eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
310 دنبال‌کننده
86 عکس
6 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار می‌کند: 🔶کارگاه حضوری تحلیل روایی فیلم «به همین سادگی» ساخ
‌ 📺جهت تماشای رایگان «به همین سادگی» روی پیوند (لینک) زیر کلیک کنید: https://telewebion.com/product/0xc208603 📖همچنین متن فیلمنامه «به همین سادگی» در اپلیکیشن طاقچه قابل دریافت می‌باشد: https://taaghche.com/book/3283 ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻تمام سهم من؛ حسین من برخلاف خیلی‌های دیگر عکس‌های آنچنانی و قشنگ از بین‌الحرمین و گنبد و تابلوی ورودی حرم امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) ندارم. نه اینکه نخواهم، نه. تا حالا نشده جایی که دلم می‌خواهد بایستم و قاب ببندم و شاتر بزنم. این قاب هم زاویه‌دید چند شب پیش من بود تمام مدت اقامت چند ساعته‌مان توی حرم. توی خود حرم هم که نه؛ جایی حوالی خیمه‌گاه. آن شب -آن تنها شبی که توی کربلا نفس کشیدم- حتی پایم به بین‌الحرمین هم نرسید. تمام سهم من از سفر اربعین امسال همین زاویه‌ی دید و عکس بود. آن هم بعد از ماجراهای عجیبی که از سر گذرانده بودیم؛ مسیر نیم ساعت پیاده تا حرم را، سه ساعته آمده بودیم، بین راه برای هدی و محمدطاها دنبال هلال‌احمر گشتیم. حسنا به زحمت زینب و ریحانه که سر گوشی دعوایشان شده بود را آرام کرد و داداش، نجمه که حوصله‌اش سر رفته بود را اطراف درمانگاه راه برد. آخر سر هم، وقتی رسیدیم حرم و خواستیم برای اسکان برویم طبقه منفی سه خیمه‌گاه گفتند «به علت تعمیرات تعطیل است». و این، آخرین ضربه به تن و روان‌مان بود. مایی که دلمان خوش بود بعد از دو سال اربعین آمدن، سال سوم را کربلا آواره نیستیم. اما خب آوارگی، خستگی و شکوه عجیب همراهش قانون نانوشته‌ی این جغرافیاست و چه شیرین‌تر که حسین (ع) تو را مثل خواهرش بخواهد. این قاب را هم ثبت کردم تا یادم بماند همیشه قرار نیست آن چیزی که من می‌خواهم بشود. آن‌طور که من می‌خواهم بشود. آن قابی که من می‌خواهم بسته بشود و آن جایی که من می‌خواهم جور بشود. اصلا همین که حسین (ع) مرا بخواهد، برایم کافیست. https://ble.ir/baahaarnaranj https://eitaa.com/baahaarnaranj ‌‌ ✍ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻شکارچی مشایه سفر گروهی است.خلوتی در کار نیست. بودن در مشایه و هر قدر ماندن پای تماشا هم دست خودم نیست. عجله دائمی برای رسیدن به گروه و عقب نماندن ،لذت مشایه را کم کرده. دو به دو تقسیم شده ایم.عمه با من است.عمه کم‌بینا و تقریبا نابیناست. دستش را به ساق دستم می‌گیرد و حرکت میکنیم. مسیر شلوغ است.کالسکه‌ها و گاری‌ها در رفت و آمدند.در حالت عادی انسان همه زاویه دیدش را خرج خودش می‌کند.اما بخاطر عمه باید جای او هم ببینم.گاهی از دستم در میرود و عمه تکی میخورد.