پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت309 #معشوقه آنیل با بادیگاردها حرف زد و به من گفت که همراهش بروم ، وقتی داخل قایق شدم سرم داشت
#پارت310
#معشوقه
متاسفم که چهره ام ، تنم ... تنهایم رنگ سیاهی گرفت ... متاسفم براي کسی که حتی نمی تونستم مجازاتش کنم ... فکر
می کنی من از عذاب و درد کشیدن تو خوشحال بودم ... فکر می کنی دیر اومدم ... باشه پس تو به من جواب بده ... چرا چرا
یک بار از من سوالی نگرفتی ... نپرسیدي مردم یا زنده ... نپرسیدي که با من چه کردي ... با من که دیگه از تنهایی می
ترسم ... از سایه خودم هم می ترسم ... هر لحظه با این تردید زندگی کنم که یکی دوباره من رو می گیره تا حد مرگ
شلاق می زنه ... اما این ها براي من مهم نبود و هر گز نخواهد بود ... می دونستم اون فرهاد فراموش میشه اما کارن
هرگز فراموشم نمی شه ... اگه دوست نداري من ببینی ... باشه ... دیگه نمی بینی ... فقط اگه دوست داشتی می تونی
یادگاري تو ببینی !!!
اشک هام و پاك کردم و خواستم برم که دستم کشیده شد و من در آغوش او جا گرفتم :
ـ دیوانه ام کردي ... وقتی رفتی نابود شدم ... نابودم هیمام ...فقط تو می تونی زخم و غم دلم رو ترمیم کنی ... هر ثانیه به
خودم امید می دادم بر می گیدم بخاطر تو بود بخاطر تو و پسرم !!!
با تعجب به لبخندش نگاه کردم :
ـ می دونستی !!!؟
سرش را تکان داد ، اخمی کردم :
ـ پس چرا اومدم ردم کردي !!!؟
صورتم را قاب گرفت :
ـ می ترسم هیما ... بازم به تو صدمه بزنم ... نمی خوام بهش فرصت بدم که بهت صدمه بزنه ... نمی خوام جز لبخند روي
لب هاي تو و پسرم چیز دیگري بیاد !!!
سرم را به سینه اش تکیه دادم :
ـ از پسش بر میایم ... با هم !!!
***
شهره به آن دو خیره بود که دست در دست هم بودند و انگار دوست نداشتند ثانیه از هم جدا بشند .
کارن لبخندي زد و گفت :
ـ خانم دکتر ... من و هیما تصمیم گرفتیم براي همیشه پیش هم باشیم !!!
شهره لبخندي زد و به هیما که داشت به کارن نگاه می کرد نگاه کرد .
ـ هیما میشه تنها باهت حرف بزنم !!!؟
هیما لبخندي زد و رو به کارن گفت که بیرون منتظرش باشد وقتی کارن بیرون رفت شهره کنار هیما نشست .
ـ هیما ... تصمیم ازدواج ... به این سرعت ... باید به خودت و کارن فرصت می دادي ...!!!
ـ من به کارن ایمان دارم ... تازه دکترش گفت که حالش خوبه ... برگشت اون 20درصد ئه!!!
شهره لبخندي زد و به دختر نگران نگاه کرد :