در عملیات ها معمولا ضروری ترین وسایل را با خود میبردند.
برای محمد با آنهمه نظم ،اینها وسایل ضروری ای بود که داخل جیبش گذاشته بود:
یک جلد قران کوچک،دوشیشه عطر کوچک،جانماز،مهر و تسبیح،یک نامه،آیینه،شانه و مسواک،
در بیش از دویست عکس دوران جنگش،حتی یک عکس با ظاهر نامرتب،پیدا نمیشود...
#شهید_محمدرضا_تورجی_زاده
@rahro313
یک ماه بعد از عقد، جور شد رفتیم حج عمره. سفرمان همزمان شد با ماه رمضان... با کارهایی که محمدحسین انجام می داد، باز مثل گاو پیشانی سفید دیده می شدیم. از بس برایم وسواس به خرج می داد. در طواف، دست هایش را برایم سپر می کرد که به کسی نخورم. با آب و تاب دور و برم را خالی می کرد تا بتوانم حجرالاسود را ببوسم. کمک دست بقیه هم بود، خیلی به زوار سالمند کمک می کرد. یک بار وسط طواف مستحبی، شک کردم چرا همه دارند ما را نگاه می کنند. مگر ظاهر یا پوششمان اشکالی دارد؟ یکی از خانم های داخل کاروان بعد از غذا، من را کشید کنار و گفت: «صدقه بذار کنار. این جا بین خانما صحبت از تو و شوهرته که مثه پروانه دورت می چرخه!»
****
(بخشی از کتاب قصه دلبری به قلم اقای«محمدعلی جعفری»به روایت همسر شهید بزگوار )
@rahro313
.
⎠همیشہبہمادرشمیگفت:
دعاڪنمؤثرباشم،شهیدشدن
ونشدنزیادمهمنیست!.:🏼⎛
.
شهیدمصطفیصدرزاده
@rahro313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ملت ایران چه طور مردمی هستند ، این جملات را بشنوید و سخنان خر مگس های معرکه را که میخواهند میان ملت جدایی و تفرقه ایجاد کنند را فراموش کنید
ملت ایران به روایت
#ما_ملت_شهادتيم
#ما_ملت_امام_حسینیم
#ما_ایرانی_هستیم
و در تمام تاریخ، زیر بار زور و ذلت نرفته ایم...
و لعنت بر کدخداپرستان بی هویت، که جز ذلت و وطن فروشی و حماقت و خیانت، آورده ای برای ملت نداشتند... ضعیفان نحیف ظریف نمای روحانی نمای خائن و یارانشان...
@rahro313
「🌹خوشابهحال
بندهای گمنام که
خدا اورابشناسد،
ومردم اورانشناسند :)
| پیامبرنورﷺ |
.
.
.
.
@rahro313
سکینه پاک ذات مادر شهید
؛توی مسجد الرسول بسیجی بود شبها یک گونی می گذاشت روی کولش و می رفت در خانه ها را می زد و اثاث می گذاشت و می دوید تا صاحب خانه ها او را نشناسند.
؛من رنگ حقوقش را نمی دیدم که
هر ماه چیزی برایم می گذاشت و بقیه را به فقیر فقرا می داد.
؛ده پانزده روز از ماه گذشته می آمد و می پرسید : چیزی نداری؟
می گفتم حقوقت را چکار کردی؟
می گفت خدا پدرت را بیامرزد
آن وقت می فهمیدم که همه را داده
★چرا؟
؛چون خودش زجر کشیده بود
نداری کشیده بود
نان و آبلیمو می خورد
ختمی می دانی چیه؟
این را می خیساند و نان خشک هم قاطی اش می کرد و می خورد
سر طفولیت نداشت بخورد
زمانی هم می توانست نخورد
★از طفولیتش بگو مادر
؛بچه های امثال ما طفولیت ندارند
یک پیراهن داشت شب ها می شستمش
خشکش می کردم و فردایش می پو شاندمش و می رفت مدرسه دور علی چادر می پیچیدم می گفتم غصه نخوری ها
#مادر_شهید_علی_شفیعی
#سکینه_پاک_ذات_عباسی
@rahro313
توی شرایط حساس، یه شب نگهبان ها پستشون رو بدون اجازه ترک کردند؛ محمود دستور داد وسط محوطه سینه خیز بروند و غلت بزنند تا تنبیه بشنود تا حساب کار دستشون بیاد. تنبیه نگهبان ها که شروع شد، یه مرتبه دیدیم محمود هم لباسش رو درآورد و همراه اونا شروع کرد به سینه خیز رفتن ، وقتی هم نگاه های متعجب ما رو دید، گفت: یک لحظه احساس کردم از روی هوای نفس میخوام اینا رو تنبیه کنم؛ به همین خاطر کاری کردم که غرور بر من پیروز نشه....
#شهید_محمود_دولتی_مقدم
@rahro313
گفت:راستیجبههچطوربود؟
گفتم:تامنظورتچهباشد🙃
گفت:مثلحالارقابتبود؟🤔
گفتم:آری
گفت:درچی!
گفتم:درخواندننمازشب😊🖐
گفت:حسادتبود؟
گفتم:آری
گفت:درچی؟
گفتم:درتوفیقشهادت♡
گفت:جرزنیبود؟😳
گفتم:آری
گفت:درچی؟
گفتم:برایشرکتدرعملیات🙌
گفت:بخوربخوربود؟😏
گفتم:آری!
گفت:چیمیخوردید!😏
گفتم:تیروترکش...💔👨🦯
گفت:پنهانکاریبود؟
گفتم:آری.
گفتدرچی؟
گفتم:نصفشبواکسزدنکفشبچهها🥾
گفت:دعواسرپستهمبود؟
گفتم:آری
گفت:چهپستی؟
گفتم:پستنگهبانیسنگرکمین
گفت:آوازهممیخوندید؟!
گفتم:آری!
گفت:چیمیخوندید؟
گفتم:هرشبدعایکمیل
گفت:اهلدودودمهمبودید؟!
گفتم:آری!
گفت:صنعتییاسنتی؟!😏
گفتم:خردل،تاولزا،اعصاب...!
گفت:استخرهممیرفتید؟!
گفتم:آری!
گفت:کجا
گفتم:اروند،کانالماهی،مجنون...
@rahro313
آنانڪهیڪعمرمُردهاند،
دریڪلحظہشهیدنخواهندشد!
شهادتیڪعمرِزندگیست
نهیڪلحظہاتفاق..
@rahro313