𝖣𝗂𝖾 𝖿𝗂𝗋𝗌𝗍 !
آسمان امروز شبیه قلبیست که سالها چیزی نگفته و حالا از میان زخمهای ابر، اندکی نور را به یاد آورده است. روشنایی از پشت آن همه تیرگی راهی برای خودش پیدا میکند، اما انگار حتی نور هم خسته است. انگار آمده تا چیزی را نجات دهد که دیگر دیر شده است. گاهی غم همینقدر باشکوه است. نه فریادی دارد و نه اشکی، فقط مثل ابری سنگین روی سینهی جهان مینشیند و آرام آرام به ما یادآوری میکند که بعضی چیزها، حتی وقتی تمام میشوند، هنوز سایهشان در ما زندگی میکند.
گاهی وقتا وسط راه رفتن توی خونه یهو یاد یه حرفی میافتم که سه سال پیش توی یه جمع زدم و یه لحظه حس میکنم باید کشور رو ترک کنم
چه میشد اگر من فقط یک انسان معمولی در شهری دور بودم؟ کسی که غمهایش اندازهی یک روز بارانی، یک قرار عقبافتاده یا یک فنجان چای سرد شده بود. نه کسی که هر شب هزار فکر را با خودش به تخت میبرد و صبحها با همان هزار فکر بیدار میشد.