eitaa logo
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
22.2هزار دنبال‌کننده
47.6هزار عکس
6.5هزار ویدیو
76 فایل
﷽ درانتخــاب عكسهاے پروفايلتان دقت كنيـد☺️ 🌈مجموع کانال های ما در ایتا 👇 ╭┈────── 🌿 @tarfandony 🌄 @profile_ziba 🏠 @jahaze_shik ╰─────── تبلیغات پربازده 👇 http://eitaa.com/joinchat/3100835840C12e7f70ce5
مشاهده در ایتا
دانلود
عکسنوشته دونفره @profile_ziba
بادروغ میشه خیلی چیزاروبه دست آوردولی... @profile_ziba
زندگی روزیباکن... گاهی باندیدن.نشنیدن،نگفتن.... گاهی فقط باید... @profile_ziba
عشق چه ارزشی دارد؟ وقتی کسی را... @profile_ziba
عکسنوشته غمگین @profile_ziba
برای توصیف صبح؛ به چیدمان واژه‌ها نیاز نیست صبح، حس زیبایی‌ست... وقتی به یادت؛ لبخندی کوچک بر لب‌هایم می‌نشیند!!! #یوسف_آذرتاش #صبح_بخیر 🌞🌹 @profile_ziba
در جستجوی قلب زیبا باش نه صورت زیبا زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمی ماند اما آنچه خوب است همیشه زیباست...☺️❤️👉 @profile_ziba
آدما شخصیت واقعیشونو؛تواولین برخوردنشون نمیدن تو... @profile_ziba
عکسنوشته مادر @profile_ziba
عکسنوشته آموزنده @profile_ziba
تنهایی بزرگت میکنه اونقدرکه.... @profile_ziba
پروفایل زیبا عاشقانه❤❤ عارفانه....
#پارت309 #معشوقه آنیل با بادیگاردها حرف زد و به من گفت که همراهش بروم ، وقتی داخل قایق شدم سرم داشت
متاسفم که چهره ام ، تنم ... تنهایم رنگ سیاهی گرفت ... متاسفم براي کسی که حتی نمی تونستم مجازاتش کنم ... فکر می کنی من از عذاب و درد کشیدن تو خوشحال بودم ... فکر می کنی دیر اومدم ... باشه پس تو به من جواب بده ... چرا چرا یک بار از من سوالی نگرفتی ... نپرسیدي مردم یا زنده ... نپرسیدي که با من چه کردي ... با من که دیگه از تنهایی می ترسم ... از سایه خودم هم می ترسم ... هر لحظه با این تردید زندگی کنم که یکی دوباره من رو می گیره تا حد مرگ شلاق می زنه ... اما این ها براي من مهم نبود و هر گز نخواهد بود ... می دونستم اون فرهاد فراموش میشه اما کارن هرگز فراموشم نمی شه ... اگه دوست نداري من ببینی ... باشه ... دیگه نمی بینی ... فقط اگه دوست داشتی می تونی یادگاري تو ببینی !!! اشک هام و پاك کردم و خواستم برم که دستم کشیده شد و من در آغوش او جا گرفتم : ـ دیوانه ام کردي ... وقتی رفتی نابود شدم ... نابودم هیمام ...فقط تو می تونی زخم و غم دلم رو ترمیم کنی ... هر ثانیه به خودم امید می دادم بر می گیدم بخاطر تو بود بخاطر تو و پسرم !!! با تعجب به لبخندش نگاه کردم : ـ می دونستی !!!؟ سرش را تکان داد ، اخمی کردم : ـ پس چرا اومدم ردم کردي !!!؟ صورتم را قاب گرفت : ـ می ترسم هیما ... بازم به تو صدمه بزنم ... نمی خوام بهش فرصت بدم که بهت صدمه بزنه ... نمی خوام جز لبخند روي لب هاي تو و پسرم چیز دیگري بیاد !!! سرم را به سینه اش تکیه دادم : ـ از پسش بر میایم ... با هم !!! *** شهره به آن دو خیره بود که دست در دست هم بودند و انگار دوست نداشتند ثانیه از هم جدا بشند . کارن لبخندي زد و گفت : ـ خانم دکتر ... من و هیما تصمیم گرفتیم براي همیشه پیش هم باشیم !!! شهره لبخندي زد و به هیما که داشت به کارن نگاه می کرد نگاه کرد . ـ هیما میشه تنها باهت حرف بزنم !!!؟ هیما لبخندي زد و رو به کارن گفت که بیرون منتظرش باشد وقتی کارن بیرون رفت شهره کنار هیما نشست . ـ هیما ... تصمیم ازدواج ... به این سرعت ... باید به خودت و کارن فرصت می دادي ...!!! ـ من به کارن ایمان دارم ... تازه دکترش گفت که حالش خوبه ... برگشت اون 20درصد ئه!!! شهره لبخندي زد و به دختر نگران نگاه کرد :