eitaa logo
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
35هزار دنبال‌کننده
20هزار عکس
4.5هزار ویدیو
16 فایل
حرف ،درد دل و رازهای مگوی زن و شوهری😁🙊 با تجربه ها و رنج کشیده بیان اینجا👥👣💔 ادمین گرامی کپی از پست های کانال حرام و #پیگرد دارد⛔⛔ ♨️- ادمین @Fatemee113 جهت رزرو تبلیغات 👇👇👌 https://eitaa.com/joinchat/1292435835Ca8cb505297
مشاهده در ایتا
دانلود
8.64M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*🍃🍃🍃🌸🍃 🥰حس و حال قشنگ،تقدیم شما عزیزان ❄️🌧️🥺     🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 لینک کانال،👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
نقص یا کمبود زیبایی در چهره یک فرد را اخلاق خوب تکمیل میکند ، اما کمبود یا نبود اخلاق را هیچ چهره زیبایی نمیتواند تکمیل کند . 🕴 نلسون ماندلا 🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 لینک کانال،👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
🍃🍃🍃🌸🍃 خوشبختی دیگران ..!! هرگز کم نمی کند از " خوشبختی تو "          وثروت آنان ..!! هرگز کم نمی کند " رزق تو را "       وصحت آنان ..!! هرگز  نمی گیرد " سلامتی تو را "   پس مهربان باش.. و آرزو کن ' برای دیگران 'آنچه را که آرزو می کنی " برای خودت 🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 لینک کانال،👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
📌 کشتار دانشجویان معترض به حضور آمریکائیان توسط رژیم شاه 🔹 بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، رژیم شاه که توانسته بود با کمک اربابانش به قدرت بازگردد، درصدد برآمد تا پایه های حکومت خود را تثبیت کند. اما غافل از این که مردم در اولین فرصت، خشم و انزجار خویش را نشان خواهند داد. 🔸 سه ماه و نیم بعد، نیکسون، معاون رییس جمهور آمریکا، راهی ایران شد تا نتیجه سرمایه گذاری و تلاشهای سازمان سیا برای کودتا و سرنگونی دولت مصدق را از نزدیک مشاهده کند. در اعتراض به این سفر، دانشجویان دانشگاه های تهران، تظاهرات پرشوری علیه رژیمِ کودتا برپا کردند که این اعتراضات در روز ۱۵ آذر، به خارج از دانشگاه کشیده شد. 🔹️صبح روز ۱۶ آذر ۱۳۳۲، گارد شاهنشاهی برای اولین بار وارد صحن دانشگاه شد تا فریاد مخالفان را در گلو خفه کند. به دنبال آن، تعدادی از مأموران پهلوی، سه نفر از دانشجویان معترض به نام های: مصطفی بزرگ نیا، احمد قندچی و مهدی شریعت رضوی را به شهادت رساندند. 🔸️رژیم پهلوی در روز بعد بدون توجه به این جنایت خود، دکترای افتخاری حقوق را در این دانشگاه به نیکسون اعطا کرد. از آن تاریخ، به ویژه پس از پیروزی انقلاب اسلامی، روز ۱۶ آذر به عنوان روز دانشجو نام گرفته است. 🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 لینک کانال،👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
🍃🍃🌸🍃 ❣هوای "یکدیگر" را داشته باشید! دل نشکنید، قضاوت نکنید به غم کسی نخندید و به راحتی از یکدیگر گذر نکنید! هوای یکدیگر را بیشتر داشته باشیم دنیا دو روز است🍃🍃🍃 ‌‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 لینک کانال،👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
