گاهی وقتا وسط راه رفتن توی خونه یهو یاد یه حرفی میافتم که سه سال پیش توی یه جمع زدم و یه لحظه حس میکنم باید کشور رو ترک کنم
چه میشد اگر من فقط یک انسان معمولی در شهری دور بودم؟ کسی که غمهایش اندازهی یک روز بارانی، یک قرار عقبافتاده یا یک فنجان چای سرد شده بود. نه کسی که هر شب هزار فکر را با خودش به تخت میبرد و صبحها با همان هزار فکر بیدار میشد.