گاهی آدم‌ها یک هو جلویت سبز می‌شوند و نیاز به واکنش سریع است .اما تا من بایستم و بعد عمه متوجه ایست شود.همان صدم‌های ثانیه، تصادف تن‌ها رقم می‌خورد. گاهی میدان دیدم به پاها و تن‌های جلوی عمه نمی‌رسد . پاهایی را له میکند یا تنه میزند.آدم‌ها خشمگین می‌شوند‌.عذر خواهی می‌کنم.نمی‌دانم از درون ،عمه با هرباری که این اتفاق می‌افتد چه رنجی را متحمل می‌شود.بیشتر از آنکه دلم برای له‌شدگان و تنه‌خوردگان بسوزد.وضعیت عمه کدرم می‌کند.تکرار گاه و بی‌گاهش نشتی سوختم شده. در تمام مسیر جملات فاطمه افضلی و نکاتش از اربعین نگاری در ذهنم تداعی می‌شود.اما باری که بر دوش مرکز فرماندهی حواس گذاشته‌ام مانع اجرایشان می‌شود. با این احوال سعی می‌کنم به پشت کوله‌ها چشم‌اندازی کنم و راه رفتن دو نفری‌مان را به  تنها مخچه‌ام بسپارم. شکار اول، مردیست با کوله‌ی بزرگ کوهنوردی . مرد، قد بلندی دارد و قدم‌هایی بلند تر‌ . بلند تر از قد و قدمش، دیوار خجالت من است . پشت کوله‌اش قاب عکسی ام دی اف از مرد جوانی است که سازی به‌دست دارد.فاصله‌اش با من زیاد می‌شود‌ دست به دامن ((م)) میشوم برای باز کردن سر گفتگو.مسئولیت هدایت کلی گروه با اوست .پیدا کردن سوژه برای من چندان برایش حائز اهمیت نیست.مرد کوله سبز فسفری با قاب بزرگ ام دی اف میان جمعیت گم میشود. شکار دوم، مرد حدودا چهل‌ساله است‌.دقت میکنم.شهیدش را نمی‌شناسم.چند قدمی را شانه به شانه مرد حرکت می‌کنم.در چهره‌اش کوتاه نگاهی می‌اندازم.با همسفرش مشغول گپ است و لبخندی به صورت دارد.ژست خبرنگارها را میگیرم : آقا با شهید نسبتی دارین؟ مرد: نه : از کجا میشناسینش؟ مرد: نمیشناسم پس چرا این عکس رو زدین؟ مرد: همین طوری! توی کاروان عکس شهدا رو پخش کردن و قرار شد هر کدوم به نیت یکیشون پیاده‌روی کنیم. : یعنی هیچی ازش نمیدونید؟ مرد: نه. :کجایی هستین؟ مرد: اردکان یزد. شکار سوم غزال تیز‌رویی است. با عمه با همان وضعیت دنبال سرش میدویم.چفیه عربی خردلی به شانه انداخته و پرچم بزرگ حضرت رقیه را حمل می‌کند.پشت کوله‌اش، عکسی از لشکر فاطمیون است.خود جنس است.به عمه توضیح می‌دهم که چرا باید خطر زمین خوردن را به جان بخریم و بدویم. همه حواسم مثل تک‌تیراندازی که هدفی را دنبال میکند، پی‌اش روانه میکنم تا مبادا میان جمعیت گمش کنم. هن و هن کنان به او می‌رسم.هر چه آقا آقا می‌گویم نمی‌شنود.از دیوار خجالتم دیگر هیچ آجری باقی نمانده. کم مانده کوله‌اش را بگیرم تا متوجه‌اش کنم . نزدیک‌تر که میشوم هندزفری‌اش را میبینم.شانه به شانه‌اش هستم که حضورم را حس می‌کند.هندزفری را کلافه بیرون میکشد. مرد:بله. :با شهید پشت کوله نسبتی دارین؟ مرد جوان است.حدودا سی و پنج شش ساله مرد: برادرمه. جا میخورم.چهره مرد شبیه افغان‌ها نیست. نزدیک است سوتی بدهم و بگویم خدا حفظش کند! که کند ،خدا رحمتش کندم را هم نمیشنود.