هستم، اما کوتاه کوتاه، تکه تکه.
اما اشکالی ندارد، حداقلش این است که دستانم از لطف، خالی خالی نیست... .
کاش من رو به بیابان هدیه کنند. دلم زانوان خاکی، اشکهای جاری و آسمان بزرگ میخواهد.
هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
تمامِ کلماتو تنو جونم درد میکنه از ظلم و درد و خون.
هنگامی که تمام پیچش ذهنم به یک کلمهی واحد منتهی میشود، دیگر زمان انفجار است. انفجار به دست و شکمم هم رحم نمیکند. سفیدی کاغذ، زیر این بیرحمی تیرهی جوهر که با خشونت دلش را پاره پاره میکند، جان میبازد. جوهر، سفیدی چشمانم را هم به سیاهی میکشاند. کشیده شدن، کشیده شدن، مدام کشیده شدن تا مرز خاموشی. قبل از آن، با صدای جلز ولز انگشتانم از تنش اتصالیای که برق کل شهر را برد، به خواب میروم.
«بفرما، گفتم که قبل از فرستادن سطربندی کن!»
خندیدم. سطر و مطر به چه کارم میآید؟ بیا خاکسترم را جمع کن.