نمی دانستم ، چرا نگاه آن دخترك آنقدر خاص
است .
چرا حس خوبی در نگاهش به من آرامش می داد .
به سمت عمارت رفتم مارگارت تعظیمی کرد و من را در جریان اتفاقات قرار داد و من با سر جوابش را دادم و به سمت اتاق
رفتم .
با داخل شدنم بلند شد و من به او اجازه نشستن دادم :
ـ ارباب واقعا نم یخواستم مزاحم شما بشم ... اما مشکلاتی پیش آمده ... که باید به عرض می رساندم !!!
روي مبل نشستم و همان لحظه خدمتکار مشغول پذیرایی از شهرام شد .
قهوه را برداشتم و رو به شهرام کردم :
ـ چی شده ... ما که تازه هم دیده بودیم !!!؟
شهرام لیوان مشروبش را روي میز گذاشت و با چهره ي افتاده گفت :
ـ برده هایی جدیدي که خریده شدند چند تایی ناپدید شدند ... و هیچ کس خبر ندارد چطور !!!
اخمی کردم :
ـ مگه عمارت دوربین نداره ... چک کنید !!!
نفسی کشید :
ـ متاسفانه دروبین ها هیچی نگرفتند یا اگه گرفتن پاك شدند !!!
به مبل تکیه دادند و به فکر فرو رفتم :
ـ فقط برده هایی عمارت تو گم شدند ... یا ...!!!
ـ من از ارشدهاي دیگه خبر ندارم ولی اگه هم شده از ترس مجازات خبر نمی کنن ... ولی من نمی خواستم سکوت کنم !!!
نفسی کشیدم و رو به شهرام کردم :
ـ ممکنه کار دشمن هایی پدرم باشه همون هاي که کشتنش ... پس خیلی مراقب باش ... در ضمن سعی کن از این به بعد
نگهابان هاي لایق تري پیدا کنی !!!
ـ چشم ارباب !!
❤️
❤️❤️
❤️❤️❤️
آدمها را مهـــم نکنید!
همانطور که زیرشان را خط میکشید
به آنها نشان دهید
بلدید دورشان را هم خط بکشید
آدم ها که مهم شوند
دیگر به چشمشان ریز میرسید
به آنها یادآوری کنید
که این خودِ شما بودید
که آنها را واردِ عرصه کرده اید
تا خودکار های قرمزتان جوهر دارند ، شروع کنید
خیلی ها را باید پرنگ تر خـــــط بزنید...!
@profile_ziba