سریع هندزفزی را در گوشش میچپاند. غم مرد و خلوتش مانع ادامه دادنم میشود. https://eitaa.com/dariiche ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻سفر اربعینی که محقق نشد شنیده بود که امام صادق علیه السلام فرموده‌اند برای آن‌ها که راه‌شان دور است و نمی‌توانند به زیارت جد شهیدشان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام بروند، آسان‌ترین کار این است که به پشت‌بام منزل رفته و رو به کربلای معلی دست بر سینه گذاشته و سه مرتبه بگویند: "صلی الله علیک یا اباعبدالله،  صلی الله علیک یا اباعبدالله،  صلی الله علیک یا اباعبدالله " ثواب زیارت را به او می‌دهند. و او که شوق زیارت در وجودش به غلیان افتاده بود و بخاطر موقعیت حساس پدرش نمی‌توانست به زیارت برود، تصمیم گرفت با دلی شکسته و محزون هر روز صبح به پشت‌بام منزل رفته و به حضرت ارباب عرض ادب کند. اما بعد به یاد آوردم که از وقتی توصیف زیارت اربعین را از خواهرم شنیدم، بی‌تاب رفتن شدم. گرچه پسر بزرگم می‌گفت اونجا اصلا جای زن نیست! که بعد آن را به سختی زمانی که می‌خواستم از میان جمعیت مردان خودم را بیرون بکشم و مردان عرب نچ‌نچ کنان می‌گفتند ایرانی، و بعد هنگامی که می‌خواستم از پله‌های کامیون بالا بروم، تجربه کردم. اما نهایتا آنکه با وجود اینکه دو سه بار توفیق زیارت کربلای معلی نصیبم شده بود، اما مرتب صدای خواهرم در گوشم پژواک می‌شد که :"زیارت اربعین یه چیز دیگه است" پس با اصرارهای فراوان توانستم آقای همسر را راضی کنم که ما هم طعم این زیارت را لمس کنیم. و چند سال قبل توفیق دو سفر زیارت اربعین با آقای همسر و سال گذشته با تنها دخترم این زیارت پر راز و رمز را تجربه کردیم. با همه اینها عطش زیارت هنوز در وجودم شعله می‌کشد، اما دریغ و صد افسوس که امسال بخاطر بیماری همسر، این توفیق از من و دخترم سلب شد. و حالا در این روزها که خیل عظیم زائران در حال بازگشت از کربلای معلی هستند، دارم فکر می‌کنم، چه بسیار آرزومندانی که با همه عشق و دلدادگی، پا روی نفس خود گذاشتند و به سلامی در پشت‌بام خانه‌شان اکتفا کردند، تا آنجا که خود با چشیدن طعم شهادت به دیدار حضرت ارباب رفتند. و فرشته افشردی(باقری) از جمله کسانی بود، که در اربعین امسال مشتاقانی به نیابت از او در مشایه قدم برداشتند. ✍ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻با کریمان، کار‌ها دشوار نیست دوستم پرسید:"واسه اربعین برنامه نداری؟" تایپ کردم " نه" بی پس و پیش. پرسید :"چرا" توضیحش تایپی سخت بود. حوصله‌ام نمی‌کشید. نوشتم:" به دلایل بسیار" و استیکر خنده را چسباندم تنگش. کوتاه نیامد و نوشت:" یکیشو بگو بدونم". سفر دو سال پیش اربعین توی ذهنم مرور شد. شروع کردم به رگباری جواب دادن:" چون خفت و خواری داره." "چون آوارگی داره" " چون تصور دستشوییا حالمو بد میکنه" " چون مردی همرام نیست و ماشین گرفتن برام استرس داره "، "یادت نیست اون سال چی کشیدم تا برگشتم ؟" " چون وقتی اتوبوس تو ترمینالا گیر نمیاد و کار واجب ملت میمونه رو زمین آه و نفرین دنبالمونه" "چون مطمئن نیستم به درستیش" پیامش آمد که :" باشه بابا چته... قبول" و ادامه داد:" درکت میکنم. خیلیا نمیتونن با اون شرایط کنار بیان. ولی به من خوش میگذره" چشم‌هایم گرد شده بود. پرسیدم:" واقعی خوش میگذره؟ " استیکر خنده فرستاد و گفت:" آره واقعی خوش میگذره. بحث زیارتش نیستا. اونکه سر جاش. اما آرزومه یه بار دیگه خرد و خسته با پای تاول زده زیر یکی ازون کولر آبیا بخوابم" گفتم "پس علی یارت". نوشت:" شرایطشو ندارم. تمام سال انتظار کشیدم واسه اربعین. اما اصلن جور نمیشه" خداحافظی که کردیم حس بدی همه‌ی جانم را گرفته بود. صدایی توی سرم شروع کرد به سرزنش کردن. که «بیخود میکنی اینطور جواب میدهی. که گستاخی هم حدی دارد. که حق نداشتی با این لحن بگویی نمی‌روم. حالا انگار فرستاده اند دنبالت. حتی اگر قصدی نداری حق نداشتی همه‌چیز را زیر سوال ببری. » من که پیش غریبه‌ها اینطور حرف نمیزدم. دوستم این کاره بود و مشکلات را میدانست. اما جنگِ توی ذهنم تمامی نداشت. شب قرار بود برویم روضه. حوصله‌اش را نداشتم. حوصله خودم را هم نداشتم. دوباره مغزم شروع کرد به تشر زدن که «چشمت روشن. حرف‌های بعد‌از‌ظهر کم بود روضه را هم کنسل کن شاهکارت تکمیل شود.» میدانستم این فکرها دست از سرم برنمیدارد. با حال گرفته بلند شدم لباس پوشیدم. آدرس را هم بلد نبودم. کوچه‌های آن حوالی را می‌گشتم که در دولنگه باز خانه‌ای دعوتم کرد تو. وارد که شدم گرما و شرجی سالن کوچک خانه زد توی صورتم. چشم گرداندم تا جایی برای نشستن پیدا کنم. صدای بلند باند بیشتر از حجم کوچک خانه بود. اضافه‌اش سرریز میکرد توی مغزم و کلافه‌ترم میکرد. پیرمرد بدصدایی بدون ریتم و ملودی زیارت عاشورا میخواند. زانوهایم را بغل کردم. پرچم روی دیوار " حسین شهید" ش را میکرد توی چشمم. از همان پرچم‌های معمولی بود که همه‌جا هزار‌‌بار دیده بودم. اما انگار بار اولم بود . چشمم روی حسینش زوم کرده بود و دلم مالش میرفت. سرم را انداختم پایین. اشک امانم نمیداد. حرف‌های بعد‌از‌ظهرم همه‌اش درست بود. هر‌چه مرور میکردم هیچ کدام را بیراه نگفته بودم. اما بغضش داشت خفه‌ام میکرد. مرور که میکردم نه رفیقی داشتم برای همراهی نه همسرم شرایطش جور میشد. بچه‌ها را هم نمی‌توانستم زیاد تنها بگذارم. با کاروان رفتن هم سخت بود. جدای از این‌که هنوز با کاروان‌های اینجا آشنا نشده بودم. هیچ راهی جلو رویم نبود. شب را با سردرد خوابیدم. بعد از نماز صبح با بی میلی ایتا را باز کردم. الهام پیام داده بود که :" دوستم دلم برات تنگ شده. ای خدا میشه دوستم بخواد بره اربعین منم ببره؟" با تصور چهره‌ی خندان و چشم‌های براق الهام لبخند نشست روی لبهام. نفهمیدم الهام چه فکری کرده بود که پنج صبح این پیام را فرستاده بود. هادی را تصور میکردم که از سر و کولش