رهی، رهی، رهی.
میبینی که خداوندت، چطور هربار به یادت میآورد که چه از وجودیت خودت خواستار بودی؟ میبینی چقدر نورش نفوذ دارد؟ میبینی که قلبهایمان چقدر ضعیف است؟ میبینی رهی؟ خداوند یک راهی برای هر مسافری قرار میدهد. ما نمیدانیم چطور، اما راه بازگشت به صراط او، هیچگاه به روی من و تو بسته نیست.
رهی، ببین.
﴿وَلَا يَأْتُونَكَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاكَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِيرًا﴾
«و آنان هیچ مَثَلی [یا ایرادی] برای تو نمیآورند، مگر اینکه ما حق را برای تو میآوریم و بهترین تبیین را [در پاسخ] ارائه میکنیم.»
نشانهی ۳۳-سورهی فرقان
دلتنگ دستهایم شدم. نمیدانم، شاید هم دلتنگی نیست. هرچی که هست، کمی ننگین است. ننگی که با کوکهای محکم به فراموشی و فراموشکاری بخیه خورده است.
چون همچنان نمیدانی، سمْت و سمَت را تعویض میکنم. وحشیانه به صورتت پنچه میکشم. چرا تکیهگاهت آنقدر میلنگد؟
وقتی که کلمات جان از دست میدهند، تو ایستادهای و به تصویر خاکخورده و خالی از احساسشان، با عشقی دروغین مینگری. تو عاشق پوستهها بودی و هستی. همین است که ننگین است. نه آسمان و نه قدسات در این جلدهای تنگ جای نمیگیرد. تو زیادی کوچکی.
هستم، اما کوتاه کوتاه، تکه تکه.
اما اشکالی ندارد، حداقلش این است که دستانم از لطف، خالی خالی نیست... .
کاش من رو به بیابان هدیه کنند. دلم زانوان خاکی، اشکهای جاری و آسمان بزرگ میخواهد.