🍃🍃🍃🌸🍃 ❤️ با ملايمت : سخن بگوئيد، عــمــيـــق : نفس بکشيد، شــــــيــک : لباس بپوشيد، صـبـورانه :کار کنيد. نـجـيـبـانه : رفتار کنيد، هــمـــواره : پس انداز کنيد، عــاقــلانـه: بخوريد، کــــافـــى: بخوابيد، بى باکانه :عمل کنيد، خـلاقـانـه: بينديشيد، صـادقانه :کسب کنيد، هوشمندانه :خرج کنيد، ✅خوشبختي يک سفر است نه يک مقصد. هيچ زماني بهتر از همين لحظه براي شادبودن وجودندارد. زندگي کنيد و ازحال لذت ببريد... 🍃🍃🌸 آیدی من و لینک کانالمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c @Fatemee113 🍃🌸
🍃🍃🍃🍃🌸🍃 رســـــــــــــــــــــ٨ـﮩـ۸ـﮩـــــــــــــــوایی 🍃🌸🍃
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
🍃🍃🍃🌸🍃 #رسوایی به تنم بازگشت و صدای خفه شده ام بالا رفت. -عمران... صدایم در خانه اکو شد، با
🍃🍃🍃🌸🍃 زانوانم را به آغوش کشیدم و گریستم برای همه چیز. حتی برای مریم، دوستی که نبود، نمی دانستم، کجاست اما دلتنگش بودم . صبح با کرختی و سر درد بیدار شدم. دیشب به یاد داشتم که روی زمین در حال گریه کردن بودم اما حاال روی تخت بودم ! عمران شب را بیرون از اتاق سپری کرده بود. از جا بلند شدم . مقابل آینه اولین چیزی که در ذوق می زد چشمان ورم کرده ام بود. شال و مانتو را به تن زدم و در را باز کردم. وسط سالن کوچک خانه ایستادم. هیچکس نبود! کجا رفته بودند؟ روی میز صبحانه بهم ریخته بود. بعد از شستن دست و صورتم، لیوان شیر را سر کشیدم و بیخیال خوردن صبحانه، ظرف و ظروف های کثیف را جمع کردم . کارهایم خیلی زود تمام شدند. صدای آهنگ از باشگاه می آمد. ساعت ده و نیم بود . نگاهی از کنار پرده به حیاط باشگاه انداختم، کسی نبود . به اتاق بازگشتم و با احتیاط گوشی را از میان شال بیرون کشیدم. چند پیام داشتم . دو پیام تبلیغاتی و دو پیام دیگر از بهنام که یکی را دیشب و یکی را همین چند دقیقه پیش فرستاده بود. نگران حالم بود . سرکی به سمت راهرو کشیدم تا مبادا عمران سر برسد . جواب پیامش را دادم که سریع تماس گرفت. ناچار گوشی را دم گوشم گذاشتم وبا سلام دادن متوجه ی صدای گرفته ام شدم می یافت . پاییز شروعش زیبا بود اما پایانش یک دست گرم طلب می کرد. دستانی که سردی زمستان را محافظت کنند و نگذارند دلت یخ بزند . *** صورتم را روی میز گذاشته بودم و نگاهم به جوشش آب در قابلمه بود . صدای چرخش کلید، همزمان شد با بلند شدنم برای آب کش کردن ماکارانی. شال و مانتو را از روی صندلی برداشتم و پوشیدم، شاید عماد نیز همراهش بود. قابلمه را با دستمال چسبیدم و درون آبکش خالی کردم . از پیچش راهرو گذشت و با نگاهی خیره به کارهایم وارد آشپزخانه شد . نان را داخل قابلمه گذاشتم و ماکارانی را کم کم از آبکش به درون قابلمه هدایت کردم، حضورش دستپاچه ام کرده بود . آخرین قاشق از سس ماکارونی که درست کرده بودم را در قابلمه خالی کردم که دست نشسته اش دراز شد و کمی از سس باقی مانده در گوشه ی ماهیتابه با را انگشت برداشت و به دهان گذاشت . اخم های در هم رفته ام دستش را تعقیب کرد که هنوز کمی از آن گوشت چرخ کرده را نجویده به سرفه افتاد . لیوانی آب با خونسردی تمام به دستش دادم . -راضی نبودیا خواب بودی ؟ در اتاق را بستم و به سمت بالکن رفتم . -نه داداش . مکثم را که دید، خودش به حرف آمد . -عمو حالش خوبه دیشب و بستریش کردن، دو سه روز باید بمونه بیمارستان . اهومی گفتم که با شک پرسید : -اذیتت کرده؟ روی سرامیک های سرد نشستم . -نه . کلافه از جواب های کوتاهم گفت : پس دردت چیه؟ کف پاهایم را به نردهای سبز رنگ فشردم . -هیچی خوبم . عصبی شد . -باشه قطع می کنم . خداحافظیی زمزمه کردم و تماس را خاتمه دادم. هوای گرفته ی این روزها ندای آمدن پاییز را می داد، پاییزی که حسابی هوایش دو نفره بود . خیابان های شلوغ و برگ هایی که زیر اپ می ماندند و صدای خش خشان جان بخش بود. چه بسا عاشقانه هایی که در پاییز شکل می گرفت و چه بسا عشق هایی که پایان ادامه دارد... 🍃🍃🌸 آیدی من و لینک کانالمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c @Fatemee113 🍃🌸
🍃🍃🌸🍃 💞بـرای دیـدنـت پُـر از دلیـلِ  عاشقانه ام اگـر چـه بی اثـرشـده نـگاهِ دلبـرانـه ام دوبـاره انتـظـارِ تـو دلیـلِ مانـدنم شده وگرنه مثلِ ارگِ بم شکسته صحنِ خانه ام بهــارِ آرزوی مـن، دوبـاره کـوچ می کند قسم بـه آیه ی دلت، خزانِ بی نشانه ام به هرکجا که میروی به خلوتِ خیالِ خود پُـر از شـکوهِ بـارش و پُـر از غمِ شبانه ام بـه انتطـارِ دیـدنت، نشستـم و نیامدی شبۍکه می سُرودمت به ذوقِ شاعرانه ام اگر غـزل سروده ام، فقط تـو را نوشته ام تـویی غـزل،تـو قافیه، ردیفِ جاودانه ام بیـا به نورِ چشمِ خودخراب کن خرابه ام کـه می شود نگاهِ تـو ، بنـای آشیـانه ام ‌‌‎ 🍃🍃🌸 آیدی من و لینک کانالمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c @Fatemee113 🍃🌸
🍃🍃🍃🍃🌸🍃 یک اشتباه تلخ ❤️ 🍃🍃🌸🍃
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
🍃🍃🍃🌸🍃 #آنا #قسمت_هفدهم قاضی گفت اگه خوب بود حداقل از شما حمایت میکرد....کار دادگاه تا ساعت ۳ طو
🍃🍃🍃🌸🍃 ... بچه‌هاپیش زن برادر آرمین بود....زن داداشش وبرادرش هردوناشنوابودن..هردوبچه ام پیش زن عموشون بود...منم همیشه نگران بودم که مبادابچه هامو اذیت کنه هروزگریه میکردم برابچه ها...مامانم وقتی غم منومیدیدخیلی ناراحت میشد...مامانم رفت سرکوچه برامون نون بگیره که یه دفعه جاریمومیبینه ازش سؤال کردحال بچه هاچطوره..بعد با اخم جواب داد.توچیکارداری حال بچه هارومیپرسی البته با اشاره چون مامانم زبان اشاره خوب بلد بود.بعد به مامانم گفت بچه هافقط منودوستدارن به من میگن مامان دیگه مامانشون و فراموش کرده‌اند مامانم بهش گفت تو غلط میکنی که به تو بگن مامان اگه کسی بچه هارواذیت کنه بخدا آتیششون میزنم دیگه مامانم از هیچ کس نمیترسید مثل شیر شده بود یه دفعه به مامانم گفت به شما هیچ ربطی نداره اگه فضولی کردن من کتکشون میزنم مامانم عصبانی شده گفت توغلط میکنی زنیکه یه دفعه یک سیلی زدتوگوش مامانم ...مامانم گلوش وگرفت فشار دادو جیغ زدمامانم بهش گفت بروگمشو رفت خونه گریه کردعموم وپسرش امید رفتن پاسگاه مامانمو شکايت کردن مامانم براش مهم نبود شب رفت خونه آرمین در زدم گفت بچه هاروبهم بده دیگه پیش زن برادرت امنیت نداره..حاجی اومدگفت چرااین کاروکردی گفتم حقشه چون که گشاخ شده بود دست درازی میکنه زنیکه احمق.حاجی شمااینارو پرو کردی که توروی من می ایسته...حالااومدم بچه هاروببرم پیش مامانشون...گفت اگه بچه هارومیخوای بایدفرداساعت ۱ بری پاسگاه تحویل بگیر.مامانم گفت موردی نداره مامانم اومدخونه گفت ان شاالله فردابچه هات پیشت هستن من خیلی خوشحال شدم گفتم مامان چقدرخوبه که هستی خیلی خوشحال بودم که پدرمادرخوبی دارم.و پشتمو خالی نکردن..... 🍃🍃🌸 آیدی من و لینک کانالمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c @Fatemee113 🍃🌸