eitaa logo
به رنگ مهدویت🎨
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.1هزار ویدیو
211 فایل
کانون مهدویت زمینه سازان ظهور حضرت مهدی ع ✅برگزاری دوره‌های مهدویت ✅دعای ندبه آنلاین ✅پرسش و پاسخ مهدوی لینک حمایت مالی: https://zarinp.al/qaeb12 شماره ۶۰۳۷۹۹۱۶۴۲۶۳۱۵۶۲ به نام فاطمه کره‌جانی ارسال پرسش‌های مهدوی با ما در ارتباط باشید @Mahdaviat_admin313
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام به همه روز بارونی‌تون ذیل توجهات امام زمان عج، انشاءالله 💐💐💐💐💐
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
25.71M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 استاد 🔰شرط تقرب به امام زمان(عج) چیه؟ 🔍به فراز چهارم دعای ندبه دقت کردی؟ کانال "بہ رنـــــ🎨ــــگ مہـــــدویت"👇 @qaeb12
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
. از کجا باید بفهمم که رای بدم یا ندم؟!!!! 🤔 بریم پیش مولا امیرالمومنین ع، برگردیم😍 @qaeb12
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❣️این معرفت است که انسان را وادار می‌کند در فراق او اشک بریزد ندبه، گریه، سوز و عشق به نیاز دارد یعقوب آشنا به یوسف است ؛ که از سوز دوری او نابینا می‌شود ❤️ قرار عاشقی : شنبه ها کلاس معارف مهدویت با تدریس استاد ⛺️ قرارگاه عاشقی: دفتر کانون مهدویت @qaeb12
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 👀 اگر حجت الهی نبود... @qaeb12
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
به رنگ مهدویت🎨
✵✨❈﷽❈✨✵ #داستان‌های_مهدوی #او_خواهد_آمد قسمت:هفتم مسجد از جمعيت موج مى‏ زد و شيخ👳‍♂ بر فراز من
✵✨❈﷽❈✨✵ قسمت:هشتم 👨‍🦳عصایش را تکیه گاه قامت خمیده‌اش کرد و به زحمت کنار قبرها نشست.دستش را روی قبر پدر گذاشت: _کاش زنده بودی و آنچه امروز من شنیدم تو هم می شنیدی .سالهای طولانی است که نه همچون على‌بن‌محمد و حسين‌بن‌روح و محمدبن‌عثمان‌بن‌سعيد، اما حلقه اتصال🔗 مردم با شده است... اما آنچه امروز از او شنيدم تا به حال نشنيده بودم... پدر از آن روزها كه تو نگران بودى سالها مى‏ گذرد. صاحب ما، ما را فراموش نمى‏ كند...💞 پيرمرد سرش را روى سنگ قبر پدر گذاشت و آنچه از شيخ شنيده بود آرام براى پدر زمزمه كرد: 🗣- ما از رسيدگى و سرپرستى شما كوتاهى و اهمال نكرده و ياد شما را از خاطر نبرده‌‏ايم كه اگر جز اين بود دشواری‌ها و مصيبت‌ها بر شما فرود مى‏‌آمد و دشمنان... ⚡️صدايى توجه پيرمرد را جلب كرد: - پدر بزرگ... سر بلند كرد. نوه جوانش اسماعيل بود كه به طرفش مى‏‌آمد. اسماعيل نگاهى به چشمان اشك‏ آلود🥺 پدربزرگ انداخت: - چرا گريه كرده ‏ايد؟ - من؟... من گريه نكرده‏ ام. 🤭اسماعيل خنديد: - چرا... صورتتان خيس است. پدربزرگ شما هروقت ‏سر قبر پدر و مادرتان مى‌آييد گريه مى‏‌كنيد...😢 پيرمرد آهى كشيد; اسماعيل كمك كرد تا پدربزرگ از جا بلند شود; خاك لباس سفيد و بلند او را پاك كرد و آرام به راه افتادند. محمد زمزمه كرد: پدرم تمام عمر انتظار كشيد و با انتظار مرد... من هم با انتظار مى‏ ميرم. پدر تو هم...😓 اسماعيل سر بلند كرد. دست چروكيده پدربزرگ را نوازش كرد و گفت: - من نمى‌خواهم با انتظار بميرم... من بايد او را ببينم... - ديدن تو كافى نيست. دعا كن🤲 بيايد تا همه او را ببينند... 👈پایان 🌤التماس دعای فرج🌤 ┄┅═✼✿‍✵✿‍✵✿‍✼═┅┄ @qaeb12