بالا میرود و فرصت نفس کشیدن بهش نمیدهد. با وجود این بچه‌ی سرتق تصور سفر هم تن آدم را میلرزاند. صبح که شد زنگ زدم به الهام. گفتم که خودم شرایطش را ندارم. لینک کاروانی که چهار روزه از اهواز میرفت را برایش فرستادم. گفتم": دو شب اقامت هتل توی کربلا داره و نجف و کاظمین هم میری. معطلی ماشین هم نداری. فرصت خوبیه". خداحافظی کردیم اما صداهای توی مغزم ساکت نمیشد. حالا دیگر فکر همراهی با همان کاروان افتاده بود توی سرم. حوالی ظهر همسرم تماس گرفت و گفت برای انجام کاری فردا صبح باید بروم اهواز. صداها بلند‌تر شده بود. فردا میرفتم اهواز و پس فردا همان کاروان از اهواز راه میافتاد. فقط می‌ماند بچه‌ها. چند ماه بود که قول داده بودم هر وقت رفتم اهواز ببرمشان تفریح. حالا باید میپیچاندم. تازه کربلا را هم قرار بود دیگر تنها نروم. اما پاسپورت نداشتند. تا عصر گزینه‌های مختلف را بررسی کردم. تهش این شد که با بچه‌ها بروم. روز بعد رضا بیاید دنبالشان و من بروم. فقط می‌ماند نظر رضا. دو روز بعد در فاصله‌ی نیم متری ضریح زل زده بودم به قبه . به اتفاق‌های چند روز پیش فکر می‌کردم و زمزمه می‌کردم:" ای عهده دار مردم بی دست و پا.. حسین..." اشک امانم نمی‌داد. ✍ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻خیابان کربلا هر چه توی ذهنم بافته‌ام در لحظه، نقشِ بر‌آب می شود. درست زیر عمود هزار و سه! صبح جمعه. قیافه هزار و سه نه مثل‌ چهارده، نوربالا می‌زند، نه مثل چهل، عطر بلوغ و رسیدن دارد و نه حتی مثل سیصد و سیزده‌ ، بوی امید می‌دهد. آن دور و بَرها حتی جای عجیب و غریبی هم نیست! تنها اتفاق مهم عمود ۱۰۰۳ منم! منِ ناگزیر ناچار.... شُغال زرد، حشد‌الشعبی را تهدید کرده ، آن وقت من خلع سلاح شدم! از همان شبی که توی تاریکیِ اتاق کوله‌ام را بستم امروز را می‌دیدم! همه خط و نشان‌هایی که کشیدم اینجا کشک است. کششششک! اینکه« تا تهش باید بریم، نمیشه زیرش بزنید». گروه پنج به اضافه یک مِنهای آمریکا، بابای دیده بانِ حقوق بشرشان را انداخته‌اند جلو که «به ایران بگو ما باید همین حالا بزنیم زیر تعهداتمون و مستقیم بریم کربلا» خورشید رَد داده . من هم... دیده بان حقوق بشر هم. نگاهم به راه است و آدم‌های پیشانی بلندش. کار دنیا وارونه است. منِ آدم ، باید به مَلَک‌ها سجده کنم. به آن ملکان مقربی که توی دمای جوشِ طریق، مأمور عذابند. عذاب جدایی... با سیسِ ستارخانِ بی سپاهِ شعر حامد عسکری ایستاده‌ام روی خط مرزی بین مشایه و جادّه. بند کوله‌ام را شُل می‌کنم و از شانه‌ام می‌کشمش پائین. صدای زنانه‌ای توی سرم می‌گوید«طیّب تمام شد.» بین آدم‌های طریق از آخر اولم. آن قدر آدم پاپتی و بی کوله و یک لا قبای آفتاب سوخته زیاد است که منِ چیتان‌پیتان، داخلشان گُمم. صدای زنانه توی سرم دوباره می‌گوید: « مشایه پَر، شارعِ‌الامین پَر.پیاده‌روی تا پشت دیوار اُردن پَررر.شنیدنِ آهنگِ دل و قلوه دادن داهاتی‌های سینی به سر با ابوعلی پَرررر...مزه صمون‌های فلافل به دل، پَررر...» اولین وَنی که جلوی پایمان می‌زند روی ترمز سوار می‌شویم. از پشت شیشه‌ها حرکت مشایه پیداست. داهاتی‌های درونم با دشداشه های خیس دارند چنگ می‌اندازند روی خاک‌های آن طرف عمود هزار و سه و با قیافه‌های آفتاب سوخته، هی ابو علی ابوعلی می‌کنند.حال بُغضی‌شان اشکی شده... چهل دقیقه بعد چند تا آدم لِه و دو تا ملک وارفته توی شارع‌الحسین کربلا ایستاده اند.کوله‌هایمان را می‌گذاریم روی پیشخوانِ امانت‌داری ایرانیِ خیابان کربلا. مسیر بعدی«تَل» است. کی رویش می‌شود آنجا چیزی دستش بگیرد! حاج آقا سید مهدی میرباقری می‌گفت «سیدالشهدا هنوز در دایره بلاست!» راوی از قول عبدالله گفته بود« عقیله گفته به یک شرط همسرت می‌شوم! هرجا حسین رفت من هم باید بروم!» عقیله ایستاده بود داخل دایره بلا. پیشِ امام. آخرین بار زینبیه همدیگر را دیدیم.چند روز قبل از سقوط بشار. حالا برای دیدنش باید پا بگذارم به دایره بلا... تل شکل حرم است، بیشتر مستطیلِ بلا...توی پلی لیستم انگشت می‌گذارم روی صدای حاج محمود کریمی: «به سمت گودال از خیمه دویدم من شمر جلوتر بود ، دیر رسیدم من سر تو دعوا بود ناله کشیدم من سر تو رو بردن دیر رسیدم من» می چسبم به ضریحِ تَل و چشم می‌گردانم به آن‌طرفِ پنجره‌های سمت چپ. می‌خواهم ببینم توی دوری این فاصله تا قتلگاه وضوح اشیاء چقدر است... آن‌قدر هست که آدم یک دسته موی پریشان روی پیشانی امام ببیند! پیداست... ایستاده‌ام روی خط مقتل. آن‌جا که می‌رسد به فرازِ «والشمر جالس علی صدر الحسین». از اینجا همه چیز پیداست!گودال قتلگاه به اندازه هشتاد و پنج تُن بمب سنگر شکن عمیق است! عمامه یک طرف ، عبا یک طرف... سر تو دعوا بود! دیر رسیدم من..... 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻سیدعلی خامنه‌ای دست کوچکش را لحظه‌‌ی آخر دیدم. وقتی که از روی صورت آقا برداشت و گذاشت روی لب‌هایش. سلام نماز عشایم را داده بودم که شکار نگاهم شد. مادرِ باکمالاتش گفت: «سیدعلی خامنه‌ای!» رقیه خندید؛ دوتا چشم سیاه و موهای فرفری‌اش هم. چیزی توی دلم آب شد. قدیمی‌ها می‌گفتند قند است. لابد شیرین‌تر از قند ندیده بودند. وگرنه که آن لحظه هیچ قندی به شیرینیِ دیدن ذوق دختر عراقی نمی‌رسید. بچه‌ آفرین داشت و مادرش بیشتر. کربلایی بودند. آمده بودند مشایه که برگردند وطنشان، کربلا. مثل ما که آمده بودیم برگردیم وطنمان، کربلا. لنگه‌ی عکسِ روی کوله را داشتم؛ حضرت امام نشسته روی صندلی و حضرت آقا ایستاده بالای سرش. اول سفر که به هم‌سفرها تعارف راستکی کردم و گفتند برای کوله‌ی ما بزرگ است؛ گذاشتمش سرجایش. گفتم رزق هر کس باشد... رزق رقیه بود؛ دختر کربلاییِ چهار، پنج ساله. http://ble.ir/join/CKxjW3NNiN https://eitaa.com/r5roosta ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar